زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



جنگ‌ها هيچ وقت تمام نمی‌شوند
يادداشتی بر کتاب «و حالا عصر است» اثر طيبه گوهری

محمدهادی پورابراهیم
choor_m [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


«و حالا عصر است» مجموعه‌يی‌ست دوازده داستانی از نويسنده‌يی به نام طيبه گوهری و اما نقد که امروزه عليه خودش هم قيام می‌‌کند و می‌کوشد تا با گذر از مطلق‌گرايی پا به عرصه‌ی کثرت‌انديشی بگذارد و اين که چه‌گونه می‌شود هم کثرت‌انديش بود هم هنگام نوشتن و استفاده از دستگاه گفتار از يک جايی جانب‌داری کرد تا گزاره‌ها حول آن‌جا بگردند و در محور کلام هم‌نشين شوند و متنی را بيافرينند، خود سؤالی‌ست که هنوز برای آن جوابی پيدا نشده است و صرفا به عنوان يک پرسش مطرح می‌شود. چه‌گونه می‌توان هم کثرت‌انديش بود هم مطلق‌گرا و اين ميسر نمی‌شود مگر به مدد کلمه، کلمه‌هايی چون شايد و احتمالا و به نظر می‌رسد. و اين طور به نظر می‌رسد که نقد، هنوز از مهمات اين کارزار فرهنگی‌ست. باشد که اين سنت مدرن فراگير شود و در جای جای اين جهان نيمه‌آسفالت شاهد پيوستن نقد به عنوان عضوی فراموش‌شده به جرگه‌ی نويسندگان و هنرمندان باشيم!

ابتدا اشاره کنم به اين خصلت ديرينه و شايد هم ذاتی بشر که علاقه‌ی وافری دارد به طبقه‌بندی اشياء و اجزاء پيرامون‌اش. اين نويسنده هم به پيروی از غريزه‌اش کتاب «و حالا عصر است» را به لحاظ ماده‌ی داستانی، در طبقه‌ی جنگ و ژانر آن را داستانی می‌داند با رويکرد اجتماعی. شايد اين سؤال مطرح شود که چه‌طور می‌توان يک کتاب را به يک موضوع و مفهوم تقليل داد، مثلا جنگ. يکی از راه‌هايی که به اين عمل مشروعيت می‌بخشد و آن را توجيه می‌کند همان اصطلاح مؤلفه‌ی غالب يا روح حاکم بر تماميت اثر است. و مؤلفه‌ی غالب بر داستان‌های «و حالا عصر است» مؤلفه‌يی‌ست که آثار ادبی جنگ را از ديگر آثار هم‌سطح‌اش متمايز می‌سازد. يکی از اين مؤلفه‌ها همان فقدان عزيزانی‌ست که مرگ‌شان باور نمی‌شود مگر به همت معنا و وساطت واژگانی چون شهيد، مفقود الاثر و جانباز. و ديگر مؤلفه، حضور عزيزانی‌ست که حضورشان توجيه نمی‌شود مگر باز هم به همت معنا و کلمه، واژه‌هايی هم‌چون جانباز و آزاده؛ واژه و رمزگان‌هايی که در رزم و ميادين نبرد توليد و خودشان را به مخزن لغات انسانی تحميل می‌کنند و به دنبال تسکين روح بازماندگان اين پديده شوم و متأسفانه بشری هستند. جنگ‌ها تمام نمی‌شوند مگر زمانی که زيست و حيات اين رمزگان‌ها به پايان برسد. راوی داستان آهه جانبازی‌ست که ذهن خودش را مرور می‌کند و می‌گويد:

"گاهی ازش می‌ترسم آن قدر که می‌توانم در آنی کارش را بسازم. می‌توانم روی سينه‌اش بنشينم و با انگشتتن‌ام رازهای نگفته‌ی کله‌اش را بکشم بيرون. نه، نمی‌توان!م وقتی جای چهار خط موازی و سرخ را روی گونه و گردن‌اش می‌بينم می‌پرسم دوباره بد شده بودم مينا؟ می‌گويد نه. می‌گويم دروغ نگو زنيکه‌ی متقلب. به من دروغ نگو ... اين‌ها ادامه‌ی دست‌های من‌اند مرضيه. ز‌ن‌ام يک دست‌اش را روی گونه و دست ديگرش را روی غمباد گردن‌اش می‌گذارد و می‌گويد اين‌ها ادامه‌ی جنگ‌اند روی تن من ... اين‌ها سهم من‌ است رسول، سهم ما."

