زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



ققنوس، مرغِ خوش‌خوان، آوازه‌ی جهان

سیدفرشید سادات‌شریفی
fsadatsharifi [@] gmail [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


چند نکته در بابِ هفت نمود از «به‌گزينیِ واژگانی» در شعرِ «ققنوس» نيما يوشيج
---------------------------------------------------------------------------------

دريچه‌ی نخست

اين نوشته می‌کوشد با پيش چِشم داشتنِ متنِ يکی از نام‌آشناترين سروده‌های «نيمايی» نيمایِ بزرگ، نکاتی را در باره‌ی برخی از نمودهای «به‌گزينیِ واژگانیِ» در اين اثر عرضه کند: نکاتی که با پيش کشيدنِ پاره‌يی چون و چراها، فرا چشم آمده‌اند؛ اما پيش از آغازِ اشاره‌ها و به جهتِ آسانیِ فهمِ مطالب و نيز جلوگيری از ذکرِ مکّرر يک جمله، متنِ شعر (با شماره‌گذاری بر بالایِ کلمات يا سطرهای موردِ بحث) آورده شده است.

دريچه‌ی دوم: متن شعر

ققنوس، مرغِ خوش‌خوان، آوازه‌ی جهان، / آواره مانده(۱) از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خيزران، / بنشسته است فرد. / بر گرد او هر سر شاخی پرندگان.
او ناله‌های گم‌شده ترکيب می‌کند، / از رشته پاره‌ی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تيره روی کوه، / ديوار يک بنای خيالی(۲) / می‌سازد.
از آن زمان که زردی خورشيد روی موج / کم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال و مرد دهاتی / کرده است روشن آتش پنهان(۳) خانه را.
قرمز به چشم شعله خردی / خط می‌کشد به زير دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور، / خلق‌اند در عبور. / او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست(۴)،
از آن مکان که جای گزيده است می‌پرد. / در بين چيزها که گره خورده می‌شود
با روشنی و تيرگی اين شب دراز / می‌گذرد. / يک شعله را به پيش / می‌نگرد.
جايی که نه گياه آن جاست، نه دمی / ترکيده آفتاب سمج(۵) روی سنگ‌هاش،
نه اين زمين و زندگی‌اش چيز دلکش است / حس می‌کند که آرزوی مرغ‌ها چو او
تيره است همچو دود. اگر چند اميدشان / چون خرمنی ز آتش
در چشم می‌نمايد و صبح سفيدشان. / حس می‌کند که زندگی او چنان
مرغان ديگر ار به سر آيد / در خواب و خورد، / رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان، / در آن مکان ز آتش تجليل يافته، / اکنون، به يک جهنم تبديل يافته،
بسته‌ست دم به دم نظر و می‌دهد تکان / چشمان تيزبين. / وز روی تپه،
ناگاه، چون به جای پر و بال می‌زند / بانگی بر آرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنی‌ش نداند هر مرغ رهگذر(۶). / آن‌گه ز رنج‌های درونی‌ش مست،
خود را به روی هيبت آتش می‌افکند. / باد شديد می‌وزد و سوخته است مرغ
خاکستر تن‌اش را اندوخته است مرغ / پس جوجه‌هاش(۷) از دل خاکسترش به در.
(سروده‌ی بهمن ۱۳۱۶)

دريچه‌ی سوم: ققنوس در نگاهِ پدرانِ ما

در باره‌ی ققنوس، در فرهنگ ما، روايات مشابهی ديده می‌شود. مثلاً در فرهنگِ برهان قاطع آمده است: «ققنس» ... به لغت رومی مرغی‌ست به غايت خوش‌رنگ و خوش‌آواز، گويند منقار او سيصدوشصت سوراخ دارد و در کوره‌ی بلندی مقابل باد نشنيد و صداهای عجيب و غريب از منقار او بر آيد و به سبب آن مرغان بسيار جمع آيند. از آن‌ها چندی را طعمه‌ی خود سازد. گويند هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد، هيزم بسيار جمع سازد و بر بالای آن نشيند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند، چنان‌که آتشی از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاکسترش بيضه‌يی پديد آيد و او را جفت نمی‌باشد و موسيقی را از آواز او دريافته اند.» (برهان قاطع، محمد حسين بن خلف تبريزی، به اهتمام دکتر محمد معين، تهران: اميرکبير، چاپ ۱۳۶۲، جلد ۳، ص ۱۵۳۶.)

