پيشينهی « ادبیات » در برزخ:
![]() |
من یه احمقام محمد رجبپور (9 آذر 1389) داستانی از شروود اندرسن خیلی ناجور ضربه خوردم. ضدحال از این بدتر نمیشد. همهاش هم تقصیر حماقت خودم بود. بعضی وقتها که بهاش فکر میکنم، دلم میخواد زار زار گریه کنم، به خودم و همه کس و ناکسام فحش بدم یا دودستی بزنم تو سر خودم. شاید بعد از این همه مدت، با گفتن قضیه یه کم آروم بشم. بذار همه بدونن من چه قدر ضایعام. همه بدبختیام ساعت سه بعد از ظهر یه روز پاییزی شروع شد. توی جایگاه ویژه نشسته بودم و داشتم کورس اسبدوانی سنداسکی رو نیگاه میکردم... |
![]() |
جهنم بیکران پویا کرمبخش (4 آذر 1389) (داستانی از گیلرمو مارتینز، منتشر شده در مجلهی نیویورکر) معمولاً، وقتی که مغازهی خواربار فروشی خالی است و تنها چیزی که آدم میشنود وز وز مگسهاست، به آن مرد جوانی فکر میکنم که هیچوقت اسماش را نفهمیدم و دیگر هیچ کس در شهر از او یاد نکرد. به دلایلی که نمیتوانم توضیح دهم، همیشه او را همانطوری که اولین بار دیدماش به خاطر میآورم: لباسهای خاکی، ریش وزوزی، و بهخصوص موهای بلند آشفته که تقریباً چشماناش را میپوشاند. اوایل بهار بود، برای همین، وقتی که به مغازه آمد فکر کردم برای چادرزنی در جنوب آمده است. چند قوطی غذا و مقداری قهوه خرید؛ زمانی که صورتحساباش را جمع میزدم، به تصویرش در آینه نگاه کرد، موهای روی پیشانیاش را کنار زد، و از من پرسید که آیا در شهر آرایشگر هست یا نه... |
![]() |
پاییز با بوی جوجه امیر حبیبی (1 آذر 1389) اتوموبیل پیچ در پیچ جاده را طی میکند و من در قیل و قال آمیخته با بوی نای مانده از باران در جادهی جنگلی بالا و پایین میروم. دوقلوها مرتب بیتابی میکنند که همینجا خوب است و میزنند به شانهی مادرشان که آنجا خوب بود و پسر کوچکتر هم که دو دقیقهای کوچکتر است میگوید: «اونجا بهتره! » و با دست جایی فرضی را نشانه میرود که مثلاً آنجا و اینها همه ادامه دارد تا عاطفه آن بالا به نقطهای اشاره کند که جاده در پیچی تند ناپدید شده است، و بگوید: «آره اونجا!» و فشار از روی پدال گاز برداشته شود: «کجا؟»... |
![]() |
گربه عباس منتظری شاد (28 آبان 1389) حتماً شکایت میکنم. لباش غنچه مانده. انگار هنوز بیصدا واو "بیشعور" را میکشد. بین "متقلب" و همین "بیشعور" بود که کتاب را پرت کرد. شاید شکسته باشد. آخر کتاب با عطفاش به دماغام خورد. بچهها ساکت شدهاند. همه من و گربه را نگاه میکنند. نمیخواهم به هیچکدامشان حتا سعید نگاه کنم. خجالت میکشم. کم مانده اشکام درآید. سرم را میگیرم روی میز. کتاب کار سعید افتاده است روی میز، سرم را بالا میگیرم که فکر نکند خجالت کشیدم. اخم کرده به من. واقعاً چشماناش گربهایست. بچهها خوب میگویند: گربه. اگر گربه نبود به او میگفتند: چشمگربهای یا چه بدانم کلهگربه. ولی نه او یک گربهی واقعی است مثل همین گربهی خودمان... |
![]() |
قاب خالی شعله آذر (8 آبان 1389) به طبقهی سوم رسید. پشت درِ آپارتمان دختر ایستاد. خدا را شکر در چشمی نداشت تا ببیند او همانطور آنجا ایستاده و گاه نوک کفشاش را دورِ طرحِ پادریِ حصیری میکشد. انگشتاش چند بار سمت زنگِ آپارتمان رفت و بی مکث، تند برگشت. سرش را بلند کرد. به در خیره شد. انتظار داشت از پشت بافتهای سلولزی چوب بلوط، دختر را ببیند که هاج و واج و با چشمهای مشتاق انتظارش را میکشد. خبری نشد. مثل همیشه. مثل همهی آن بارهای پیشین. چند بار بود؟ چند صد بار پشت این درِ بسته ایستاده بود، بی آنکه جرأت کند صدایی از خودش در آورد؟ یک بار هم که بی اختیار سرفهاش گرفته بوده تا بناگوش سرخ شده، چند پله یکی کرده و... اینها را وقتی دیگر پشت درِ آپارتمان خودش رسیده بود و داشت کلید را توی قفل میچرخاند، زیر لب به غُرغُرِ همیشگی تکرار کرد... |