و اين همان انسانی‌ست که رفتارش توجيه نمی‌شود مگر به مدد کلمه، کلمه‌يی مثل موج. حضور يک چنين فردی بی‌دليل خواهد بود مگر به دلالت و دلالی کلمه‌ی جانباز و عجيب‌ است که يک چنين شخصيتی به اين ظرافت روايت‌گری می‌کند و نام همه چيز را از جمله آمپول هيدرو کورتيزون، شاعر بودن‌اش، دانشجو بودن‌اش، گل‌های حسن يوسف و چشم‌های زمردی پرستار را به خاطر می‌سپارد، ولی تنها نام زن‌اش را فراموش می‌کند و البته که اين تناقض رفتاری در شخصيت راوی که ضعفی‌ست در اين داستان چيزی از محتوايش که بر فرم و تکنيک غلبه می‌کند، نمی‌کاهد. و اين خصيصه در تماميت کتاب به عنوان يک مؤلفه قابل بررسی‌ست. يعنی، فرم و تکنيک مغلوب محتوا می‌شوند و نواقص، خودشان را در خوانش اول، از نگاه مخاطب مخفی نگاه می‌دارند.

فقدان يک عضو اصلی از پيکره‌های به نمايش درآمده در تمامی داستان‌ها به چشم می‌خورد. مثلا فقدان فرزند و سلامتی جسم در داستان آهه، فقدان سلامت جسم و جدا شدن يک عضو اصلی از پيکره‌ی زن، سينه‌ی زن در عمل جراحی جدا می‌شود، در داستان لرزه‌های خيس. فقدان يک مونس مرد در داستان پل، فقدان يک عزيز، دايی جهان، و مرگ او در داستان چتر باز، فقدان خانواده در مهمان آخر، فقدان فرزند و مرگ فرزند در داستان اين‌جا همه خوابيده‌اند، فقدان همسر و فرزند در داستان و حالا عصر‌ است. اين مرگ‌ها و فقدان‌های اعضای اصلی پيکره‌ی خانواده در داستان پلاتين تا آن جا پيش می‌رود که علاوه بر فقدان فرزند با فقدان جنازه هم روبه‌رو می‌شويم و اين يکی از مهم‌ترين مشخصه‌های قابل بررسی در اين مجموعه‌ است.