دريچه‌ی چهارم: چون و چراهای منتقد در سفر به دنيای متن

پيش‌تر اشاره کردم که نکات ياد شده در متن حاضر (که سعی در واکاوی وجوهی از مقوله‌ی «به‌گزينیِ واژگانی» در شعر ققنوس است)، با پيش کشيدنِ پاره‌يی چون و چراها، فرا چنگ آمده است. در تأکيد و تکميل مطلب، شايان ذکر است که ضرورت تأمل و مداقه در تک تک کلمات و عبارات و جملات يک اثر ادبی بر کسی پوشيده نيست و اهميت اين امر از آن روست که به مخاطب ياری می‌دهد تا بتواند دليل «انتخاب» کلمه / کلمات و ملاک ترجيح آن را بر مشابهات‌شان را از ديد منصف متن دريابد و نشان دهد و اين همان چيزی‌ست که نمايان‌گر ميزان توفيق هنرمند در «به‌گزينیِ واژگانی»ست. اما اين امر در شعر نو - چه نيمايی و چه پسانيمايی - اهميت ويژه‌‌تری دارد، چون با برداشته شدنِ محدوديتِ تساوی تعداد هجاهای سطور و نظم از پيش تعيين شده‌ی قافيه، دست شاعر در به کارگيری کلمات بازتر شده و او در بهانه آوردن تنگ‌تر گرديده است؛ به اين معنی که اگر در قالب‌های سنتی، شاعر، دليلِ آوردن بعضی کلمات را «پر کردن وزن» يا «رعايت قافيه» می‌دانست يا به همين دلايل به حذف بخش‌هايی از متن تن می‌داد، در نظام نيمايی ديگر نمی‌تواند به اين موارد استناد جويد و ناگزير است بيش از پيش در برابر سؤال‌های خواننده و منتقد دقيق به پيرامون چرايی گزينش و ترجيح يک کلمه پاسخ‌گو باشد. با عنايت به اين موارد، در دريچه‌ی بعد، زيرِ هر عنوان، با طرحِ يک پرسش به ديدارِ سطرها رفته‌ايم؛ ديداری که با آزمودنِ مشابهات هر کلمه‌ی موردِ پرسش می‌کوشد اهميت انتخاب هر يک (يا همان تفاوت اين موارد با مشابهات‌شان) را روشن سازد.

دريچه‌ی پنجم: از لابه‌لایِ قصه‌ی ققنوس

۱. آواره مانده
چون و چرا:
چرا به ققنوس صفت «آواره» و حالت «آواره ماندن» اسناد داده شده است؟ در حالی که می‌شد سرود: آواره گشته از وزش باد‌های سرد؟

انتخاب اين کلمه امکان تعدد خوانش را در متن پديد آورده است: از يک سو، خوانشی ناظر بر آواره ماندن از وزش بادهای سرد؛ و از سويی، اين قرائت دوم: آواره، مانده، از وزشِ بادهای سرد! که در اين صورت، کلمات آواره و مانده، دو صفت برای ققنوسِ تنها نشسته‌اند، و مانده به معنای خسته و درمانده. به اين ترتيب، وسعتِ معنايی «مانده» در اين بافت، بسيار بيش از معنایِ اوليه و واضحِ آن - يعنی گشته - است و همين، وجهِ ترجيح «مانده» بر «گشته» تواند بود.

