زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



داستانی بدون عنوان از امیرحسین بهبهانی‌نیا

امیرحسین بهبهانی‌نیا
amir.behbahani [@] gmail [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


در چوبی را با شدت به هم نزد - نزد آن گونه که خیال می‌کردم! - تنها صدای جیرجیر لولای در، کش‌دارتر از حدِ تصورم بر زمان کشیده شد! و خط انداخت. در که به چهارچوب خورد، پرده‌ها کنار رفتند! حجمِ هوای اتاق تعادل‌اش را از دست داده بود و دو لای پنجره از هم گریخته، بازی بازی می‌کردند.

پرده پاره شد.

صدای پایش را - که همیشه هُرمِ خالیِ سکوتِ راه‌پله را مقطع می‌کرد - نمی‌شنیدم؛ حتا حروفِ اسم‌اش هم - آن‌گونه که همیشه جسمیت می‌یافت و خلوت‌ام را با حرف حرفِ حضورش پُر می‌کرد - از حضور بی‌معنا شده بود!

چیزی کم بود.

در بی‌زمانی بی‌مکانیِ اتاق دربه‌در دنبال کاف‌ها و شین‌هایی بودم که همیشه - پر زورتر از باقیِ حروفِ نام‌اش - به جسم آمده، در خواب و بیداری هم‌دستی‌ام می‌کردند. جسمِ نام‌اش که در اتاق نبود، هیچ؛ عینیت‌های اتاق هم یکی یکی رنگ می‌باختند:

کتاب‌خانه‌ای که من و این اتاق - با هجومِ کلمه‌های هر کتاب از هر صفحه و هر سطر - وام‌دار حرف حرف‌اش بودیم، در جای خود نبود. در بازی‌بازی‌های پنجره و هم‌خوابگی‌اش با پرده - در دورهای تصویری که قابِ پنجره‌ای بود که روزی بود و پ و جیم و هِ اش مدعیانِ آرامش و وهم اتاق بودند و حالا نه خودش بود، نه پ و جیم و ه اش - لحظه‌ای از کتاب‌خانه‌ای را دیدم که در گِردیِ میان تندبادِ حروف محوتر می‌شد.

کمد با لباس‌های میان‌اش؛ میز با عکس‌های زیرِ شیشه‌اش؛ کشوها با دست‌نوشته‌هایم - که برگ‌هایی سفید بودند و حروفی که انگار بیش از سی و دوتا بودند و هرگز بندِ کاغذ نمی‌شدند -؛ قاب‌های عکس و نقاشی‌هایم؛ تنبورم - تنبورم که بی زخمه هم حروفِ هر تصنیفِ کردانه را از برند - هیچ کدام نبودند.

تنها آینه‌ی قدی - سویی از اتاقِ پر از خالیِ حروف - استوارتر از همیشه، با پافشاری بر بودن‌اش ایستاده بود جایی که باید. خیره شدم - نمی‌خواستم هم باید می‌شدم: جیم و ب و ر را از برم!- خیره شدم در حروفِ کلمه‌ای که می‌اندیشیدم من‌ام، اما کلامِ نامِ من نبود. نه از الف‌ام خبری بود، نه از میم و ی و رِ ام! در حجمِ پُر حرفِ آینه هر که را باید ملاقات کردم جز آن که را باید! که من باشم یا کسی که خیال می‌کرد من‌ام یا کسی که نه من بودم و نه کسی که خیال می‌کرد من‌ام و کسی بود که ما هر دو را نقش‌پوشی کرده بود! نه نشانه‌ای از بودن‌ام بود؛ نه حتا حرفی هم‌آوا با حروف کلمه‌ای که نامِ من است.

بی‌گاه‌تر از صدای جیرجیر لولای در - که هنوز خط می‌زد در زمان-، صدای زنگِ قدیمی تلفنی - که هرگز در اتاق نبود -؛ میخ بر دیوار کوبید. دیواری که انگار حروف‌اش با حروفِ کلمه‌ای که ذهن من است یکی می‌شد! اتاق پر از نقطه بود. - از پر نقطگی حروفِ نام‌اش شاید: شین‌اش سه نقطه و ی‌ا‌ش دو نقطه و ب‌اش یک نقطه! - هر دالی در اتاق می‌گشت از نقطه‌های نام‌اش ذال می‌شد و دالِ دیوار هم ذالِ ذهن من! و این خطِ ربطِ میخ‌کوبیدگی بود؛ که به دیوار نبود، به ذهن من بود.

