گناه
بر سپيد کاغذی
سياه کرده بود
آرزوهايش را
و نگاهاش
به ساعتی بود
که به دوش میکشيد
بار سنگين گناه آدم را
فرشتهی چشمهی سياه
انگاری
در انتظار من بود!
تا دردهای نهفتهیِ
فشردهشدهاش را
در دالان بلند زمان
بدون مقدمهيی
در چشمان غبارگرفتهی من
جاری کند!
و من
تنها توانام
قطرهيی
بيش نبود؟
خداوند خندهاش را قورت میداد
و انسان نديده بود
آهی کشيد
و رود آرام گرفت
و پروانه از گل ترسيد
و خدا اشک ريخت
و فرهاد توبه کرد
و شيرين به تلخی گراييد
انگار پاييزی در کار نبود
و زمستان دروغی بيش نيست
و تابستان
نام و نشانی از هيچ فصلی در کار نداشت
و بهار هميشه
همين
و بهار من
و من همان
هميشه بهار!
و يک کوچه آنسوتر از قفس
خداوند
خندهاش را قورت میداد!