|
در برزخ خورشید طلوع میکند |
برزخنشینان
info [@] barzakhmag [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
۱
یادت میآید شهاب؟ ماه اول پاییز هشتادویک بود. باز آمده بودی به تهران و باز داشتی در کاری که مشغولاش بودی بیقراری میکردی، انگار هیچ موقعیتی که میخواست بوی استقرار دهد، آرامات نمیگذاشت. به جای این که در محل کارت قرار پیریزی نشر را بگذاری، آمده بودی برج آناهیتا. رضا هم بود، یادت که هست؟ بعد از یک دهه دوستی و یادآوری روزهای دانشکدهی مهندسی شیراز که «انجمن قلم» بود و نشستهای ارائهی مقاله، فیلمبینی، شعر و داستان. همهی آن تب و تابها در نهایت رسیده بود به تعدادی آدم تک که پراکنده بودند در چهار گوشهی دنیا و من مانده بودم و تو و رضا. همان وقت بعد از خیالاتی که بافتیم، نطفهی «فروغ» را بستیم. یک ماه نکشیده، از اول ماه بعدی، مجله با آن طراحی مینیمالیستی، با همان سه چهار تا یادداشت و نوشته رفت روی خط. یادت هست که بعداً همان شب آن مردک شیاد با مرسدس بنزش تا وسط شلوغیهای شهر ما سه تا را رساند؟ ترسیده بودیم؟ نترسیده بودیم؟ همان وقت بود که ...
یادت میآید علی؟ هنوز مانده بود چند ماهی تا تابستان هشتادودو بیاید. از میان آن همه بر و بچههایی که «کاپوچینو» را میگرداندند، با تو که «دلتنگیهای نقاش خیابان چهلوهشتم» را مینوشتی، یک روز قرار گذاشتیم تا نوشتن را، داستان را، و هستیمان را جدیتر بگیریم و راه افتادیم رفتیم خانهی پیرمرد، که او را از روزهای آفتابی «نوروز» میشناختم. آقای ایوبی را میگویم. رفتنمان مرتب شد و مداوم، هر هفته. یک بار یادت هست که حرف از انتشار کارها شد، یادش افتاد به نشریهیی که چند دهه قبل، روزهایی در سالهای قبل از انقلاب، با رفقای آن موقعاش در جنوب در میآورده؟ گفت و گفت و از «خزه» گفت. بعد که از دنیای سیال خاطراتاش برگشت سراغ ما که روبهرویش نشسته بودیم، قرار شد تا در «خزه» بنویسیم هر پنجاهوچهار روز یک مرتبه. هر چند بعدتر مشی و رویهمان عوض شد. آن روزها دیگر تابستان شده بود. همان وقت بود که ...
یادت میآید صالح؟ خرداد هشتادوسه بود. روزهایی که در کامرانیه همسایه بودیم سه چهار روزی برای نمایشگاه نشریات الکترونیکی، هم خزه بود هم فروغ. اصلاً آن مجلهها به کنار. آن شب که در هوایی عجیب پیاده راه افتادیم در کوچه پسکوچههای محلههای بالاشهر تهران به قدم زدن و حرف زدن، هر چند از دو دههی متفاوت به هم پیوسته بودیم، رفتیم بال کشیدیم، نمیدانم یک طوری تا تجربههای جداگانه اما سخت همجنسی که در سالهای جنگ از سر گذرانده بودیم؟ مدرسههایی که میرفتیم، گیرم که تو در دورهی ابتدایی و من راهنمایی و دبیرستان. معطل نکنم، یادت میآید صالح؟ از بعد همان روزها و یک شب ویژه بود، که کار کشید به دیدار جمعیمان با تو و آقای ایوبی و علی و آن موقع بود که کلاغ معترض را که میخواست مقاومت کند به من سپردی؟ همان وقت بود که ...
آری، همان وقت بود که ما چهار تا: پژمان، شهاب، صالح و علی، هر چند از چهار وادی مختلف آمده، هر چند حضور چه بسیار آدمها و رفاقتهای دیگر را تجربه کرده بودیم و ادامه میدادیم، هر چند به اتکای کهنالگوهایی که وجود شرقیمان را خودآگاه و ناخودآگاه احاطه کرده بود، انگار در طبقاتی از برج بابل اسکان داشتهایم روزگاری، و خیلی هر چند های دیگر ... آری، گویی همان وقت بود که قرار میگذاشتیم برای روزی که بیاییم ورق بزنیم لغتنامهی دهخدا را، بیاییم در دانشنامهیی بخوانیم ماجرای کمدی الاهی را، و بالاخره برسیم به جایی که بنشینیم در آن، بعد از عمری، عمرهایی، بیقراری! نه این که حالا قرار میگیریم، خواهیم گرفت، نه! اینک هم ادامهی بیقراریست. حالا بیقرار در برزخ نشستهایم. «برزخنشینانی» که ماییم! پس ...
