دو شعر از نزار قبانی
----------------------------
۱
عشقات وجودم را چون فرا گيرد
رنگارنگ ابری خواهم شد
و چون باران سبزی، زردی قرمز
به سان باران رنگارنگی فرو خواهم باريد
و تنام بوستانی خواهد شد
ميوههايش انگور، انجیر، ريحان و ليمو
عشقات وجودم را چون فرا گيرد
هلالی نيمه خواهم شد.
و اين گونه گرم تابستان از راه میآيد
و گنجشک سرگشته
سايهسار خنکی را میپويد،
و به توهم سراب را میجويد
پس به هر سويی روان خواهد بود
و من در هرم اين گرما
دوستانام را میبينم
در کنج بیخيالی قهوهخانه لميدهاند
و چون همراه میشوم آنان را
دروازههای اين باغستان خيالی
گشوده میشوند در برابرم
۲
دلبندم
کتاب دستانات پادشاه کتابهای جهان است
و در آن قصيدههايی زرنوشت
سخنانی قابشده در تابلوهای زيبای معرق
حکايتهايی از مجالس شعرخوانی
و داستانهايی از ميهمانیهای شرابخواری
دلبندم
دستانات موسيقايیست، شادیآفرين و طربانگيز
دستانات بستریاست از پر
که چون خسته شوم بر آن، آرام گيرم
دلبندم
دستانات وزن و معنای شعر من است
بی آنها نه ديگر شعریست و نه نثری
و نه اصلاً چيزی به نام ادبيات
دلبندم
کتاب دستانات اگر چه کوچک است
اما برای من دانشنامهيیست بزرگ
و از آن بسيار آموختهام
مانند سختی سنگهای معدنی دمشق
يا زيبايی گرههای بافندگان به تار و پود ابريشمی
و کتاب دستانات به من آموخت
چهگونه انگشتان يک شاعر مینويسد شعرهايش را
و چهگونه به پرواز در میآيند تکه پنبههای چيده نشده.
کتاب دستانات برایام يادگار شاهکارهای عرب
چون «الاغانی»، «طرق الحمامه» و «مجنون اليزا»ست
و شعرهای شاعرانی چون لورکا و پابلو نرودا
آنان که در ميان ستارگان غمنامهها سرودهاند
دلبندم
کتاب دستانات چون گلخانهی مادرم
با گل ياسمين آغاز و با همان پايان میيابد
دستانات کتاب عرفان و مکاشفه
و سماع در حلقهی درويشان اصيل است
هر گاه خواندن کتاب دستانات را آغاز کردم
به فرستادن صلوات بر پيامبر پايان يافت
و دستانات نوریست که آسمان را روشن میسازد
دلبندم
کتاب دستانات راهیست به خداوند
راهی که مؤمنان بسيار به آن دل بستهاند
و برای دلباختگانات آهنگیست بسيار دلنشين
دلبندم
کتاب دستانات کتاب منطق است و شعر
کتاب دينداریست و دينورزی
پيشوايی که در سی سالگی برای خود بگزيدم
دلبندم
دستانات هر روز ميان گرسنگان
توشهی فرهنگ تقسيم میکند
و به عشاق درس عشق میآموزد
و راه گمکردگان را همچون ستارگان است راهنما
اما من در جمع سرگشتگانات
برای رسيدن به روشنايی يقين
به دنبال خواندن کتاب دستانات هستم
الفاظاش را نمیخواهم
بلکه معانی نهفته در پس آنها را میجويم
آموزههای دستانات هر شامگاه
طعم شراب و شکل پيمانهها را
ديگرگونه میسازد
همان چيزی که دائم مرغ خيالام را به پرواز واداشته
و لرزه بر اندامام انداخته است
و هميشه خواستهام بدانم
از کدامين سو
کبوتر نشسته بر شانههايم
نزد من آمده است
سخن چون به اينجا میرسد
موتسارت برافروخته فرياد میکشد
و مرا غسل میدهد
با فريادهايش در رود ستارگان
و از بند مکان رهايم میسازد
پس زمانی که با دکمههای لباسام بازی میکنی
چرا بايد هراسان شوم
و به لذت بوسيدن سيگار
و بلعيدن دودش
پناه برم؟