زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



در انتظار شکوفه‌های ليمو
مروری بر شعرهای مسيح اسماعيلی

شهاب مباشری
shahab [@] gmail [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


قبل از شروع

من منتقد شعرم؟ من شاعرم؟ اين نوشته نقد شعر يا شاعر است؟
پاسخ اين سؤال‌ها هر چه باشد اهميتی ندارد. هر چه که باشد اين نوشته دارد زاييده می‌شود و می‌خواهد در باره‌ی شعر و شاعر حرف بزند. پس بدون تأمل در باره‌ی اين زمينه‌سنجی‌ها و دست‌کم به مصداق ديدن نان گندم دست ديگران، کمی بحث خواهم کرد.

درآمد: نان گندم

سوره‌ی زليخا
طناب پوسيده‌ی عشق هم / نجات نخواهد داد / يوسف را / در اين روزگار پر از گرگ و پيراهن آغشته به مرگ / ايمان آوردم به شما / ای برادران خيانت‌کار زليخا

بی‌قراری در من بی‌داد می‌کند
راه که می‌روم بی‌قرارتر از هميشه می‌شوم / راه واژه‌های مرا بلند بلند با نغمه‌ی باران و نسيم می‌خواند / گاهی که می‌نشينم، سعدی و حافظ از سر و کول‌ام بالا می‌روند / انگار به رسم عشق‌بازی و بازی عشق ... / عاشق که می‌شوم غريبگی در من رشد می‌کند، قد می‌کشد تا آسمان بيگانگی بالا می‌رود و من چه‌قدر احساس می‌کنم با خودم غريبه‌ام / چه‌قدر از خودم دور می‌شوم / چه‌قدر غم از سینه‌ام بالا می‌رود تا / گلو، چشم و ... / در من می‌رويد شرم، عرق، دل‌شوره، نفس های نامرتب و تند، باران / و من در اين بی‌زمانی تا / اعماق بی‌قراری فرو می‌روم

حرف‌های بی‌ويرايش
در هياهوی بدرقه‌ات / بر گونه‌هايم / بوسه‌های جامانده / از تو / با شميم عطرهای اقاقی / و دانه‌های گندم در دستان‌ام / و همه‌ی آن‌چه به يادم مانده / ادامه‌ی چشم‌های تو / حرف‌های ناتمام

متن: وصف ديدن نان گندم

آن‌چه پيش از اين خوانديد سه نمونه است از کارهای شاعرانه‌ی «مسيح اسمعيلی»، شاعر و روزنامه‌نگاری که هنوز کتابی چاپ‌شده ندارد، اما در فضای مجازی هم وب‌لاگی هم شناسه‌يی در شبکه‌ی اجتماعی گوگل‌ريدر دارد که مجالی برای نشر کارهايش به او می‌دهند. وقتی به بحث در باره‌ی کارهايش با او بنشينی، فروتنانه بر اين که نوشته‌هايش شعر تلقی شوند، اصراری نمی‌کند. با اين همه، بنا به دلايل متعدد و بديهی، اين نوشته‌ها در رده‌ی شعر قابل دسته‌بندی‌اند، فارغ از اين که به کيفيت‌شان بخواهيم در نظر اول اعتنا کنيم.

از بازخوانی شعرهای او نمی‌توان فهميد او چه دوران شعری - زبانی‌يی را طی می‌کند. او بيش از هر چيز دارد تجربه می‌کند و به بيانی ديگر به شکلی غريزی کار خودش را می‌کند و پروای خطا ندارد. در تجربه‌اندوزی و رفتار غريزی، خطا کردن امر غريبی نيست و همين طور است اصلا که آدم در يک حيطه درس می‌گيرد، پرورده می‌شود و بزرگ.

وزن را می‌شناسد، مثلا «برای جسم خاکی‌ات جهان پر از هوس شده / خدا گناه می‌کند ولی تو پاک‌دامن‌ای» که بیتی‌ست از يک غزل (در باره‌اش اندکی حرف می‌زنم جلوتر که برويم). در کنار آن شعر سپيد (و به طور کلی هر آن‌چه در طبقه‌بندی‌های پسا نيمايی بتوان گنجاند) هم می‌گويد. حالا اين وزن و احاطه به آن، اين سپيدگويی و ضرورت ورود به آن تا چه اندازه انديشيده و خودآگاه است؟

