نابردهرنج
آسمان مشکوک
بیچاره مادرم تاريکی
رفتههای ياد
رنگ به چهره ندارم
وقتی که خودخواه میشوی
قربان رخسارهات
ميسر نمیشود
قلب من مشعشع تابان نيست
سنگ روی سنگ
ديرگاهیست قشنگ
سايهی پدری هم پريد
از دست و دوست
جا ماندهام هنوز
گنجی و کوزهيی
شکسته و بسته
بند نمیشود
ادعای عاشقی ما را بس
شترسواری
کوه و کمند و کمرکش
پيشانی بلند
رسوا شود هر که نسوخت
زهی قامت راست
شايد مرگ فرا رسد،
دولا نمیشود