دستهای تاريکات
شست
آخرين نور تابستان را
برادرم که رفت
کودکی گريخت
از پشتِ صفهای مردان پاييزی
مردی بیمو
مردی بیريش
و آن پشتها
مردی با مو و ريش سياه
روزهای من
آفتابشان را میخواهند
پشت آن همه سياهی انبوه
بياويز تفنگ تاريخیات را
نترس!
نمیبينند اين کور رنگهای طاس
تيری بيانداز سوراخ کن دل کودکیام را
تا شايد
برادرم باز گردد.
برادرم رفت.