ديگر دليل مهم شمردن اين مشخصه، حضور نشانه‌های بيمارستانی و قبرستانی‌ست که باز هم در تمامی داستان‌ها نشانه‌شناسی و رديابی می‌شوند. در داستان هزار و يک شب آمده: "خواب ديده سنگ قبرهای يک گورستان سرسبز را می‌شويد ..." (ص ۱۴) و در داستان آهه: "دکتر ز‌ن‌ام را می‌بينم که بر بالای ديوار شعارزده‌ی قبرستان ايستاده‌ است و با دست به من اشاره می‌کند ..." (ص ۱۶). داستان لرزه‌های خيس داستانی‌ست که تمام اتفاق‌هايش در بيمارستان رخ می‌دهد. در داستان پل آمده: "خودت بگو ... پس کجا بريم، سر قبر مادرم، تنها جايی که مجازم ببرم‌ات، شب جمعه هم هست ..." (ص ۳۴) و در داستان چتر باز می‌گويد: "اگه کسی رو که دوست داری خواس ترکات کنه، خودت با دستای خودت قبرش رو بکن و تو دل‌ات بکش‌اش ..." (ص ۴۱) يا "روبه‌روی بيمارستان نشسته و به عکس بزرگ دايی که خواب موهايش را ريخته بود روی پيشانی نگاه می‌کردم. قاب عکس وسط يک تاج گل بزرگ بود ..." و داستان به روايت تشييع جنازه‌ی دايی جهان و نحوه‌ی کشته شدن‌اش در جدال با کل می‌پردازد. داستان پلاتين که با اين جمله شروع می‌شود: "حالا خيال‌ات راحت شد؟ بيا تحويل بگير! يه مشت استخونو بگير و براش خرما خيرات کن و فاتحه بخون ..." و در ادامه می‌گويد: "جلو تابوت‌ها عکس شهدا بود ..." در داستان مهمان آخر آمده: "خواب می‌بينم که دستی چمدان کهنه و سنگينی را زير پايم دفن می‌کند و با بيلچه رويش خاک می‌ريزد ..." (ص ۶۷). نهايتا داستان اين‌جا همه خوابيده‌اند که کليت داستان در قبرستان و روی سنگ قبر روايت می‌شود.

تعريفی که نشانه‌شناسی و اين شيوه‌ی بررسی از داستان‌های اين مجموعه به دست می‌دهد، تعريفی‌ست نگران‌کننده و تأمل‌برانگيز و اين تعريف چيزی نيست به جز اضمحلال و فروپاشی خانواده‌ها در اجتماعی که راوی داستان‌ها در آن معاش و ارتزاق می‌کند. خانواده‌های داستان‌های اين مجموعه يا از هم گسسته اند يا در حال فروپاشی هستند و تنها و صرفا دلايلی به‌جا مانده از سنت و اخلاق آن‌ها را در مرز فروپاشی نگه داشته‌ است؛ دلايلی که بيشتر در جوامع بلوک شرق حيات دارند و اين نه به خاطر احساس و عاطفه که صرفا به لحاظ کمبود خدمات و تأمين‌های اجتماعی در اين جوامع‌ است.

و اما اين نکته که چرا عنوان ادبيات جنگ را برای اين مجموعه برگزيديم: آن‌چه که مبرهن و آشکار‌ است اين‌ است که وقتی جنگی در می‌گيرد تمامی افراد و اجزاء آن کلونی وارد جنگ می‌شوند. يک جامعه با تمام فروشگاه‌هايش، پارک‌هايش، تمام خانه‌هايش و تمام مردمان‌اش وارد جنگ می‌شود و جنگ محدود به يک چند تايی رزمنده و بيمارستان نمی‌شود. بر خلاف تعاريف رايج در اين گونه‌ی ادبيات، اقليم و جغرافيای جنگ را نمی‌توان به فاصله‌ی بين نقطه‌ی اصابت گلوله‌ی خمپاره و دورترين نقطه‌يی که ترکش‌اش فرود می‌آيد محدود کرد و ادبيات جنگ فقط به رشادت‌ها و جانبازی‌ها نمی‌پردازد، هر چند که در مقام انکار هم نمی‌ايستد و منکر هيچ کدام‌شان نيست. اين نکته در داستان آهه به خوبی نمايان شده، آن‌جا که می‌گويد: "فرياد می‌کشم، دروغ نگو زنيکه‌ی متقلب! به من دروغ نگو، به من دروغ نگو ... اين‌ها ادامه دست‌های من‌اند مرضيه ..." (ص ۱۹). و يا اتفاقی که در داستان پلاتين شاهدش هستيم: تشييع جنازه‌ی استخوان‌های يک مفقود الاثر و جدال بين پير مادر و پير پدر اين شهيد که حالا پس از سال‌ها انتظار ناچارند به هر قيمتی که شده فقدان فرزندشان را بپذيرند و مرگ‌اش را در ناباوری تمام باور کنند. آری، جغرافيای جنگ به خط مقدم و اهواز و خرمشهر محدود نمی‌شود و چه دردناک است وقتی بدانيم که زمان جنگ هم محدود به هشت و نه نمی‌شود. برای جنگ‌ها شايد بشود زمان شروعی در نظر گرفت، اما پايان جنگ را نه تاريخی‌ست نه محلی برای نشان دادن نه مکانی برای پرسشگری. جنگ آن‌جا تمام می‌شود که زمان و مکان از حرکت بايستند و ديگر هيچ جنبنده‌يی قادر به حرکت کردن نباشد. شايد تمام جنگ‌هايی که يک زمانی شروع شده‌اند، همه‌شان در يک جنگ بزرگ به اتمام برسند.

