برزخ: پایگاه ادبیات، هنر و اندیشه ـ نسخه‌ی قابل چاپ
www.barzakhmag.com
----------------------------------------------


انتقام

مجتبا کولیوند
kolivand [@] andische [.] de


نویسنده: "ژوزه ساراماگو" (Jose Saramago) نویسنده‌ی پرتغالی برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل سال 1998
مترجم: مجتبا کولیوند


معرفی نویسنده (از زبان مترجم):
"ژوزه ساراماگو" نویسنده، شاعر و نمایش‌نامه‌نویس پرتغالی در روز ١٦ نوامبر ١٩٢٢ در دهکده‌ی کوچکی واقع در منطقه‌ی "ریبچیو" در پرتغال در خانواده‌ی یک دهقان تهیدست به دنیا آمد. به دلیل مشکلات مالی نتوانست دبیرستان را به پایان برساند و به کارهایی چون آهنگری، مکانیکی و نقشه‌کشی پرداخت. مدتی هم کارمند ساده‌ی دولت بود. سپس از همه‌ی این کارها دست کشید و به روزنامه‌نگاری روی آورد. سال‌های مدیدی با روزنامه‌های مختلف که در لیسبون پایتخت پرتغال منتشر می‌شدند، همکاری کرد. علاوه براین برای گذران زندگی در کنار خبرنگاری در یک بنگاه انتشاراتی به کار پرداخت.

"ژوزه ساراماگو" فعالیت ادبی خود را به عنوان یک نویسنده بسیار دیر شروع کرد. درواقع از سن ٤٥ سالگی به بعد بود که پیگیرانه دست به قلم برد و آثار ادبی خود را منتشر کرد. منتها از آن تاریخ به بعد پیگیرانه رمان‌ها و مجموعه شعر و نمایش‌نامه و داستان‌های کوتاه متعددی را به نگارش درآورد. در دوره‌ی دیکتاتوری حاکم بر پرتغال در جبهه‌ی اپوزیسیون قرار داشت و در جنبش مقاومت به عنوان یک کمونیست با سلاح قلم با ارتجاع کشور مبارزه می‌کرد.

"ژوزه ساراماگو" معروف‌ترین چهره‌ی ادبی پرتغال به شمار می‌رود. برخی از آثارش که با استقبال جهانی روبه‌رو شده‌اند، عبارت‌اند از: "امید در آلنته یو" (رمان) انتشار این کتاب برای ساراماگو موفقیت بزرگی به همراه آورد و توجه خوانندگان و منتقدان ادبی را به خود جلب کرد. به خاطر انتشار این اثر جایزه‌ی ادبی پرتغال در سال ١٩٨١ به وی تعلق گرفت. "دفترچه‌ی خاطرات" (رمان ١٩٨٢)، "سال‌مرگ ریکاردو رایس" (رمان ١٩٨٥)، شرح محاصره‌ی لیسبون" (رمان ١٩٨٩)، "مسیحیت پس از عیسا مسیح" (رمان ١٩٩٢ که در ایران تحت نام انجیل به روایت عیسا مسیح معروف است). "ژوزه ساراماگو" این کتاب را با دید انتقادی نسبت به کلیسا نوشته است. به همین جهت هم پس از انتشار کتاب سروصدای زیادی در مخالفت و موافقت آن به‌وجود آمد، تا آن جا که واتیکان نسبت به چاپ کتاب واکنش سختی نشان داد و به همین خاطر نیز فروش آن در پرتغال و برخی کشورهای دیگر ممنوع گشت. "زورق سنگی" (۱۹۸۶) و... ولی با اهمیت‌ترین و معروف‌ترین اثر ساراماگو "شهر کوران" نام دارد که تحت عنوان "کوری" به فارسی ترجمه شده است. این رمان هولناک اوج خلاقیت نویسنده را نشان می‌دهد. بدین خاطر نیز آکادمی علوم استکهلم در سال ١٩٩٨ "ژوزه ساراماگو" را شایسته‌ی دریافت نوبل ادبی تشخیص داد. این اولین بار بود که جایزه‌ی نوبل ادبیات به کشور پرتغال تعلق می‌گرفت.

ژوزه ساراماگو علاوه بر نقش و حضور خود در عرصه‌ی ادبی، در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی نیز شخصیتی شناخته‌شده و مطرح بود. وی به عنوان یک نویسنده در طی سال‌های فعالیت خود همواره جانبدار تهی‌دستان و محرومان سراسر جهان بود.