نه تلفنی در بی‌حجمی اتاق بود که به سمت‌اش بروم؛ نه گوشی‌ای داشت که برش دارم؛ نه حتا سیمی که از هم‌آغوشیِ پریز رهایش کنم. نه من بودم، همانی که بیست و چهار سال است با حروفِ نام‌ام خو کرده‌ام! عشق‌بازی کرده‌ام! زاییده‌ام!

هیچ! هیچ! هیچ!

صدایش آمد اما. صدای او. خودِ خودش! صدایی که حتا در بی‌حرفی هم از پلِ میان دهان و چشم‌هایش می‌کوچید به نگاه‌اش و مدام نه تنها در گوش‌ام که بر چشم‌هایم، دستان‌ام و تمام تن‌ام زمزمه می‌شد. صدایش آمد. بی زنگی از پشیمانی. بی رنگی از بخشش یا عذر و گناه، که مغرور؛ مغرورتر از همیشه:
- در را آن طور که محکم به هم کوفتم و با آن قدم‌های پر صدایی که از اتاق‌ات و پله‌های خانه‌ات زدم بیرون؛ باید دانسته باشی که باز آن قدم‌ها را بر پله و باز آن دست‌ها را بر دست‌گیره‌ی اتاق‌ات یا دست‌آویزهای تن‌ات نخواهی دید!
- نخواهم دید؛ می‌دانستم! می‌دانستم؟
صدا باز بود! صدای او: اما...
- زنگی در دل‌ام خورد! الف میم الف
-: اما... حرف حرفِ کلام خداحافظی در دل‌ام مانده و عذاب‌ام می‌دهد! اگر نگویم‌اش! اگر نگویی! اگر نگوییم‌اش! اگر این هفت حرفی که باید به تو بگویم و هفت حرفی که تو به من! اگر این چهارده حرف مجسم نشوند، عینیت نیابند؛ اگر این هفت حرف تنها تنها و تک تک در حجمی نرقصند...

دویدم میان کلام‌اش - الفِ نام‌ام افتاد بر دالِ نرقصند! دال، ذال شد-:
- اگر این هفت حرف بمانند... نمی‌مانند! می‌دانی! تک تکِ پله‌های این خانه - با پ هاشان که منسوخ شینِ نامِ تواند - یادشان مانده قدم‌هایت را! غریبگی نخواهند کرد اگر پس پس، راهی را که پیش رفته‌ای بازآیی! این هفت حرف نمی‌مانند و گم خواهند شد در سی و دو تای دیگرشان!

سکوت جواب‌ام بود. سین و کاف و واو و ت در آمدوشد شدند بین من که من‌ام و او که نمی‌دانستم اوست یا آن جا پشتِ گوشی تلفنی که نیست، هست یا نیست؟
سکوت! سکوت! سکوت!
- سنگی در سرم خورد!-
کتاب‌خانه و میز و تنبور و پرده و کمد که پیش پیش نبودند! آینه بود پیش از اینک و حالا نیست! چهار دیوار اتاق بودند و حالا نه و حروفِ اسمی که روزی من بودم نیز نه!

هیچ چیز نبود و من - که از بودن تهی بودم - میانِ سنگ‌بارانی در برهوتی پرت افتادم و هی سنگ‌ها و هی حرف‌هاشان به سرم خوردند! به سرم می‌خورند:
سین‌ها و نون‌ها و گاف‌ها! هی سین‌ها هی سین‌ها هی سین‌ها! سنگ سنگ سنگ!
لحظه ای باید می‌گذشت تا سنگ‌ها را وا بکنم!
- لحظه، گذشت! -
سین‌ها را گوشه‌ای! گاف‌ها را کنجی! و نون‌ها را... - نون‌ها چموشی می‌کنند! تکه تکه پراکنده می‌شوند! پاره پاره جمع‌شان می‌کنم و... - پشتی پرت می‌کنم‌شان!

