|
سفرِ گم شدن |
احمد زاهدی
ahmadzahedi [@] gmail [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
فنجان را که برگرداندم، آنقدر کثیف بود که مطمئن شدم راست میگوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش میکرد. چند میز آنطرفتر دختری تنها نشسته بود و دستهایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمیکرد و نمیدید نگاهاش میکنم. دیدنی نبود، اما فکر میکردم آیا چهرهی آن دختری که فقط دستهایش را از پشت دوربین میدیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمهشب مانده بود؛ رانندههای راهی بی مسافر، حشیش میکشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بیاختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازهی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم.
فیلمبردار بودم و حالا برای پوشش اخبار سیل در مازندران باید به کلاله میرفتم؛ با اینکه شمالی بودم و گیلک، نمیدانستم کلاله کجای مازندران است. آنجا را خوب نمیشناختم و کسی نداشتم جز دوستی که در مرکز استان، زندانی بود و چرایش را هنوز نمیدانستیم. انگار سیل تمام بودناش را برده بود.
سیل آمده بود و مردم زیادی مرده بودند. صبح، هنوز هوا روشن نشده بود که با پاترول زرد و قراضهی سازمان که در تمام ایران تابلو شده است، حرکت کردیم. از بعد از تونل بزرگ، باران امان هوا را برید. دوربین پشت بود و من جلو کنار نفیسه که کارگردان بود، بین راننده آقای دارابی که زیر لب آواز میخواند و او نشسته بودم. به کلاله که رسیدیم، سریع دست به کار شدیم. هرچه بدبختی بود؛ هرچه آب ناپاک بود و هرچه زن و مرد و بچهی مرده بود. همه جا گل و شل بود و دارابی میگفت که کار ما کار گل است. باران ریز و موذی یکریز میبارید.
از خانه زیاد دور نبودم. فیلمبرداری را ترک کرده بودم. پشیمان بودم و به خودم فحش میدادم. از قدیم به ما میگفتند که آب روشنایی است؛ ولی امروز فهمیده بودم که آب خیلی هم روشن نیست. وقتی هواپیمای ایران را آمریکا زد، از آسمان متنفر شدم. وقتی زلزلهی رودبار پسردایی ناصر را کشت، از خاک. و آنروز که آتش مادر سمیرا را سوزاند، از آن. و حالا از هرچه آب متنفرم. تنفر و تهوع شده احساس اینروزهایم و هنوز نمیدانم چرا. از کار گل کردن متنفرم.از متنفر شدنهایم.
باد گرمی موهایم را به هم میزند که خوشایند است. به چهار راه رسیدهام، یک سواری که صدای شکستن ظرف و ظروف از درون آن به گوش میرسد مقابلام توقف میکند. شیشه را که پایین میکشد، دود در سرما ابر میشود از پنجره بیرون میزند. بهروز است. دوستی که در زندان نیست، در تهران است.
- بیا بالا، سلام. چهطوری سینما؟
حوصلهی هیچ کسی را ندارم. دو دختر هم در سواری بهروز نشتهاند، بهروز چیزی به دخترها میگوید که نمیشنوم. دخترها میخندند.
دستهای دختری از میان گلها بیرون مانده. نفیسه میگوید:
- زوم کن، برو جلوتر...
با دست دخترک را نشان میدهد. در گل و لای سیل فرو رفته و چهرهاش دیده نمیشود. یا من در آن باران ریز مداوم و از پشت دوربین نمیبینم. نفیسه بلند و با ولع فریاد میزند:
- النگوهاش، النگوهایش را بگیر.
دوربین از دستم میافتد، هرچه دیشب خوردهام بالا میآورم. نفیسه از دارابی میخواهد از امدادگرها برایم قرصی چیزی بگیرد که فشارش افتاده؛ و خودش دوربین را تمیز میکند. به من میگوید:
- برو بچه ننه، این که چیزی نیست. من تو یه تصادف تو اتوبان همت، تصویربردار بودم. یارو مغزش کف آسفالت رو فرش کرده بود...
به بهانهای دور میشوم.
بهروز بوق میزند و فریاد که:
- بیا، وتکا! هم داریم.
بدون اینکه نگاهاش کنم، دستی تکان میدهم که یعنی برو. بالاخره صدای ناهنجار ظرفهایی که در ضبط سواری بهروز میشکنند و خندهی دخترها دور میشود.
قرصها را از آقای دارابی گرفتهام و میجوم، مزهی گه میدهد. دست دختر را دیگر نمیبینم. شاید لای گلها فرو رفته باشد. حالام را بدتر کرده است. نفیسه آن دورتر از زن جوانی فیلم میگیرد که شوهرش مرده و دارد خودش را جر میدهد. امدادگران میآیند که مرد مرده را ببرند. زن جوان خودش را میکشد و جیغ میکشد:
- نبرید، بچهاش چی میشه؟
خوب که میبینم، شکم زن به شکل غریبی بزرگ و برآمده است. نفیسه که بر میگردد، میگوید:
- زنک پا به ماه بود.
قفل در خانه متوجهام میکند که کلید گم شده است. باز بلند بلند به زمین و هوا فحش میدهم. کفشهایم را گل خشک شده گرفته. گلها را میتکانم.
پسرکی میپرسد که ساعت چند است؟ ساعتام خراب شده، خیس شده.
- ساعتام خرابه.
میگوید:
- همه چیز را آب برده. ساعت هم مرده.
میرود و من همانجا مینشینم و قطره قطره اشکام را بر آب سیل اضافه میکنم.