ساراماگو از منتقدین شناخته‌شده و برجسته‌ی "جهانی شدن" زیر رهبری امپریالیسم بود. زیرا بر این باور بود که این گونه جهانی‌شدن به قیمت بدبختی و فلاکت میلیون‌ها انسان ساکن جنوب تمام خواهد شد و فاصله‌ی میان شمال و جنوب را بیشتر خواهد کرد. وی در سخنرانی‌های متعددی علیه بی‌عدالتی و پایمال کردن حقوق بشر در روند جهانی شدن اعلام موضع کرد و در این زمینه بسیار فعال بود. آوازه‌ی فعالیت‌های او در این زمینه حتا فراتر از مرزهای پرتغال می‌رسید. خود وی در مصاحبه‌های متعددی به این نکته اشاره دارد و یکی از وظایف انسان متعهد را گرفتن موضع و حمایت از انسان‌هایی می‌داند که حقوق‌شان مورد تهاجم قرار می‌گیرند. این نویسنده اجتماعی طی ده‌ها سال به حمایت از جنبش‌های مردمی از آفریقای جنوبی گرفته تا آمریکای لاتین و مردم ستم‌کشیده‌ی فلسطین پرداخت و بر سر این راه بارها مورد فشار و تحریم قرار گرفت.

پس از اعطای جایزه‌ی ادبی نوبل در گفت‌وگویی با خبرنگاری که درباره‌ی تفاوت قضاوت دیروز و امروز منتقدین بر سر مواضع فکری و ادبی از او پرسیده بود، گفته بود: "قبلاً درباره‌ی من می‌گفتند که آدم خوبی است، ولی کمونیست است. ولی حالا می‌گویند کمونیست است، ولی آدم خوبی است..."

رمان‌های ساراماگو به بسیاری از زبان‌های دنیا ترجمه شده‌اند. منتقدین ادبی هم چنین آثار او را اغلب به سبک و سیاق رمان‌های گابریل گارسیا مارکز پیرو رآلیسم جادویی می‌دانند.
ساراماگو علاوه بر رمان آثار دیگری نیز در زمینه‌های شعر، نمایش‌نامه و داستان کوتاه در طی حیات ادبی خود منتشر کرد.

ژوزه ساراماگوژوزه ساراماگو، شاعر، نویسنده و نمایش‌نامه‌نویس معروف پرتغال و یکی از برجسته‌ترین چهره‌های ادبی جهان پس از طی عمری پربار در روز ۱۸ ژوئن امسال در سن ۸۷ سالگی درگذشت.

در زیر برای آشنایی خوانندگان با سبک ادبی "ژوزه ساراماگو" داستان کوتاهی از این نویسنده به نام "انتقام" منتشر می‌شود.

* * *


انتقام


"اگر انسان ثمره‌ی محیط است، پس باید محیط را انسانی کرد."
کارل مارکس، فریدریش انگلس
"خانواده‌ی مقدس"

پسر جوان از رودخانه بازگشت. پابرهنه بود. پاچه‌ی شلوارش را تا روی زانو بالا زده بود و ساق پاهایش به لجن آلوده بود. پیراهن سرخی به تن داشت که دکمه‌هایش باز بود. دسته‌ای مو که بر روی سینه‌ی او تازه داشتند رشد می‌کردند، خودنمایی می کرد. رگه‌های عرق از لابه‌لای موهای سیاه و پرپشت‌اش بیرون می زد و به طرف گردن‌اش جاری بود. پیکرش زیر فشار دو تسمه‌ی چرمی که بر روی شانه حمل می‌کرد، خمیده بود. هنوز از جلبرگ‌های خیسی که به نخ‌های تسمه آویخته بودند، قطرات آب می‌چکید. آن طرف‌تر قایق بر سطح آب گل‌آلود تاب می‌خورد. قورباغه‌ای در آن نزدیکی‌ها چمباتمه زده بود و با چشم‌های گرد و قلمبه‌اش اطراف را می‌پایید. مرد جوان و قورباغه برای لحظه‌ای بی‌حرکت به هم زل زدند. ناگهان قورباغه جستی زد و در آب ناپدید شد.

