پيشينهی « داستان فارسی » در برزخ:
![]() |
پاییز با بوی جوجه امیر حبیبی (1 آذر 1389) اتوموبیل پیچ در پیچ جاده را طی میکند و من در قیل و قال آمیخته با بوی نای مانده از باران در جادهی جنگلی بالا و پایین میروم. دوقلوها مرتب بیتابی میکنند که همینجا خوب است و میزنند به شانهی مادرشان که آنجا خوب بود و پسر کوچکتر هم که دو دقیقهای کوچکتر است میگوید: «اونجا بهتره! » و با دست جایی فرضی را نشانه میرود که مثلاً آنجا و اینها همه ادامه دارد تا عاطفه آن بالا به نقطهای اشاره کند که جاده در پیچی تند ناپدید شده است، و بگوید: «آره اونجا!» و فشار از روی پدال گاز برداشته شود: «کجا؟»... |
![]() |
گربه عباس منتظری شاد (28 آبان 1389) حتماً شکایت میکنم. لباش غنچه مانده. انگار هنوز بیصدا واو "بیشعور" را میکشد. بین "متقلب" و همین "بیشعور" بود که کتاب را پرت کرد. شاید شکسته باشد. آخر کتاب با عطفاش به دماغام خورد. بچهها ساکت شدهاند. همه من و گربه را نگاه میکنند. نمیخواهم به هیچکدامشان حتا سعید نگاه کنم. خجالت میکشم. کم مانده اشکام درآید. سرم را میگیرم روی میز. کتاب کار سعید افتاده است روی میز، سرم را بالا میگیرم که فکر نکند خجالت کشیدم. اخم کرده به من. واقعاً چشماناش گربهایست. بچهها خوب میگویند: گربه. اگر گربه نبود به او میگفتند: چشمگربهای یا چه بدانم کلهگربه. ولی نه او یک گربهی واقعی است مثل همین گربهی خودمان... |
![]() |
قاب خالی شعله آذر (8 آبان 1389) به طبقهی سوم رسید. پشت درِ آپارتمان دختر ایستاد. خدا را شکر در چشمی نداشت تا ببیند او همانطور آنجا ایستاده و گاه نوک کفشاش را دورِ طرحِ پادریِ حصیری میکشد. انگشتاش چند بار سمت زنگِ آپارتمان رفت و بی مکث، تند برگشت. سرش را بلند کرد. به در خیره شد. انتظار داشت از پشت بافتهای سلولزی چوب بلوط، دختر را ببیند که هاج و واج و با چشمهای مشتاق انتظارش را میکشد. خبری نشد. مثل همیشه. مثل همهی آن بارهای پیشین. چند بار بود؟ چند صد بار پشت این درِ بسته ایستاده بود، بی آنکه جرأت کند صدایی از خودش در آورد؟ یک بار هم که بی اختیار سرفهاش گرفته بوده تا بناگوش سرخ شده، چند پله یکی کرده و... اینها را وقتی دیگر پشت درِ آپارتمان خودش رسیده بود و داشت کلید را توی قفل میچرخاند، زیر لب به غُرغُرِ همیشگی تکرار کرد... |
![]() |
صدای زوزهی باد سیاوش مقدم (17 مهر 1389) برف خفیفی میبارید. کنار جاده ایستاده بود و با خودش میگفت: امشب دیگر پیدایش میشود. این چند ماه بر او چهها که نگذشته بود. اول از همه مادرش فهمید و انگار که سرّ مگویی باشد لام تا کام حرفی نزد. نگاه مادر در حالی که توی چهارچوب در دستشویی ایستاده بود به خوبی در یادش مانده بود. آن روز چشمهای مادر برای لحظهای بی نور شدند زیر لب چیزی گفت و سری به نفی خودش تکان داد بعد همانطور که با خودش حرف میزد عرض حیاط را طی کرد، توی خانه رفت و در را بست. آنروزها خودش هم هنوز نمیدانست که چرا دلآشوبه میشود. چه رسد که بخواهد نگاه مادر را معنا کند و در آن پی چیزی بگردد... |
![]() |
سبيلتان کج شده قربان محمدهادی پورابراهیم (26 مرداد 1389) آن وقت میشود مثل سنگ. دو تا از دندانهای بالايی سمت چپ و سه تا از پايينیها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا میخورم بايد دهانام را با آب بشويم. معمولاً به اندازهی لقمهی آخر از توی دهانام میآيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کشداری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آنها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همهی فکرم را مشغول میکنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمیتوانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانهای زنگ يکی از خانهها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانهای است. وقتی میگويد بله يا میگويد شما، میگويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد میگويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطرافاش را نگاه میکند و مثلاً اگر تلویزيوناش روشن نباشد کليد کنار دستیاش را میزند و میگويد نه، شايد از فيوزتان باشد... |
