ميانِ شعله خود را میگدازم
شرارت را نمادِ سرفرازم
ز بس با جهل و نخوت خو گرفتم
ز هرچه غيرِ نفرت بینيازم
بنایِ ذِلَّتی تأسيس کرديم
خجالت را سراپا خيس کرديم
سخن از رنگِ استقلالِ دل شد
دهانِ ديده را سرويس کرديم
هيولاسان به پا کردی هياهو
گرفتی پایِ دلهارا ز هر سو
چه بد ديدی ز بارانِ محبت
که از خون وطن جاری کنی جو
شرنگی را خيال شهد کرديم
به جای حق به باطل عهد کرديم
به پای خود به سوی دار رفتيم
عجب مردانه جد و جهد کرديم