![]() |
صدای زوزهی باد سیاوش مقدم (17 مهر 1389) برف خفیفی میبارید. کنار جاده ایستاده بود و با خودش میگفت: امشب دیگر پیدایش میشود. این چند ماه بر او چهها که نگذشته بود. اول از همه مادرش فهمید و انگار که سرّ مگویی باشد لام تا کام حرفی نزد. نگاه مادر در حالی که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود به خوبی در یادش مانده بود. آن روز چشمهای مادر برای لحظهای بی نور شدند زیر لب چیزی گفت و سری به نفی خودش تکان داد بعد همانطور که با خودش حرف میزد عرض حیاط را طی کرد، توی خانه رفت و در را بست. آنروزها خودش هم هنوز نمیدانست که چرا دلآشوبه میشود. چه رسد که بخواهد نگاه مادر را معنا کند و در آن پی چیزی بگردد... |
![]() |
اين بیمجالی را و مثلا عاشقانه سید عبدالحمید ضیایی (30 شهریور 1389) مبادا گُم كنی ای عشق! راهِ اين حوالی را |
![]() |
از جادههای پر هياهو سید عبدالحمید ضیایی (24 شهریور 1389) خوب است بَدمَستی بدونِ باده هم گاهی |
![]() |
مرخصی مجید قادری (23 شهریور 1389) با مرگ / به مرخصی میروم / به تماشای دنيايی خيس از خيال آدمها |
![]() |
زمستان آنا شکراللهی (21 شهریور 1389) يادت هست تابستان يکهزار و سيصد و هشتاد و چند / چمدانات را شکافتی و به سفر نرفتی؟ |
![]() |
يک عکس فوری (و يک شعر ديگر) سارا پرتو (18 شهریور 1389) برای عكس خودم |
![]() |
جنگل ابر کاوه سلطانی (5 شهریور 1389) جنگل / مشتاقانه میغلتد به اعماق خويش. |
![]() |
گناه مسیح اسماعیلی (3 شهریور 1389) خوابگرد / برخيز / از خواب |
![]() |
حملهی فضایی پویا کرمبخش (31 مرداد 1389) (داستانی از استیون میلهاوزر، منتشر شده در مجلهی نیویورکر) |
![]() |
نه! نگو که نه! سارا پرتو (30 مرداد 1389) مثل باد / بادِ بیحصارِ مست / میرسم به انتهای هرچه بود و هرچه هست |
![]() |
روی طاقچهی قلب / در حصار خط خطی هنگام (28 مرداد 1389) روی طاقچهی قلبام |
![]() |
سبيلتان کج شده قربان محمدهادی پورابراهیم (26 مرداد 1389) آن وقت میشود مثل سنگ. دو تا از دندانهای بالايی سمت چپ و سه تا از پايينیها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا میخورم بايد دهانام را با آب بشويم. معمولاً به اندازهی لقمهی آخر از توی دهانام میآيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کشداری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آنها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همهی فکرم را مشغول میکنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمیتوانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانهای زنگ يکی از خانهها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانهای است. وقتی میگويد بله يا میگويد شما، میگويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد میگويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطرافاش را نگاه میکند و مثلاً اگر تلویزيوناش روشن نباشد کليد کنار دستیاش را میزند و میگويد نه، شايد از فيوزتان باشد... |
![]() |
دو بيت: هوای پر زدن عبدالقادر قادری (23 مرداد 1389) گــــلَ زیــــبایَ تـــو بالا نـشیـــنه |
![]() |
دلتنگی احمد صوفی (18 مرداد 1389) وقتی به خانه برگشتی / لبخندت را / کنار گلدان / پشت پنجره بگذار، |
![]() |
منطق خشک سیده زهرا میرباقری (11 مرداد 1389) (داستانی از راسل مالونی) |
![]() |
برادرم ... مریم پالیزبان (9 مرداد 1389) دستهای تاريکات / شست / آخرين نور تابستان را |
![]() |
