(ترجمهی شعری از پیير پائولو پازولينی)
-------------------------------------------------
وقتی که صبحدم در آبِ چشمهها تن میشويد،
شهرِ من ميانِ تصاويرِ ساکن ناپديد میشود.
آوازِ دوردستِ غوکها،
نورِ ماه و گريهیِ غمگينِ جيرجيرکها را
به ياد دارم.
دشت نوایِ ناقوسِ شبانه را در خود فرو داد،
اما من به صدایِ زنگها جان سپردم.
غريبه، نهراس
از انعکاس لطافتِ من در کوهستانها.
من روحِ عشقام
که از ساحلهایِ دور به خانه بر میگردم.