زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



معرفی:
احمد زاهدی
ahmadzahedi [@] gmail [.] com



  • سفرِ گم شدن
    22 خرداد 1389  (داستان فارسی)

    فنجان را که برگرداندم، آن‌قدر کثیف بود که مطمئن شدم راست می‌گوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش می‌کرد. چند میز آن‌طرف‌تر دختری تنها نشسته بود و دست‌هایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمی‌کرد و نمی‌دید نگاه‌اش می‌کنم. دیدنی نبود، اما فکر می‌کردم آیا چهره‌ی آن دختری که فقط دست‌هایش را از پشت دوربین می‌دیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمه‌شب مانده بود؛ راننده‌های راهی بی مسافر، حشیش می‌کشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بی‌اختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازه‌ی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم...




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.