۲. ديوارِ يک بنای خيالی
چون و چرا:
چرا شاعر به بنايی که ققنوس در ذهن می‌سازد، صفت «خيالی» را نسبت داده است؟ آيا صرفا از آن رو که اين بنا در ذهن اوست؟

گره خوردن ابرهای «همچون خطی تيره روی کوه» با «رشته‌های پاره‌ی صداهای صدای دور»، مولود و محصولی دارد: ديوار يک بنای خيالی (و خود آن). زيرا اولا ابرها، آن قدر دور هستند که روی خطوط تيغ کوه، افق، مثل خطوط تيره به نظر می‌رسند؛ ثانيا ويژگی ديگر آن‌ها (علاوه بر دوری) ناپيداری شکل‌شان است. ثالثا علاوه بر ابرها، صداهای دور نيز متغير، ناپايدار و گذرا هستند و وقتی قرار باشد اين همه با هم بنايی بسازند، آن نيز بنايی ناپايدار خواهد بود. و در آخر، تناسبِ اين مجموعه با صفتِ «خيالی» را نبايد از نظر دور داشت که باز هم در راستای هم‌نشينی قدرتمند و کارآمدِ واژه‌ها در ساخت شعر قرار گرفته‌اند. به اين ترتيب، خيالی بودنِ اين بنا، نخست، به «خيال» ققنوس (که ديده‌ها و شنيده‌هايش را در ذهن می‌آميزد و از آن‌ها بنايی می‌سازد) اشاره دارد و - در دلالتی دورتر - ذهن را به محال يا دور از دسترس بودنِ آن‌چه در ذهن ققنوس می‌گذرد (= انديشه‌ها و آرمان‌هايش) و دور از تحقق بودن بنايی که می‌خواسته و می‌خواهد بسازد (= عملی کردن آن انديشه‌ها و آرمان‌ها و ساختن وضعيتی بهتر)، هدايت می‌کند.

۳. آتش پنهان خانه
چون و چرا:
چرا شاعر صفت «پنهان» را برای آتش آورده است؟

دليل گزينش صفت «پنهان» برای «آتش خانه» سؤال ديگری‌ست که با مداقه در متن هم خودش هم جواب‌هايش را می‌توان يافت: اولا آتش پنهان است چون به جای آن که در فضای باز روشن شود و آن عرصه را روشن کند، درون خانه است و فقط سرای مرد دهاتی را روشن می‌کند. ثانيا آتشی‌ست که فقط بخشی از نور آن يا نشانه‌ی آن (دود) از جای نشستن ققنوس ديده می‌شود؛ پس آشکار نيست. به علاوه، به نظر می‌رسد که در تحليل نمادين شعر، تقابل و تضاد ميانِ پنهان بودنِ اين آتش با آشکاری مرگِ قرين با سوختنِ ققنوس، حائز کمال اهميت باشد.

۴. پنهان چنان که هست
چون و چرا:
چرا به جایِ «پنهان چنان که بود»، عبارتِ «پنهان چنان که هست» در متن آمده است؟

از يک سو و به لحاظ معنای اوليه و ظاهریِ اين سطر، پنهان بودن ققنوس، به نهان گشتنِ بيشتر و بيشتر او در تاريکی افزاينده‌ی شعر اشاره دارد و سوی ديگر، عبارتِ «چنان‌که هست» در قياس با «پنهان چنان‌که بود» يا «پنهان چنان‌که بوده است» و امثال آن، دلالت پيوستگیِ و تداوم تنهايی و مهجوری ققنوس (که در پسِ واژه‌ی پنهان نهفته است) را در خويش دارد (چيزی شبيه توضيحی که در باب «مانده» در « آواره مانده » داديم).

۵. ترکيده آفتاب سمج
چون و چرا:
شاعر چرا از واژه‌ی «ترکيده» به جای «تابيده» استفاده کرده و چرا صفت «سمج» را برای آفتاب آورده است؟

در اين باب، توجه به نکات زير ضروری به نظر می‌رسد:
يک. «ترکيده آفتاب سمج» با «تابيده آفتاب سمج» (که يکی از معناهای آن نيز هست) از لحاظ موسيقايی (واج‌آرايی و نوع حروف) بسيار نزديک است و از لحاظ وزنی (ترتيب هجاها) نيز دقيقا به آن شبيه است، اما نيما صورت اول را بر دوم ترجيح داده، چون اولا تابيدنِ آفتاب امری‌ست طبيعی، اما نسبت دادن ترکيدن به آن (استعاره گرفتن حالت ترکيدن از هر چيزی ترکيدنی و نسبت دادن آن به آفتاب)، «هنجار» زبان «عادی» را می‌کشند و عبارت را از سطح «زبان روزمره» فراتر می‌برد (هنجارشکنی دارد)؛ ثانيا با ارتباط استعاری‌يی که برقرار کرده، موجبات خيال‌انگيزی آن را فراهم می‌کند؛ ثالثا واژه‌‌ی «ترکيدن»، حالت «پخش» شدن چيزی بر زمين را بيشتر (شديدتر و عينی‌تر) در ذهن خواننده ايجاد می‌کند.

