گنجشک در سرزمین ما / یعنی سری که دنبال تنش می‌گردد

شاید پنجره‌ای نیمه باز بوده و
از سر کنجکاوی         یا فرط گرسنگی
وارد شده است

یا به این خیال
زنی که برایش دانه می‌ریخت
هنوز زنده است
این گنجشک هراسیده
که چون قلبی تپنده در دست توست
                            مرگ را نمی‌فهمد
و هر پرده سفیدی را
که از پنجره‌ای بیرون زده باشد
                            پرچم صلحی می‌داند

او به هنگام جوجه‌گی
دیدار عاشقانه‌ای را به کرات
پشت این پنجره دیده است
و مهربانی انسان در اوج خواهش

باید به گنجشک حق داد
که مثل گاو
سرش را پایین می‌اندازد
و وارد اتاق می‌شود

امشب، بین خواب و بیداری …

قطعه‌ای از پیر پائولو پازولینی با ترجمه اثمار موسوی‌نیا
 

امشب، بین خواب و بیداری، یکی از آن اشراق‌هایی را داشتم (که در روانکاوی «توهمات خوابگونه»allucinazioni ipnagogiche می‌نامند) که سطوری را درباره‌ی آن خواهم سرود: اما حال آن را به نثر برمی‌گردانم. بناها، آثار قدیمی، که از سنگ و چوب و یا مصالح دیگر ساخته شده‌اند، کلیساها، برج‌ها، نمای قصر‌ها، همه‌ی اینها، که خصلتی انسانی یافته‌اند و گویی در شکلی یگانه و آگاه الاهی گشته‌اند، دریافتند که دیگر دوست داشته نمی‌شوند، و بقا نمی‌یابند. بنابراین تصمیم گرفتند دست به خودکشی زنند: خودکشی‌ای آهسته و بی‌سروصدا، اما توقف‌ناپذیر. و به این ترتیب همه‌ی آنچه برای قرن‌ها «ابدی» می‌نمود، و در واقع تا دو ـ سه سال پیش این‌چنین هم بوده است، به یکباره، هم‌زمان شروع به فرو ریختن می‌کند. چنانکه گویی توسط اراده‌ای مشترک و روحی یگانه تسخیر شده باشد. و نیز در احتضار است. سنگ‌های ماته‌را مملو از موش و مار شده‌اند، و فرو می‌ریزند، هزاران خانه‌ی روستایی باشکوه در لومباردیا، توسکانا، سیسیل، دارند به ویرانه بدل می‌شوند؛ نقاشی‌های دیواری، که تا چند سال پیش نابودنشدنی به نظر می‌رسیدند، شروع می‌کنند به آشکار ساختن جراحاتی علاج‌ناپذیر. بناها و آثار همچون کودکان ناب و سرسخت‌اند و تصمیم‌شان قطعی و برگشت‌ناپذیر است. اگر کودکی ـ احساس کند که «بیش از این» ـ دوست داشته و خواسته نمی‌شود، ناخودآگاه تصمیم می‌گیرد که بیمار شود و بمیرد. آثار گذشته، سنگ‌ها، چوب‌ها و رنگ‌ها دارند همین کار را می‌کنند. و من در رؤیا آن را به وضوح دیدم، چنانکه در مکاشفه‌ای.

در ساحل

نام آسمان را از آب گرفته‌اند
نام آفتاب را از عینک سیاه من!
امروز فهمیدم
رگ‌هایم را به نام تو کرده‌ام
و آستین کوتاه پیراهنم
ادامه بعد از ظهری عاشقانه است
در سواحل سنگی رامسر
تلفیقی از چای و موسیقی
و چیزهای کافه‌ای

فانوس‌ها را روشن کن
در ساحل اسبی مرده است
کلاغ‌ها فهمیدند
حیوان نجیبی نیست
باید به چشم‌هایش تجاوز کنند
و پوست قهوه‌ای‌اش را
به آفتاب نشان دهند

در ساحل زنی ایستاده
ماهی‌ها فهمیدند
مد تا موهایش بالا آمده
فانوس‌ها را روشن کن
دریا را جدی نگیر
عشق را در سواحل سنگی پیراهنم جدی نگیر
عینک سیاه من را جدی نگیر
روبروی چشم‌های دریا سفارش بده
ماهی سفید
آب معدنی
و لیوانی موج‌دار …

شعری از روجا چمنکار

شبی که مُردم
از لابه لای پنجره سوز می‌آمد
زمان گاهی به جای گذشتن
در نقطه‌ای نخ‌کِش می‌شود
حتی اگر بی‌تفاوت سوت زده باشی و
لکه‌های خون را از روی رگ‌های گردنِ سازت پاک کرده باشی
دستی که می‌لرزد
نمی‌تواند سوزنی را نخ کند
هر قاتلی از خود
سر نخی به جا می‌گذارد

