![]() |
معرفی:
پویا کرمبخش pooya_karambakhsh [@] yahoo [.] com متولد 1362 شیراز کارشناسی مهندسی عمران - دانشگاه شریف کارشناسی ارشد ژئوتکنیک - دانشگاه شریف |
- جهنم بیکران
4 آذر 1389 (داستان ترجمه)(داستانی از گیلرمو مارتینز، منتشر شده در مجلهی نیویورکر)
معمولاً، وقتی که مغازهی خواربار فروشی خالی است و تنها چیزی که آدم میشنود وز وز مگسهاست، به آن مرد جوانی فکر میکنم که هیچوقت اسماش را نفهمیدم و دیگر هیچ کس در شهر از او یاد نکرد. به دلایلی که نمیتوانم توضیح دهم، همیشه او را همانطوری که اولین بار دیدماش به خاطر میآورم: لباسهای خاکی، ریش وزوزی، و بهخصوص موهای بلند آشفته که تقریباً چشماناش را میپوشاند. اوایل بهار بود، برای همین، وقتی که به مغازه آمد فکر کردم برای چادرزنی در جنوب آمده است. چند قوطی غذا و مقداری قهوه خرید؛ زمانی که صورتحساباش را جمع میزدم، به تصویرش در آینه نگاه کرد، موهای روی پیشانیاش را کنار زد، و از من پرسید که آیا در شهر آرایشگر هست یا نه...
- اميد، اشتياق و نظم نوين جهانی
24 مهر 1389 (انتلکتوئل)«گفتوگوی مری زورنازی با شانتال موفه و ارنستو لاکلائو»
آنچه در ادامه میآيد فشردهيی از گفتوگوهای مقدماتی موجود در کتاب «اميد، گفتوگوهايی در بارهی انقلاب و شورش» به همت مری زورنازیست که به زودی به بازار میآيد. گفتوگو بين مری زورنازی، شانتال موفه و ارنستو لاکلائو در سيدنی، سپتامبر ۲۰۰۰ صورت گرفت. اين فشرده بازتابی از گفتمانی جاری در مورد سياست اميد است. گفتوگوی کامل که در کتاب زورنازی آورده شده است، نقش يک تصور سوسياليستی جديد را بررسی میکند و تحليلی از پيوندهای متقابل بين اميد، طبقه و سياست ارائه میکند ...
- بهشت، جاودانگی و زيبايی
1 مهر 1389 (علوم انسانی)(مصاحبهيی با ماکس هورکهايمر پس از مرگ تئودور و. آدورنو)
... در ۱۹۳۸ آدورنو دوباره همکار هورکهايمر شد. آنها در ۱۹۴۹ با هم به فرانکفورت بازگشتند، مؤسسهی تحقيقات اجتماعی را رهبری کردند، و نظريهی اجتماعی انتقادی مکتب فرانکفورت را بنا نهادند. چنانکه خودشان اظهار کردهاند، شيفتهی يکديگر بودند. هورکهايمر بر اساس «نبوغ» دوستاش، و آدورنو به دليل «بينش دقيق، کلی و نظاممند» هورکهايمر از علوم انسانی، «با احترام به شادی هر فرد» به هم پيوند خوردند.
- حملهی فضایی
31 مرداد 1389 (داستان ترجمه)(داستانی از استیون میلهاوزر، منتشر شده در مجلهی نیویورکر)
از همان ابتدا آماده بودیم، میدانستیم دقیقاً چه باید بکنیم، چون مگر همهاش را صد بار ندیده بودیم؟ - مردم خوب شهر در حال رفتن سر کار خود، برنامههای ناگهان قطع شدهی تلویزیون، صورتهای درون جمعیت نگران به بالا، دختر کوچولو اشارهکنان به آسمان، دهانهای بازشده، سگ پارسکنان، ترافیک متوقف شده، کیسهی خرید در حال افتادن روی پیادهرو، و آنجا، در آسمان، نزدیک شدن... و بعد، وقتی بالاخره اتفاق افتاد، چون قرار بود که اتفاق بیفتد، همه میدانستیم که فقط مسألهی زمان مطرح بوده است، در میان احساس کنجکاوی و ترس، یک آرامش خاص، آرامشی از روی آشنایی، احساس میکردیم، میدانستیم، در چنین لحظهای، از ما چه انتظاری میرود. قضیه کمی بعد از ده صبح پخش شد...
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.