چارهای ندارم. باید برگردم، همانجا در کافه یا روی نیمکتی در پارک تا صبح که کلیدسازی پیدا شود، با خودم حرف بزنم. اما سرما بیداد میکند.
نفیسه میگوید:
- تو باید برگردی. تو به درد فیلمبرداری مستند نمیخوری. برگرد برو صد قسمت سریال تو خوشی فیلم بگیر.
با هلیکوپتر هلال احمر تا ساری میروم. دلم میخواهد سری به آن رفیق در زندان بزنم که اجازهی ملاقات نمیدهند؛ باز چرایش معلوم نیست. پشت در زندان کاغذی مینویسم و با چند هزاری میدهم که کسی به او برساند. اینجا هم باران میزند اما او احتمالاً خبری از سیل نداشته باشد.
از ساری با اتوبوس تا تهران و در تهران تا آن کافهی همیشگی هم که راهی نیست.
شب تصویر نفیسه را در تلویزیون کافه دیدم. تصویر نفیسه را که در زمینهاش بیست جنازهی سیاه و کبود، افتاده بود. باد و باران لای موهایش میپیچید. احساس کردم زیباست. باد عنصری بیخطرتر است. و موهای نفیسه...
به ترمینال میروم. بلیت ندارند. با یک سواری تهران قراضه برمیگردم. برمیگردم تا اینبار دوربین را درست بگیرم در دست. جنازهها هم دلشان میخواهد شاد باشند. عباس، دوستام آن سال زلزله آمده بود رودبار که بعد از آن با هم خیلی صمیمی شدیم. فیلمی میساخت به نام زیر درختان زیتون. من هم نام داستانام را میگذارم زیر آبهای سنگین. به کلاله که میرسم میدهم به نفیسه. میگیرد و میخواند و میگوید:
- خیلی خوب نشده، ولی میشود از آن استفاده کرد.
و بعد طرح یک سریال تلویزیونی را که در سر داشته برایم تعریف میکند که داده است برای تصویب. میفهمد که از وقتی برگشتهام فقط نگاهاش میکنم. دستام را محکم میگیرد و میگوید:
- تو فال قهوهات چی بود؟
22 خرداد 1389
||
(داستان فارسی)
||
نظر خوانندگان ( 4 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
- «احمد زاهدی»
در تاریخ 28 خرداد 1389، ساعت 08:28:
آقای حسین سلطانی ممنون از شما، اما ادبیات فحاش حضرتعالی نیز بیشتر مناسب چاله میدان است نه یک سایت ادبی! نمی دانم با چه انگیزه ای این نظر را درباره داستان من نوشته اید، اما به هر حال نه تنها نقد نمی دانمش و نه تنها به آن توجهی نخواهد کرد، بلکه از لحن و حالت تهاجمی و خصمانه بیخود شما شاد هم شدم!
- «صالح تسبیحی»
در تاریخ 29 خرداد 1389، ساعت 22:05:
من البته اگر بودم با لحن حسین انتقاد نمی کردم. ولی بدون جنگ و دعوا گمانم نقد هایی که وارد کرده نقد هستند و قابل فکر. نویسنده هم اگر دنبال تعالی اثرش باشد و برای بهتر شدن بنویسد، پاسخ را با کار بهتر می دهد نه با تند خویی متقابل. هر چند ب نظر حقیر نکات جالبی هم در این نوشته بوده که از نظر حسین دور مانده است اما ، اینجا رینگ بکس نیست که ، حالا یکی آمد دری وری هم گفت!شما چرا جوشی می شوید؟ مگر کارتان را نمی گذارید جلوی چشم مردم تا هر کسی بنا بر روحیات خودش نظر بدهد؟
- «حمیدرضا استوار»
در تاریخ 26 مرداد 1389، ساعت 19:57:
بیشتر حرف های آقای سلطانی را راجع به داستان آقای زاهدی قبول دارم هرچند با لحن تند وتیز ایشان مخالفم . شاید همین لحن تند و نادرست باعث جواب تند آقای زاهدی شده باشد .از داستان لذت بردم اما ضعف های داستان را هم نادیده نمی گیرم . مخصوصا شخصیت پردازی و گاهی اوقات نثر از هم گسسته که روایت را مخدوش کرده است . با تشکر .
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









این متن داستان بدی است به دلایل زیر:
۱- خط روایی شکسته و گسسته ای که چیزی برای گفتن ندارد. هیچ اتفاق جدیدی در کار نیست و کلیشه ی بهروز دختر باز و ودکا - که به سبک سریال های تلویزیونی - به بدترین شکلی بیان شده که داستان را خودمانی و باور پذیر نکرده است. ملغمه ی گزارش نیم بند و روایت نچسب و نابود نویسنده و خودشیفتگی راوی کار را به این جا رسانده است.
۲- دیالوگ ها بی فایده اند. همه اطلاعاتی را عرضه می کنند که از قبل می دانیم. بود و نبودشان یکی است و فقط ثابت می کنند که شخصیت ها لال نیستند.
۳- شخصیت پردازی کلیشه ای و بی مصرف است. راوی روشنفکر و خودشیفته و هنرمند و بهروز دخترباز و همکاران این جا و آنجا و تصاویر مبهمی از قربانیان سیل فقط برای ذکر مصیبت، افتضاحند.
۴- شلختگی دستوری و زبانی در این متن بیداد می کند. ادبیات روزنومه چی در آن موج می زند. این زبان مخصوص درج اخبار حوادث روزنامه های زرد است و نه مناسب هنر.