غمگینت نمی‌شوم اکنون که می‌خواهی آتش بگیری

این ششمین آلبوم شعری و داستانی علی الفتی است که شامل ۴۶ شعر تقریبا کوتاه سپید است. در رگه‌های شعری این شاعر دیدگاه اومانیستی همراه با غمی شیرین و عمیق سایه می‌زند. در مقدمه همین دفتر تصویری اندوهناک دیده می‌شود که کودکی و نوجوانی او را در هم پیچانده است: «در کودکی / در روستا / سگ پیری را برای مرگ / به بیرون از ده می‌بردیم و / روی زمین می‌کشاندیم / موهای پهلویش / بریده بریده روی جاده شنی جا می‌ماند / گفتم: / چیزی نمی‌خواهی / تا در این لحظات برایت انجام دهم / با چشم‌های خیس / و گلوی خشک / گفت: / برایم کمی پارس می‌کنی؟!» این قطعه پر از تفهیم و تحقیر شخصیت‌های انسانی و ترحم است که تمامی نظرگاه‌های شاعر را تصویر می‌کند. قطعاً بقیه اشعار شاعر این همه ساده و صمیمی در برابر مخاطب قرار نمی‌گیرد. هرچه در این دفتر پیش می‌رویم لایه‌های چندگانه شاعرانه غلیظ‌تر و پرملاط‌تر می‌شود و فضای گرگ و میشی آن در ترکیب‌هایی نمایان می‌شود که گاهی بن‌مایه‌های شاعرانه آن را تیره‌تر می‌کند. ترکیب‌هایی چون نیلوفرهای کال، دانه‌های سیاه برف، ناخن گل‌ها، سیم‌های سکوت، تنبور دردناک گلو، گریه‌های سرگردان، صبح گرم خاکستان، ابرهای پیر بی‌علف، غروب نیم‌سوخته‌ی رود، طعم غروب، خواب‌های پرداخته، پرواز غروب دره‌ها، غربال کهنگی، گیسوان سنگین صخره‌ها، گوزن‌های این اسفند، کلمات پیچیده در افریقای زنی کولی، لگام جویده‌ی مادیانی پیر، ترافیک اندوه، دندان تازی دست‌های تو، تلخی لب‌های بادام، تدفین پاییز و … این ترکیب‌های تصویری، تشبیهی و استعاری پر از پارادوکس‌ها و حس‌آمیزی‌های ساختارشکنانه است که باعث تامل و تعلل خواننده در بازنمایی اشعار می‌شود.

Continue reading غمگینت نمی‌شوم اکنون که می‌خواهی آتش بگیری

من یک آونگ

ما به مصاف رفته بودیم. من و مادرم دیگر به اندازه‌ی کافی با هم جنگیده بودیم. با خودم پرسیدم این آن زن پرورنده‌ی توست که بر اساس ادبیات هزار سال پیش باید گفت: همواره «دستم بگرفت و پا به پا برد»؟ یا زنی ست که تنها نقطه‌ی اشتراکش با تو تخت عفن زایشگاه بوده و باقی دیگر همه بازی. بازی دادن شیئی جاندار کوچکی که پیش‌تر بهش می‌گفتند فرزند. دیگر بازگشت چه فایده دارد. اینکه راه بیفتم و به طرف خانه‌اش بروم و با هم آشتی کنیم چه نتیجه‌ای دارد؟ حرکتی رو به جلو یا تکرارو طیف باطل؟ و چون آونگ می‌کوبم و می‌روم ومی آیم.

Continue reading من یک آونگ

خاطره، زندگی راستین

جاودانه کردن،‌‌ همان جداکردن بخشی از زندگی راستین و نیک از این جهان خاموش و آن پندارهای ارزش‌گونه است. چیزی فراسوی هر دو است. هنر، و به شکلی خاص این عکس تنها جایی است که اکنون ما می‌توانیم جاودانه شویم.

Continue reading خاطره، زندگی راستین

منتشر کن یا از میدان به در شو!

به نظر می‌رسد جامعه‌ی فیسبوکی تا حدودی نظیر همانی باشد که ما به واقع در آن زیست می‌کنیم. در فیسبوک، دایره‌ی دوستی چندان محدود نیست. معمولاً هرکس که یکی دوبار با او سلام و علیک داشته باشی، در این حلقه جا دارد.

Continue reading منتشر کن یا از میدان به در شو!