مدت زیادی نگذشت که آیینه‌ی آب دوباره آرامش پیشین را باز یافت و سطح آن هم‌چون چشم‌های پسر جوان صاف و درخشنده شد. از زمین باتلاقی کنار رودخانه هرازگاهی حباب‌های مشکوکی پدیدار می‌گشتند ولی لحظه‌ا‌ی نمی‌گذشت که جریان آب آن‌ها را شسته و با خود می‌برد. درخت‌های بلند سپیدار در هوای دم‌کرده‌ی بعدازظهر آرام و بی‌صدا در جنبش بودند. ناگهان پرنده‌ی آبی رنگی هم‌چون شکوفه‌ای که در هوا بترکد، پدیدار شد و مماس با سطح آب پرواز کرد. پسر جوان سرش را بلند کرد. در ساحل آن سوی رودخانه دختری بی‌حرکت ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد. پسر جوان دست آزاد خود را بلند کرد و با تمام بدن‌اش حرکتی نمود که تنها بیان یک کلمه‌ی ناگفتنی بود. رودخانه به آرامی در بستر خود به جلو می‌خزید.

بی‌آن‌که پشت سر خود را نگاه کند، از شیب مقابل بالا رفت. آن سوی شیب، علف‌زار به پایان می‌رسید. آن سوتر حرارت آفتاب، خاک ترک‌خورده را می‌سوزاند. جیرجیرکی با صدای فلزی و تیز خود سکوت را یک‌نواخت می‌برید. آن دورها هوا از شدت گرما موج می‌زد.

کلبه‌ای کاهگلی با سقفی کوتاه که انگار روی زمین خمیده بود، نمایان شد. دیوار آن را با دوغ‌آب صاف کرده و با رنگ قهوه‌ای روشن دور تا دور آن را چون نواری رنگ کرده بودند. روی دیوار به جای پنجره تنها حفره‌ای دیده می‌شد. با یک در ورودی که در وسط آن دریچه‌ی کوچکی نصب شده بود. زمین اتاق کاهگلی بود و کف پا را خنک می‌کرد. پسر جوان پاروها را به دیوار تکیه داد و با آستین عرق صورت‌اش را پاک کرد. برای لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد و به ضربه‌های قلب‌اش گوش سپرد. بر اثر شوری عرق سوزش خفیفی در پوست خراشیده‌اش احساس می‌کرد. مدتی در این حالت ماند. او توجه چندانی به صداهایی که از پشت خانه به گوش می‌رسید، نداشت. ولی یک‌باره صدای جیغ بلندی به هوا برخاست. سپس ناله‌های وحشیانه‌ی حیوانی بلند شد. پسر جوان تکانی خورد. بار دیگر جیغ‌های ممتد حیوان که از سر ناامیدی و ترس سر می‌داد به پرده‌ی گوش او فشار آورد. علاوه بر این فریادهای دیگری نیز که از روی خشم، تهدید و استمداد در هوا بلند بود به گوش می‌رسید.

می‌خواست به طرف صداها بدود، منتها همین‌که پا به بیرون گذاشت، مکث کرد و کنار نرده‌ها به تماشا ایستاد. دو مرد و یک زن، خوکی را محکم در میان گرفته بودند و مرد دیگری که کارد خونینی در دست داشت، جلو رفت و با کارد زخم زیر شکم خوک را عمیق‌تر کرد. چند قدم دورتر روی علف‌های خشک یکی از بیضه‌های حیوان که بریده شده بود و از آن خون می‌درخشید، به چشم می‌خورد. تمام بدن حیوان از درد به رعشه افتاده بود و از میان پوزه‌اش که با طناب بسته شده بود، نعره‌های وحشتناکی سر می‌داد. پس از ضربه‌ی کارد، زخم دهان باز کرد و بیضه‌ی دیگر که شیری رنگ و خون‌آلود بود، نمایان شد. مردی که کارد دست‌اش بود، انگشتان خود را داخل شکاف زخم کرد و بعد از جست‌وجوی کوتاهی دست‌اش را چرخاند و با ضربه‌ای بیضه‌ی حیوان را از ریشه کند. چهره‌ی زن در هم رفت و رنگ رخسارش پرید.