حروفِ خداحافظی را بر زبان‌ام یکی یکی، زیر و رو می‌کنم! حرف‌ها را کش‌دار می‌کنم و از سین‌های سنگ‌ها، سکوت می‌سازم و می‌اندازم بین‌شان! در فاصله‌ی بعیدِ هر حرف، کلمه‌ای دست و پا می‌کنم! شاید این هفت حرفِ خداحافظی جایی باشند - یا جایی شوند - برای تمام آن حرف‌هایی که با پشتِ هم آمدن‌شان - و ماندن‌شان - باید دوا باشند دردی را که مانده جایی پرت میانِ استخوان‌های قفسه‌ی سینه‌ام:

الف پ ث جیم دال ذال ر ز ژ سین شین صاد الف پ ت ث جیم چ ح خ دال ذال ر ز ژ سین شین صاد ضاد طا ظا عین غین ف قاف ت کاف گاف لام میم الف چ ح خ پ ت ث الف پ ت الف پ ت ث جیم چ ح خ دال ذال ر ز ژ سین شین صاد ضاد طا ظا عین غین ف قاف کاف گاف لام میم نون الف پ ت ث جیم چ ح خ دال ذال ر ز ژ سین شین صاد ضاد طا ظا عین غین ف قاف کاف گاف لام میم نون واو ه ی واو ه ی ث جیم چ ح خ دال ذال ر ز ژ سین شین صاد ضاد طا ظا عین غین ف قاف کاف گاف لام میم نون واو ه ی جیم چ ح خ دال ذال ر ز ژ سین شین صاد ضاد طا ظا عین غین ف قاف کاف گاف لام میم نون واو ه ی نون واو ه ی ضاد طا ظا عین غین ف قاف کاف گاف لام میم نون واو ه ی

کسی درون‌ام که با کسی که انگار من‌ام به فریاد تکرار می‌کند:
وقتی می‌آید و وقتی باز پله‌ها زیر قدم‌هایش پا به پا می‌شوند؛ باید حرفی باشد و بگویی، جز خداحافظ! وقتی می‌آید و وقتی باز دست‌گیره‌ی در با تک تکِ انگشتان‌اش عشق‌بازی می‌کند؛ باید کلامی بگویی، جز خداحافظ!

حروف را باز به صف می‌کنم در ذهن‌ام و ردیف‌شان می‌کنم پسِ هم تا شاید آن‌چه‌ها که در میان مانده‌اند، رنگِ کلام بگیرند! و بعد، هر کلمه عینیت بیابد؛ مجسم بشود؛ به هیأتی دربیاید که باید؛ و هر جا که لازم است بر او فرود آید.


***


به خودم - خودم؟ - که آمدم، اتاق همانی بود که بود! دیوارها و کمد و میز و تنبور و پنجره شدند آن چه بودند!
زمان گذشته بود یا نه!
پرت افتاده بودم از تیک‌تاکِ عقربه‌ها!
اما بر همان مدارِ گردیدن ساعت، حروف در هیأتِ کلام بازی‌بازی می‌کردند در ذهن‌ام!
سکوت بود و نبود!
به آنی، صدای پایش جفت جفت، بر پله‌ها آواز کرد!
آنی دیگر، دست‌گیره‌ی در عشوه‌گرانه چرخید!
- دست‌هایش بر دست‌گیره بود! -
در، بر مدارش گشت!
او بود! رنگین‌کمان‌تر از همیشه!
چشم‌هایش را نمی‌دیدم و نگاه‌اش دزدیده می‌شد از نگاه‌ام!
به سمت‌اش می‌رفتم! حجم خالی بین‌مان کم نمی‌شد اما؛ زیاد هم نه حتا!
وهم بود!
به سمت‌اش می‌رفتم؟
لب‌هایش رفتند که دور شوند از هم و در تهِ دورِ دهان‌اش دیدم حرفِ خ و دال و الف را که می‌آمدند هفت حرفِ خداحافظی شوند!

زدم به دیوار! زیر کشیدم زمان را، بر کشیدم دست‌هایم را! اجسام کلامی را که از بر کرده بودم سوا سوا کردم و سی و دو حرف را به آنی از سر تا ته خواندم و از ته به سر! حروف همان بودند! همان بودند که باز می‌رفتند در اجسام‌شان! این همان آن بود! آنِ سکوت، نه؛ سخن!

پرت شدم گوشه‌ی ذهن‌ام تا با کلام بازگردم!
بازگردم! بازگردم! باید، باز... پرت افتادم!
پرت افتادم باز! باز زدم دیوار!‌ های شدم! هوار! آن به آن حروف بی‌رنگ‌تر می‌شدند! از سی و دو تا گشتم بیست تاشان پیدا بود! تنها! دست به دامان‌شان شدم!