۲
به نقل از لغتنامهی دهخدا: «بازداشت و حائل میان دو چیز و فیه قوله تعالی: بینهما برزخ لا یبغیان. چیزی که در میان دو چیز متخالف حائل باشد، خواه از آن هر دو متخالف در خود مناسبتی داشته باشد یا نه، چنانکه اعراف برزخ است میان بهشت و دوزخ.» و در بارهی «عالم برزخ» همین منبع آورده است: «عالم میان دنیا و آخرت، عالمی میان مرگ و نشور، پیکرستان، گور، و آنچه در قرآن آمده است: برزخ الی یوم یبعثون. خطیست میان بهشت و دوزخ. برزخ در اصطلاح حکمای اشراقیان جسم را گویند و در شرح اشراق الحکمه در بیان انوار الاهیه گوید در نزد حکمای اشراقی برزخ جسم است، زیرا برزخ چیزی را گویند که بین دو چیز دیگر حائل باشد و اجسام کثیفه نیز دارای همین وضع باشند. جسم را که ذاتاً تاریک است و تا به نور غیر متصل نشود، روشنی پیدا نمیکند، برزخ نامند. برزخ در اصطلاح سالکان روح اعظم را گویند و عالم مثال را که حائل است میان اجسام کثیفه و ارواح مجرده و دنیا و آخرت را نیز برزخ گویند و پیر و مرشد را نیز. برزخ صورت محسوسهی مرشد باشد که آن مرشد واسطه است میان حق تعالی و مسترشد، پس ذاکر را باید که در وقت ذکر صورت مرشد را در نظر خود متصور دارد تا از برکت آن به قرب حق تعالی برسد و خود را و کل کائنات را در هستی حق گم کند.» و چه بسیار که از منابع مختلف سخن آورده شده است.
و اشاراتی به کمدی الاهی دانته: «پس از جان به در بردن دانته و ویرژیل از دوزخ، از تاریکی به کوه پورگاتوری در دورترین نقطهی دنیا بیرون شدند. کوه در جزیرهییست که تنها خشکی نیمکرهی جنوبیست و برساخته از جابهجایی صخرهییست هنگامی که سقوط شیطان دوزخ را پدید آورد.» پورگاتوری همان برزخ است که در الاهیات مسیحی نمایانگر زندگیست. ارواح مسیحی همراه با فرشتهیی که آواز مهاجرت بنیاسرائیل را از مصر میخواند به آن داخل میشوند و این ورود حکایت از رهایی و تبدیل غم و یأس به مقام الاهی ناشناختهیی میکند. کتاب برزخ مجالیست که دانته دیدگاهاش در بارهی زمین کروی را بروز دهد، وقتی که در متن شعر به جابهجایی مکان خورشید در آسمان و نواحی زمانی مختلف بر زمین اشاره میکند، چنان که میگوید: «در اورشلیم غروب است، در کنارهی گنگ نیمهشب و در برزخ خورشید طلوع میکند.»
1 خرداد 1389
||
(برزخستان)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
- «زنی به نام سیاوش»
در تاریخ 2 خرداد 1389، ساعت 22:06:
به برزخ شدن مبارک .امید به روزهایی پربارتر
- «فهیمه»
در تاریخ 9 خرداد 1389، ساعت 13:10:
تبریک عرض میکنم
امیدوارم موفق و پیروز باشید - «مژده»
در تاریخ 20 خرداد 1389، ساعت 10:48:
واقعا بی نظیر است بسیار زیبا و دلنشین مثل سابق
- «ف.م.»
در تاریخ 5 مهر 1389، ساعت 16:00:
کاش برای سایتتون اسم دیگه ای انتخاب می کردید اسمی که طراوت داشته باشه سیاه نباشه بار مذهبی هم نداشته باشه راستش تو جامعه دین زده آدم از هر مفهوم ماوراالطبیعه ای زده است .این اسم آدم رو یاد سایتهای وابسته به موسسات یا ارگانهای دولتی می اندازه. کاش اسمی مثل همون خزه که سبز و خیس هست ، یا کاپوچینو که یادآور یک رفع خستگی خوشایند بعد از یک روز کاری هست ، انتخاب می کردید. راستش من بعد از چند وقت می خواستم خزه رو ببینم که فرستاده شدم اینجا. دمغ شدم
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









سلام
تبریک بابت آغاز کار سایت و با امید این که پروِژهی برزخ هم مانند خزه موفقیت آمیز گردد.