سه شعر: گناه، فرشتهی چشمهی سياه و ... امیر امیری (6 مرداد 1389) بر سپيد کاغذی / سياه کرده بود / آرزوهايش را |
![]() |
مارال آرمین مالکی (4 مرداد 1389) نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل میشد. برف سختجان نزدیک قلهها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنههای خاکی رنگی که میرفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظرهی بیبدیل کوهستانی نمیتوانست چشم بردارد. نگاهاش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه میدوید. کودک که بود بابا برایش نامها را گفته بود. با انگشت نقطهی نامعلومی را نشان میداد و خاطرهای میگفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخزده. مارال نامها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظرهی قابشدهاش را در پنجرهی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارالای. مارال همین کوه. از وقتی آدمها تا آن بالاها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت... |
![]() |
وقتی دلام برایات تنگ میشود هنگام (2 مرداد 1389) نابردهرنج / آسمان مشکوک / بیچاره مادرم تاريکی |
![]() |
نقشهخوانی در تاريکی و يک روز شبيه انسان بوديم رضا مرتضوی (25 تیر 1389) دستهايی هستند / که کيلومترها پوست را / پيمودهاند |
![]() |
به جای حق به باطل عهد کرديم! نورالله وثوق (23 تیر 1389) ميانِ شعله خود را میگدازم |
![]() |
سه مرد مریم پالیزبان (21 تیر 1389) سه مرد روی ماسهها / کنار هم / راه میروند |
![]() |
انتقام مجتبا کولیوند (17 تیر 1389) داستانی از ژوزه ساراماگو، نویسندهی پرتغالی برندهی جایزهی ادبی نوبل سال 1998 پسر جوان از رودخانه بازگشت. پابرهنه بود. پاچهی شلوارش را تا روی زانو بالا زده بود و ساق پاهایش به لجن آلوده بود. پیراهن سرخی به تن داشت که دکمههایش باز بود. دستهای مو که بر روی سینهی او تازه داشتند رشد میکردند، خودنمایی می کرد. رگههای عرق از لابهلای موهای سیاه و پرپشتاش بیرون می زد و به طرف گردناش جاری بود. پیکرش زیر فشار دو تسمهی چرمی که بر روی شانه حمل میکرد، خمیده بود. هنوز از جلبرگهای خیسی که به نخهای تسمه آویخته بودند، قطرات آب میچکید... |
![]() |
برج فراموشی شاپور احمدی (15 تیر 1389) شرمسار اکنون پی بردهام ماهی برهنهی بیتاجی چند روزیست در بادهای سرخ و تيغهای آتشينی که تا شبگير میبارند، به اين سو غلتيده است. و گرچه اندکی ترشيده است، جيکجيک نه، نالهی کوتاهی دارد. البته چشمهايش را با درماندگی میبندد. سالهاست هيچکاره بودهام، چراکه با بددلی به فارسی خود میپرداختم، اما حالا زبانام ريزريز و سبک شده است. در حاشيهی مادينهيی که دليرانه میتابد، تاب نمیآورم. در آبدانههای شرجی، شبانه میدمم و دمرو با اين خيال میخسبم که چه رنگی چه نشانی از خود میبينم اکنون شرمسار ... |
![]() |
عنکبوت علی عسگری (7 تیر 1389) مُرد، جوان بود، بیست سال، حالا دو سه ماه این ور و آن ور... چه فرقی میکند؟ مرده، این مهم است، ماه پیش مقابلام نشسته بود، لمیده بود روی کاناپه، ولی حالا... حالا ازت چه مانده؟ آن موقع اسمات علی بود و فردا میشود نامی روی سنگ قبری توی ردیف بیپایان سنگهای سفید و سیاه. موقع مرگ حتماً نگاهی انداخته بودی به در و دیوار، به اتاق تاریکات، به رشتهی چراغهای چشمکزن قرمزی که دور تا دور اتاق کشیده بودی، چراغهایی که آرام آرام رنگ میباختند و سرت میچرخید و میچرخید و صدای نوار میکوبید توی سرت، اما نه، اینها پیش از مرگ بوده، وقتی داشت خوابت میبرد، خوبی قرص همین است، اول میخواباندت و بعد در خواب بیزجر میمیری. بیزجر؟.... |
![]() |