![]() |
مارال آرمین مالکی (4 مرداد 1389) نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل میشد. برف سختجان نزدیک قلهها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنههای خاکی رنگی که میرفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظرهی بیبدیل کوهستانی نمیتوانست چشم بردارد. نگاهاش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه میدوید. کودک که بود بابا برایش نامها را گفته بود. با انگشت نقطهی نامعلومی را نشان میداد و خاطرهای میگفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخزده. مارال نامها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظرهی قابشدهاش را در پنجرهی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارالای. مارال همین کوه. از وقتی آدمها تا آن بالاها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت... |
![]() |
عنکبوت علی عسگری (7 تیر 1389) مُرد، جوان بود، بیست سال، حالا دو سه ماه این ور و آن ور... چه فرقی میکند؟ مرده، این مهم است، ماه پیش مقابلام نشسته بود، لمیده بود روی کاناپه، ولی حالا... حالا ازت چه مانده؟ آن موقع اسمات علی بود و فردا میشود نامی روی سنگ قبری توی ردیف بیپایان سنگهای سفید و سیاه. موقع مرگ حتماً نگاهی انداخته بودی به در و دیوار، به اتاق تاریکات، به رشتهی چراغهای چشمکزن قرمزی که دور تا دور اتاق کشیده بودی، چراغهایی که آرام آرام رنگ میباختند و سرت میچرخید و میچرخید و صدای نوار میکوبید توی سرت، اما نه، اینها پیش از مرگ بوده، وقتی داشت خوابت میبرد، خوبی قرص همین است، اول میخواباندت و بعد در خواب بیزجر میمیری. بیزجر؟.... |
![]() |
سفرِ گم شدن احمد زاهدی (22 خرداد 1389) فنجان را که برگرداندم، آنقدر کثیف بود که مطمئن شدم راست میگوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش میکرد. چند میز آنطرفتر دختری تنها نشسته بود و دستهایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمیکرد و نمیدید نگاهاش میکنم. دیدنی نبود، اما فکر میکردم آیا چهرهی آن دختری که فقط دستهایش را از پشت دوربین میدیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمهشب مانده بود؛ رانندههای راهی بی مسافر، حشیش میکشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بیاختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازهی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم... |
![]() |
داستانی بدون عنوان از امیرحسین بهبهانینیا امیرحسین بهبهانینیا (16 خرداد 1389) در چوبی را با شدت به هم نزد - نزد آن گونه که خیال میکردم! - تنها صدای جیرجیر لولای در، کشدارتر از حدِ تصورم بر زمان کشیده شد! و خط انداخت. در که به چهارچوب خورد، پردهها کنار رفتند! حجمِ هوای اتاق تعادلاش را از دست داده بود و دو لای پنجره از هم گریخته، بازی بازی میکردند. |
![]() |
بوی عمیق چاه صالح تسبیحی (4 خرداد 1389) آنقدر زدماش که دستام بی حس شدند (دستهایش را نشان میدهد). آنقدر که دیگر نه توی دستهای من رمق ماند و نه توی تن او. همان موقع بود که رفت طرف پنجره. ولی وایستاد. عقب عقب رفت. نمیخواست بیشتر برود. نمیخواست. (دستهایش را تکان میدهد) دو هفته خواب و خوراک نداشتیم. دفهی اولش که نبود. عوض آنکه برود خانهی خودشان سر ما هوار شد. خب خواهرم بود که بود. مگر من زن و بچه ندارم؟ آخرش نباید اینجوری میشد. (با دستی به پنجره اشاره میکند و با دست دیگر مشت میکند). |
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.

