به پندار من منتقد، اگر بخواهيم يک داستان از داستان‌های پيش رو در کتاب «و حالا عصر‌ است» را انتخاب کنيم تا متر و معياری شود برای تماميت کتاب چه به لحاظ کيفی چه به لحاظ کمی، داستان پلاتين ناچارمان می‌کند که يک بار ديگر بخوانيم‌اش و اين بار به قصد انتخاب و معرفی.

اگر اين نقد و بررسی را کوتاه و با اشاره می‌نويسم و به جای نقد از مايه‌ی نقد استفاده می‌کنم، صرفا ترسی‌ست که ناظران چاپ و مديران سردبير نشريه‌ها بر من تحميل می‌کنند و اگر محدوديت‌هايی اين‌چنينی نبود، يکی ديگر از المان‌های اين مجموعه را مثلا مهاجرت که تم غالب بر داستان‌هايی هم چون هزار و يک شب، نشانه‌های مفرغی و داستان و حالا عصر‌ است را بررسی می‌کردم، ولی در همين مجال تنگ می‌توان گفت که موضوع مهاجرت و احساس بی‌هويتی يکی ديگر از مؤلفه‌های اين مجموعه است که به نوبه‌ی خود حائز اهميت‌ است و قابل بررسی و آن چه که از همه‌ی مباحث مطرح شده با اهميت‌تر‌ است، عقيم بودن شخصيت‌های داستانی‌ست که اين کتاب را هم به جرگه‌ی ادبيات بيست ساله‌ی ما می‌کشاند. فکر می‌کنم يکی از مشخصه‌های عمده و اصلی داستان و رمان اين دو دهه يکی همين عقيم بودن شخصيت‌ها‌ست. عقيم، در اين مقال، صرفا به معنای ناتوانی در توليد مثل به کار نرفته و شامل رفتارهای خنثای زنانه و مردانه‌ی شخصيت‌های داستانی در مواجهه با يک‌ديگر نيز می‌شود.


برچسب‌ها:  قبرستان ، بيمارستان ، جنگ ، جنازه ، داستان کوتاه

نسخه‌ی قابل چاپ   20 خرداد 1389    ||    (نقد ادبی)    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «شهریار»  در تاریخ 21 خرداد 1389، ساعت 07:58:

    کتاب یگانه ایست وپدیده ای در نثر وفرم.


  • «حسین سلطانی»  در تاریخ 21 خرداد 1389، ساعت 10:50:

    من نه حرفی از نقد فضا سازی می بینم نه دیالوگ نه نقد شخصیت پردازی آن چنانی. تطویل است و اطناب و مقدمه و گویی که حاشیه بر کتاب کلینی نوشته باشند. جان من شما ناقدی نه شاعر. به من و تو چه که انسان به مدد کلمه چه و چها می شود. اصل مایه را دریاب. کلن شاید یک دو پاراگراف نقد بشود از این متن استخراج کرد که آن هم دردی از طبیب کل دوا نمی کند.


  • «آرمین»  در تاریخ 23 خرداد 1389، ساعت 06:25:

    این نقدگوشه چشمی ست بر یکی از ده ها مضمون کتاب.
    این نوع طبقه بندی جامع نیست وبیشتر سلیقه ایست.

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.