دو. صفت «سمج» برای آفتاب بسيار دقيق و هوشمندانه انتخاب شده است که فهم آن نيازمند دقتی تصويری است و خود، از ماهيت فيلم‌گون شعر و ذهنيت تصويری شاعر نشأت می‌گيرد.
به نظر نگارنده‌ی اين سطور، اين سماجت به زاويه‌‌ی تابش آفتاب ـ به ويژه زمانی که به «غروب» (زمان وقوع اتفاقات شعر) نزديک می‌شود ـ اشاره دارد، زيرا هر چه زاويه‌ی منبع نور نسبت به شیء کمتر باشد، سايه‌ی آن کوتاه‌تر است و هر چه اين زاويه بيشتر، سايه بلندتر است؛ پس هر چه آفتاب اريب‌تر بتابد (زاويه‌ی تابش بيشتری داشته باشد)، گرچه پايين‌تر (و طبيعتا کم‌نورتر) است، اما با همان شعاعِ کم‌قوت‌تر، مساحت بيشتری از زمين را روشن می‌کند، بنا بر اين سايه‌ها نيز طولانی‌ترند. به نظر می‌رسد با همه‌ی اين توضيحات غيرمنطقی نباشد اگر بگوييم: «سماجت» آفتاب، همان خاصيت طبيعی / فيزيکی اوست که گرچه هر لحظه که از صبح به سمت غروب می‌رود، نور و گرمايش کمتر و کمتر می‌شود، اما (به رغم اين ضعيف‌تر شدن دائمی) هر لحظه بخش‌های بيشتری را با اين نورِ کمتر روشن می‌سازد. گويی نمی‌خواهد دست از تابيدن و روشن کردن بردارد! به علاوه (حتا اگر اين تفسير را نپذيريم)، اين که آفتاب به همه جا می‌تابد و نمی‌شود از تابش آن گريخت، می‌تواند توجيه اطلاق صفت «سمج» به آن باشد.

۶. که معنی‌ش نداند هر مرغ رهگذر
چون و چرا:
چرا شاعر صفت «رهگذر» را برای مرغان ذکر کرده است؟

باز هم با انتخاب يک صفت روبه‌روييم: رهگذر؛ وبه راستی که باز هم انتخابی به غايت شايسته و هوشمندانه است، زيرا لازمه‌ی رهگذر بودن، سطحی و گذرا نظر کردن به چيزهايی‌ست که در مسير می‌بينيم و همين سطحی‌نگری (هم در معنای ظاهری هم در سطح نمادين‌اش)، سايرين (مرغان ديگر) را از ققنوس متمايز کرده است و آن‌ها را از درک عمق و کنه رنج ققنوس و ناله‌ی او باز داشته است.

۷. پس جوجه‌هاش از دلِ خاکسترش به در!
چون و چرا:
مگر هم در دريچه‌ی سوم (اشاره به باور قدما در باره‌ی ققنوس) و هم در متن شعر نخوانديم که ققنوس «فرد» (تنها / واحد) است؟ پس چرا شاعر در اين‌جا می‌گويد: «جوجه‌هاش»؟