بالاخره طناب را از پوزه‌ی خوک باز و او را رها کردند. یکی از مردها خم شد و دو قطعه‌ی نرم و گرد را از زمین برداشت. خوک که از شدت درد گیج شده بود، چرخی خورد و سپس با سری افکنده ناله‌کنان در گوشه‌ای کز کرد. در این لحظه مردی که بیضه‌ها را در دست داشت، آن‌ها را به سویش پرتاب کرد. خوک خیلی فرز بلند شد، آن‌ها را گاز زد و با اشتهای فراوان جوید و قورت داد. زن زیر لب چیزی گفت. مردها شانه‌های خود را بالا انداختند. یکی از آن‌ها به خنده افتاد. ناگهان متوجه حضور پسر جوان شدند که کنار نرده‌ی باغ نظاره‌گر آن‌ها بود. جملگی ساکت شدند و تنها کاری که از آن‌ها برمی‌آمد، این بود که روی خود را به سوی خوک برگردانند. اکنون حیوان که مدام از درد می‌نالید، روی علف‌های خشک دراز کشیده بود و لب و لوچه‌اش از خون خود قرمز بود.

پسر جوان به داخل کلبه بازگشت. برای خود لیوانی آب ریخت و در حالی که قطرات آب از گوشه‌ی دهان روی گردن و موهای سیاه سینه‌اش می‌چکید، آن را سر کشید. هنگامی که آب می‌نوشید، هنوز تصویر آن دو قطعه‌ی سرخ و خونین را که روی زمین دیده بود، مقابل چشم داشت. به خود نهیبی زد و از خانه بیرون رفت. زیر آفتاب سوزان از وسط مزرعه‌ی زیتون عبور کرد. زمین داغ کف پاهای او را می‌سوزاند و او ناخودآگاه برای جلوگیری از سوختن کف پاهایش هم که شده تندتر گام برمی‌داشت. باز هم سوت فلزی جیرجیرک به هوا برخاست. ولی این بار آوازش ریتم دیگری داشت. به سراشیبی کنار رودخانه رسید، جایی که علف‌زار با هرم گرم‌اش از آب‌دار بودن گیاه خبر می‌داد. خنکی سحرانگیز سایه‌ی درختان او را وسوسه می‌کرد و بالاخره نرمی لجن را که از لای انگشتان پاهایش بیرون می‌زد، احساس کرد.

پسر جوان پا کند کرد. با نگاه‌اش ساحل آن طرف رودخانه را جست‌وجو کرد. قورباغه‌ای خاکستری رنگ که شبیه قورباغه‌ی قبلی بود و انگاری که خشک‌اش زده بود، روی لجن کنار رودخانه چمباتمه زده بود. چشم‌های گردش از حدقه بیرون زده بود و تنها مشک سفید زیر گلویش پر و خالی می‌شد. دهان‌اش بسته بود و حالت مضحکی به او داده بود. هر دو برای لحظه‌ای بی حرکت ایستادند. سپس پسر به سختی نگاه از قورباغه برگرفت و انگار که می‌خواست از طلسمی بگریزد، دوباره به آن سوی رود چشم دوخت. دختر چندبار در بین شاخه‌های بید مجنون که تا روی زمین آویخته بودند، ظاهر شد. ناگهان برقی آبی‌رنگ بی‌صدا و نامنتظر آب را خط انداخت.

پسر جوان به آرامی پیراهن خود را درآورد. درحالی که به فکر فرو رفته بود، شلوارش را کند و وقتی که دیگر لباسی در بر نداشت، تازه برهنگی خود را هم‌چون دیوانه‌ای دریافت.

دختر از ساحل روبه‌رو هم‌چنان به تماشای او ایستاده بود. سپس او نیز به آرامی شروع به درآوردن لباس‌هایش کرد. اکنون دختر، لخت و عریان، در زمینه‌ی سبز رنگ درختان بید مجنون ایستاده بود.

پسر جوان دوباره چشم به رودخانه دوخت. سکوت عمیقی بر روی این مایع سیال و بی‌انتها حکم‌فرما بود. یک‌باره چند دایره‌ی لرزان که هر دم شعاع‌شان بزرگ‌تر می‌شد، آرامش آب را بر هم زد و از غوطه‌ور شدن قورباغه که لحظه‌ای پیش زیر آب رفته بود، خبر می‌داد. پسر جوان خود را به آب انداخت و شروع کرد تا به سمت ساحل مقابل شنا کند. ولی پیکر سپید و برهنه‌ی دختر هر دم در حفره‌ی تیره رنگ شاخ و برگ درختان عقب می‌نشست.



پی‌نوشت:
این داستان از مجموعه‌ی داستان کوتاه «صندلی و چیزهای دیگر» انتخاب شده است. این مجموعه را دو تن به نام‌های «ساریتا براند» و «آندره آس کلوچ» از زبان اسپانیایی به آلمانی برگردانده‌اند و در سال 1998 منتشر شده است. ترجمه‌ی حاضر از روی متن آلمانی است.