زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



گويش جان خسته

شاپور احمدی
ahmadi_shapur [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


هنگامی که در ساحل دريای سبز
جيک‌جيکو بر پله‌های شهر می‌پريديم
در آن ولايت که من بودم با يک‌ديگر سخن گفتيم و شنيديم
و در تب وهن زرد کرديم.
و غبار آجرهای قلعه‌ی فردجان۱ هنوز بر ديدگان خاموش می‌بارد.
برای من خوب بود به چيزی نينديشم.۲

اتفاق افتاد مرا آن گاه که به شهر خويش بودم۳
در نزهتگاهی خاکستری
چنگک‌های البرز
و دسته‌های سبزی
در مغز تازه‌ام
سايه انداختند به طوری که کاسه‌ی سر
هنوز وقتی پياده در ريشه‌های البرز
خود را می‌بُرم
به تقلا می‌افتد تا در قرقره‌ی وزغ‌ها
آهنگی بشنود و بنوازد
و برگ‌های بيدی به نظر آوَرَد
که زخم‌ات را خشکانده بودند.
زردیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ موهايت بامداد کََفک زد.

از فراز رودی غريب گذشتيم.
جوهرت را می‌ديدم.
و زير پل می‌پاشيدم.

ای ابرهای سنگدلی که سال‌ها در کنارتان زاريده‌ام
به خانه‌ی خدايان رسيده‌ام. و برقی
از نيش‌تان نمی‌خندد و استخوان‌ام نمی‌شکند.

راست است. زندگان و نمازگزاران
تر و خشک را ستايش کنند.

شکمم بر نمی‌آشوبد. ننه ننه، تو سه‌پايه‌اي
قهوه‌ايهای بد‌آهنگ، بی‌آهنگ می‌نشينند
و انديشه‌هايی که به ياد می‌آيند شکلک در می‌آورند.

گربه‌ای خواهيم شد که روزی چند بار
به بوی سنگدان خالی گچ‌بُری‌ها
موس می‌کشد.
نوازش‌های لکاته‌يی بی‌دندان را به ياد می‌آوَرَد
دست را بالين سر می‌کند
نگاه‌اش را باز می‌کند و به خواب می‌رود.

گُل سرخی بناگوش‌ام را کبود کرده است.
امروز صبح بو بودم کسی تمام شب
مرا بد ناميد و نااميد به زمين نشست.
بوته‌ی ستاره‌هايی که کنار نهر پلاسيدند
و گوش‌ماهی و تخم‌های ريزی که عمری زيسته بودند
شبمانده و سرد چه پچ‌پچی دارند؟
بی‌مزه است روح دستمالی و خراب را
با جيغی در هوا نگه دارم.
پری خوش‌اندام سياه‌پوشی
پايين سريد تا دلداری‌ام دهد.
همه چيزش خوب است. پوزه‌ی سگ دارد
و کج می‌نگرد. ديگر گريه نمی‌کنم.
از آرنج‌های سرد مهتابی‌ام شرم کردم.
ننه ننه، او حکيمانه جمع‌وجورم کرد.
می‌گويند به زبان دهاتی‌اش آهسته و کم می‌گويد
اما او را دوست دارم. زير گيس‌اش را می‌خارم
و گيس بافته‌اش در پهلوهای بسته‌اش دم شگفتی می‌شود
و آهسته سرک می‌کشد.
آن گاه دو سيلی به گوش‌ام نواخت
و بر زانو نشستم.
موذيانه دست‌هايش را زير و رو کردم
ول نمی‌کرد
گچ سوخته بود
دهان باز کرد و دستپاچه خنديد
تنها همين يک بار از نزديک به کسی نگاه می‌کرد
اما تمام کارهای زاييدن را بلد بود.
خيلی زود بويم بلند می‌شد
چشم‌های ريزم دورشان قرمز شد
بی‌خود آن قدر کم‌خِرَد و نارس زندگی می‌کردم
حتا فرزند کسی نبودم
اکنون به خواری مرگباری دچار شده‌ام.

۱. قلعه‌ی فردجان در همدان همان زندانی‌ست که ابوعلی سينا چهار ماه در آن به سر برد.
۲ و ۳. برداشت از غربت غرب سهروردی و حی‌بن يقظان ابوعلی سينا.

نسخه‌ی قابل چاپ   3 خرداد 1389    ||    (شعر فارسی)    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.