در سه سطر پايانی شعر ما به انتهایِ روايت می‌رسيم و نظاره‌گر سوختن ققنوس‌ايم. در اين بافت، وزيدن باد (آن هم به شدت) معنای نمادين ديگری را شکل می‌دهد: باد، بر باد دهنده‌ی خاکستر است ـ خصوصا اگر شديد باشد ـ اما اين خاکستر و صاحب آن، متفاوت و ويژه‌اند / بودند، چون باد اين خاکستر را بر باد نمی‌دهد و ققنوس آن را « اندوخته» است و همين بر باد نرفتن، مجال و مايه‌يی‌ست برای تولدی ديگر / دوباره و اين، در تحليل نمادين يعنی با وجود پيوستگی (و حتا در صورت شدت گرفتن ) مشکلات اجتماعی و لا ينقطع بودن‌شان (مثل حضور پيوسته و ممتد باد در سراسر اين شعر)، روشنفکر / پيشرو و آرمان‌ها و ارزش‌های مورد نظر او هرگز ـ حتا با مرگ‌اش ـ از ميان نمی‌روند؛ بل‌که هميشه پيروان و ادامه‌دهندگانی از همان جنس سر بر می‌آورند و راه او را ادامه می‌دهند. پس، اين نکته که چرا از خاکستر ققنوس (که در باور قدما « فرد » است)، نه يک جوجه، که جوجه‌های متعدد سر بر می‌آورند، چنين توجيه می‌شود که در ديد شاعر، اين امر نمادی از تداوم راه روشنفکر است که پس از مرگ‌اش نه تنها متروک و فراموش نمی‌شود، بل‌که پيروان بيشتری پيدا خواهد کرد (هر چند که او در طول حيات‌اش در طی اين مسير تنها بوده باشد).

دريچه‌ی ششم: انجامِ سخن

تمام آن‌چه در اين مکتوب ارائه شد، دو قصد داشت:
یک. اشاره به برخی از مهم‌ترين نمونه‌های دقت نيما در گزينش و هم‌نشين ساختن هنری واژگان با يک‌ديگر، به نحوی که در نهايت يکی از وجوه اهميت شعر را به لحاظ تکنيکی، از رهگذر و زاويه‌يی نقادانه نشان دهد؛
دو. کمک به فهمِ بهتر معانی پيدا و پنهان پاره‌يی از سطور اين شعر.

قضاوت درباره‌ی صحت و سقم مطالب اين نوشته و ميزان موفقيت‌اش در دست‌يابی به اهداف يادشده بر عهده‌ی خوانندگان است. به آن اميد که کمی به اهداف نزديک شده باشيم و نيز اين که خوانندگان از نظريات انتقادی و اصلاحی خويش بهره‌يی برسانند.

نسخه‌ی قابل چاپ   14 خرداد 1389    ||    (نقد ادبی)    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «حسین سلطانی»  در تاریخ 21 خرداد 1389، ساعت 11:27:

    این شعر نیما اتفاقن شعری قوی نیست و جاهای سست و بی مزه از این دست کم ندارد که:

    آن مرغ نغزخوان، / در آن مکان ز آتش تجليل يافته، / اکنون، به يک جهنم تبديل يافته،

    و البته ناظم آن سطور فراموش کرده اند بفرمایند که چه چیزی غیر از تنگ آمدن قافیه نیما را مجبور کرده که تبدیل یافته را با تجلیل یافته همقطار بکند.

    یا مثلن:

    باد شديد می‌وزد و سوخته است مرغ
    خاکستر تن‌اش را اندوخته است مرغ


    که سخت آدم را یاد وغ وغ صاحاب و غزیه های معروف صادق هدایت می اندازد. انگار مرغ باستانی مزبور در بانک ملت حسابی باز کرده و خاکسترش را به امید جایزه - که همانا جوجه باشد - اندوخته است.


    گمانم نکته را دریافتید. نویسنده هر جا بدلی به ذهنش خطور کرده نسخه ی نیما را زیبا تر یافته و طبیعی است که هر انسان بالغی با خواندن حافظ اگر جایی کلمه ای به ذهنش برسد، سخن خواجه را برتر می داند ولی کسی به این اسم تا به حال مقاله ای ننوشته و یا دست کم نامش را نقد ادبی نگذاشته و یک پاراگراف در زیر و بم فواید آن داد سخن نداده است و این از اختراعات و ابداعات نویسنده ی محترم می باشد.

    از جمله دیگر دانستنی ها که خواننده ی محترم درخواهد یافت یکی آن است که (ترکیده) با (تابیده) دقیقن از لحاظ مصوت و وزن یکی است و فتحه و آ هر دو به یک میزان در نقد ادبی مدرن مصوت به حساب می آیند و کوتاه و بلندی مصوت ها از میان برداشته شده است.

    لکم دینکم ولی دین

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.