برزخ: پایگاه ادبیات، هنر و اندیشه ـ نسخه‌ی قابل چاپ
www.barzakhmag.com
----------------------------------------------


برج فراموشی

شاپور احمدی
ahmadi_shapur [@] yahoo [.] com
http://shapurahmadi.blogfa.com


شرمسار اکنون پی برده‌ام ماهی برهنه‌ی بی‌تاجی چند روزی‌ست در بادهای سرخ و تيغ‌های آتشينی که تا شبگير می‌بارند، به اين سو غلتيده است. و گرچه اندکی ترشيده است، جيک‌جيک نه، ناله‌ی کوتاهی دارد. البته چشم‌هايش را با درماندگی می‌بندد. سال‌هاست هيچ‌کاره بوده‌ام، چراکه با بددلی به فارسی خود می‌پرداختم، اما حالا زبان‌ام ريزريز و سبک شده است. در حاشيه‌ی مادينه‌يی که دليرانه می‌تابد، تاب نمی‌آورم. در آبدانه‌های شرجی، شبانه می‌دمم و دمرو با اين خيال می‌خسبم که چه رنگی چه نشانی از خود می‌بينم اکنون شرمسار.

هنوز می‌ترسم برخيزم. در پرده‌های خالیِ باد می‌پزم. چندی‌ست هشيار در دودی پلنگ‌گونه نشسته‌ام تا روشنای‌های بريده‌بريده را از سفيدی هر دو چشم‌ام بزدايم. به گردن خالی خود می‌کوبم. گويی آن‌چه نگاشته‌ام، برای سرگرمی نه، برای سر دواندن ديگری وانموده‌ام. نااميد به رگ‌های بکرم گوش می‌دهم، لجن‌خوارانی سرگردان که روزی بر شقيقه‌ام خواهند بود؟ روييد. آيا تا اين‌جا هر چه بود، شرح اندام‌های چندگانه‌ی انگد روشنان و هو ويدگمان؟*

آيا راهی به گلويم رسانده‌ای؟ در لگنی از آب چسبناک زرد کرده بوديم تا شنزار هوا سوراخ‌هايمان را تنگ ببندد. هووی دود را با نيش سياه خود بی‌هوش می‌دريدی. جانوری انيرانی در دنگال‌ات پرت چرخيد. به هر قيمتی نمی‌بايست سگدو می‌زدم. هرگز يکريز و با چشمان رميده‌ی شبگير به جيرجير تيغ‌های بريده نيانديشيده بودم. ظلمت بی‌شک بر شانه‌های اره‌دارم می‌تاخت. سر برهنه‌يی را می‌شناختم كه پيشانی‌ام را می‌شکافت و آهسته و بادقت چند بند از هو ويدگمان را در نفس‌ام می‌گذارد.

هو ويدگمان

چه ظلمتکده‌يی خاموش و پست!
بر نَفس خود می‌گريم.

پلنگ بدخيم در بهار
تاج بی‌بو را
در قيلوله‌ی بعدازظهر
می‌دَرانَد.
چهره‌ی آزمند خود را
به رنگی اندوهگين در آورده است.

کالبدهای نو
پلنگ را دلتنگ کرده است.

اما درهايی که در بادهای سياه گشودی
يک‌شبه با چشم‌های کورت پر خواهند شد.
با خوش‌خيالی
زبانت به‌ آسانی
در تاريکی ترشيد.

از راه‌های درشت و سوزان
ناله‌ی پلنگی
پلک‌های خام‌ات را
تکان داد.

روزها و ساعت‌ها را می‌شمارم
در دود و آب‌های سوزان.
و بندبند نگران‌ام به هم می‌پيوندد.

در بهار پوست می‌اندازم.

از سرما دل‌ام می‌تپد.
خود را فريفتی.
و جيغ پلنگی
بوی کهنه‌ی مردانه‌يی را
در کام تلخ و ناچيزت
زنده کرد.

چه بدگمان و پريشان
در آن بعدازظهر تابستان
فارسی سره و آسان‌ام را
تکه‌تکه می‌شنيدی.
از نوک ديده بودم گند می‌زنی.
و به يک نظر دودی می‌آمدی.
آن روز
به هيچ زبانی نمی‌انديشيدم.

و بی‌شرم و شادمان
با پنجه‌يی تازه
کيسه‌ی نخ‌نمايت را
اکنون که جان‌ات
خُل شده است
هوشمندانه می‌درم.

پانويس:
اَنگَد روشنان (روشنان دارا) و هو ويدَگمان (خوشا بر ما) دو سرود مانوی هستند به پهلوی اشکانی و هر کدام با همين کلمات شروع می‌شوند.