نغمهی ناقوسها محمد فلاحنیا (5 تیر 1389) (ترجمهی شعری از پیير پائولو پازولينی) وقتی که صبحدم در آبِ چشمهها تن میشويد، / شهرِ من ميانِ تصاويرِ ساکن ناپديد میشود. |
![]() |
عشقات وجودم را چون فرا گيرد رضا انصاریراد (30 خرداد 1389) (دو شعر از نزار قبانی) عشقات وجودم را چون فرا گيرد / رنگارنگ ابری خواهم شد |
![]() |
سه، مرده بودند و یکی جان نداشت برزخنشینان (27 خرداد 1389) درخت سنجدی از پاشنهی پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زرد آلو رفتیم. خربزه کاشته بودند. به فلاخن آب میدادند. از آن درخت، بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم. |
![]() |
به خاطر روزهای نيامده صبر کن پژمان طرفهنژاد (24 خرداد 1389) (سه شعر کوتاه در ادامهی يکديگر) به خاطر روزهای نيامده صبر کن! / سهم ما جايی که نبايد میرسد |
![]() |
سفرِ گم شدن احمد زاهدی (22 خرداد 1389) فنجان را که برگرداندم، آنقدر کثیف بود که مطمئن شدم راست میگوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش میکرد. چند میز آنطرفتر دختری تنها نشسته بود و دستهایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمیکرد و نمیدید نگاهاش میکنم. دیدنی نبود، اما فکر میکردم آیا چهرهی آن دختری که فقط دستهایش را از پشت دوربین میدیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمهشب مانده بود؛ رانندههای راهی بی مسافر، حشیش میکشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بیاختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازهی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم... |
![]() |
رودخانه، صدا، حرکت مجید کوهکن (17 خرداد 1389) (شعری در سه بند از مجید کوهکن با ترجمهی به انگليسی با قلم رضا پرهيزگار) رودخانهيی که صدا ندارد / خانهيیست که رود ندارد ... River, Sound, Motion |
![]() |
داستانی بدون عنوان از امیرحسین بهبهانینیا امیرحسین بهبهانینیا (16 خرداد 1389) در چوبی را با شدت به هم نزد - نزد آن گونه که خیال میکردم! - تنها صدای جیرجیر لولای در، کشدارتر از حدِ تصورم بر زمان کشیده شد! و خط انداخت. در که به چهارچوب خورد، پردهها کنار رفتند! حجمِ هوای اتاق تعادلاش را از دست داده بود و دو لای پنجره از هم گریخته، بازی بازی میکردند. |
![]() |
آلبوم، آکواريوم، پيچک و کوچهی پشتی مجید کوهکن (10 خرداد 1389) (چهار شعر با ترجمهی آنها به انگليسی با قلم رضا پرهيزگار) هميشه صفحهی اول اين آلبوم خالی بوده است / جای عکس دختری / با پاهای بهار ... The first page of this album has always been blank |
![]() |
شعر چيست و بعد از پنجاه سال رضا انصاریراد (7 خرداد 1389) دو شعر از «نزار قبانی» نمیدانم از شعر چه میخواهم اما خوب میدانم / لحظهيی خود را / سرگرم نازکانديشیهای شاعرانه نکردهام. |
![]() |
بوی عمیق چاه صالح تسبیحی (4 خرداد 1389) آنقدر زدماش که دستام بی حس شدند (دستهایش را نشان میدهد). آنقدر که دیگر نه توی دستهای من رمق ماند و نه توی تن او. همان موقع بود که رفت طرف پنجره. ولی وایستاد. عقب عقب رفت. نمیخواست بیشتر برود. نمیخواست. (دستهایش را تکان میدهد) دو هفته خواب و خوراک نداشتیم. دفهی اولش که نبود. عوض آنکه برود خانهی خودشان سر ما هوار شد. خب خواهرم بود که بود. مگر من زن و بچه ندارم؟ آخرش نباید اینجوری میشد. (با دستی به پنجره اشاره میکند و با دست دیگر مشت میکند). |
![]() |
گويش جان خسته شاپور احمدی (3 خرداد 1389) هنگامی که در ساحل دريای سبز |
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.








