او ایستاده بود! مبهوت! و حروفِ خداحافظی - هنوز- مانده بودند ناچار، میان فاصله‌ی دورِ لب‌هایش! مانده بودند تا پیدا شوند در حجمِ اتاق و مجسم بر گوش‌ام بریزند!
ایستاده بود مبهوت‌تر از آنی پیش و دست دست کردن‌ام را، پا به پا شدن‌ام را؛ خیره خیره آه می‌کشید!

بیست تای الف‌با، پانزده تا و ده تا و هفت تا شدند! هر چه گشتم جز خ و دال و الف و ح و ف و ظا و یا حرفی نیافتم! نه! این هفت حرفِ من نبود در این اتاق!
اتاق تهی می‌شد از تمامِ سی و دو حرف!

ایستاده بود! نه! چرخیده بود! ایستاده بودم! چرخیدم!
دست‌اش باز سمتِ دست‌گیره‌ی در رفت! دست‌گیره از میانِ کلامِ دستان‌اش در می‌رفت!

شینِ کلمه‌ای را دیدم که شینِ نام‌اش نبود و از چکیدن‌اش بر کفِ اتاق شک‌ام به اشک بودن‌اش برد!
شین شین اشک‌هایش بر کفِ اتاق نازل می‌شد و زنگ می‌زد:
- خداحافظ!


***


و رفت! بی چرخیدنِ دست‌گیره و بی چرخشِ در بر مدارش! رفت!
هجوم بردم سمتِ در!
- الف میم الف -
در در جایش نبود و پشت‌اش راه‌پله‌ای نبود که انگار آنی پیش، او از آن رفته بود!
- هفت حرف خداحافظی هنوز بر مدار سرم می‌چرخیدند! -
گیجِ حروفِ گمشده بودم و گیجِ راه‌پله‌ای که نبود! و حروفِ نیمه جانی که در دست‌ام بود! ده تا و هفده تا و بیست و سه تا!
- حروف باز رنگ می‌گرفتند؛ یا ولوله‌ی جان کندن‌شان بود؟-

فریاد می‌کشیدم حرفِ حرفِ کلامی را که باید بر او می‌بارید و حالا شلاق شده، بر جان‌ام می‌خورد! فریاد می‌کشیدم رو به بی‌نهایتی که سمتِ آن رفته بود و نه دست‌گیره و در بود، نه راه‌پله‌ها و شیشه‌های هفت‌رنگِ پاگردها!

تنها ص-میم-دای فریادِ من بود و صدای پا به-ه-جیم- پا ش-الف-دال-دنِ چ-میم-یا-وبیِ پله‌هایی - که نبودن-خ-ر-ذال-د- اما زیرِ جفت جفتِ قد-صاد-قاف-سین-م‌هایش انگار زبانِ من -واو-ه-ی-ضاد-طا-ظا-عین- بودند و فریاد می-ی-نون-صاد-ضاد-طا-ظا-عین-غین-ف-قاف-کاف-گاف-لام-میم-نون-الف-پ-ت-ث-جیم-چ-ح-خ-دال-ذال-ر-ز-ژ-سین-شین-صاد-ضاد-طا-ظا-عین غین-ف-قاف-کاف-گاف-لام-میم-نون-واو-ه-ی-شین- کردند...

نسخه‌ی قابل چاپ   16 خرداد 1389    ||    (داستان فارسی)    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «حسین سلطانی»  در تاریخ 21 خرداد 1389، ساعت 11:04:

    این متن داستان نیست ککه بشود نقدش کرد. یک جور شعر طولانی منثور است که سر و ته هم ندارد. من باب تمثیل:

    ۱- فقط یک شخصیت اصلی و یک شخصیت فرعی دارد که از هیچ کدام غیر از خل و چل بودن راوی چیز دیگر نمی شود فهمید.

    ۲- روایتی در کار نیست. ابیات منثور هذیان گونه ای است به شکل معما انگار که از کشکول شیخ بهایی درآورده باشند.


    ۳- دیالوگ؟ شوخی می فرمایید؟

    ۴- فضاسازی که باید بستر داستان باشد و با همه ی عناصر یکسان پرورده و در هم تنیده شود از اول کار به زور کش آمده تا صفحه را پر بکند.

    در هر صورت مثال خوبی است برای این که چطور نباید یک متن نوشت و اسمش را گذاشت داستان.

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.