بی آن که بخواهم قضاوت شخصيتی کرده باشم (اصلا مگر اهميتی دارد شخص شاعر کيست و چه کاره است و چه احوالی دارد؟)، با توجه به همين شعرهايی که از او در اختيار است و می‌توان خواندشان، با شاعری طرف هستيم که اکنون شاعری ناخودآگاه است. اين از سويی امتياز است که برای تلقی کارهايش به عنوان شعر نيازی به تقلا نيست، به خاطر وفور تصوير و خيال و حس و اتفاق زبانی در کليت سروده‌هايش، و از ديگر سو يادآورمان می‌شود که در ميان آثار او در جست‌وجوی لحظات آرمانی مواجهه با شاه‌کار نباشيم، حتا تا اين درجه سخت‌گير نه، می‌توان گفت: برای مواجهه با شعرهای تک با زبان و فنی منحصر به فرد در ميان کارهای او هنوز بايد صبر کرد تا توانايی ناخودآگاه او به مرحله‌ی اجرای خودآگاه برسد.
ادامه‌ی اين نوشته می‌کوشد برای اين کلياتی که به آن‌ها اشاره شد، به مدد بازخوانی بخش‌هايی از شعرهای شاعر، مصاديقی جزئی بازجسته شود.

در شعرهای او استفاده از فنون مختلف زبانی و ادبی ديده می‌شود. مثلا در شعر «سوره‌ی زليخا» به دفعات استفاده از تتابع اضافات را می‌بينيم: «روزگار پر از گرگ» و «برادران خيانت‌کار زليخا» (قبول داريد که صفت هم در واقع اضافه‌ی وصفی‌ست؟) و يا در شعر «مداد رنگی» جايی می‌گويد: «لابه‌لای حصار پشتی دشت». در شعر «کلماتی مجهول» به هم ريزی ساختار نحوی زبان را می‌بينيم: «... که تنها به عشق تو طی کردم / کوچه‌های پس از باران را». با اين همه، اين فنون انگار کاربردشان روال مشخصی ندارد. برای نمونه در شعر «بی‌قراری در من بی‌داد می‌کند» هرچند با ترکيب‌های اضافی فراوان روبه‌رو می‌شويم، اما ديگر هيچ نشانی از تتابع اضافات نيست (بماند که اين روزها بسياری از مبلغان شعر پسامدرن، استفاده از تتابع اضافات را در شعر يک سم مهلک می‌دانند، اما من که شعر را چون ايشان نمی‌بينم تا چنان بندی از بيانيه را به رسميت بشناسم). در همين شعر که به شعر گفتار نزديک می‌شود، راوی می‌آید وسط ميدان و اين بی‌قراری در عنوان را به عين در التهاب واژه‌ها و نحوه‌ی تجميع آن‌ها و لحنی که برای خوانش اثر بايد برگزيد، به تو نشان می‌دهد. البته غافل‌گيری‌های معنايی و شکلی کار هم کم نيستند، که نمونه‌هايش این‌ها: بالا رفتن سعدی و حافظ از سر و کول راوی، روييدن باران در کنار شرم و نفس‌های نامرتب در راوی و ...، اما همين‌جا اين روی‌کرد ناپرورده باقی می‌ماند يا در جاهايی لنگ می‌زند. شعری وابسته به نهضت رمانتیک‌ها گفتن و سرودن نقطه‌ی ضعف نيست، تا زمانی که به دامان سانتيمانتاليسم نلغزد. اين بيان راه رفتن روی لبه‌ی تيغ است. شاعر در کار «حرف‌های بی‌ويرايش» از اين مسير جان سالم به در می‌برد، اما در همين شعر اخير ببينيد چه اتفاقی می‌افتد: «عاشق که می‌شوم غريبگی در من رشد می‌کند، قد می‌کشد تا آسمان بيگانگی بالا می‌رود و من چه‌قدر احساس می‌کنم با خودم غريبه‌ام ...» وقتی از خط قبل با عشق‌بازی و بازی عشق به اين‌جا می‌رسی، حتا لحن ادای گفتار نمی‌تواند مستعمل بودن تصوير هم‌نشينی عشق، غربت و بيگانگی را با وجود تکرارهای زبانی‌شان و در افتادن‌اش به احساسات‌زدگی را نجات دهد. و اين نمونه‌ها برای مرور بلاتکليفی فنی و به جای‌گاه خودآگاهی نرسيدن آيا کافی نیست؟

در خطوط پيش به در هم ريزی ساختار نحوی زبان در شعر پسا نيمايی «کلماتی مجهول» اشاره کردم، اما در بندهايی ديگر از همان کار می‌خوانيم: «چه‌گونه / نفس‌های آخرم را از زير پنجره / به تشيیع می‌برند». از فقدان عناصر زبانی شاعرانه در اين بندها که بگذريم، اين سؤال گريبان را رها نمی‌کند که چرا دست‌کم مانند آن قسمت ديگر همين شعر، کمی با نحو جملات بازی نشده است؟ علائم تقطيع بندها را برداريد، آن وقت: «چه‌گونه نفس‌های آخرم را از زير پنجره به تشيیع می‌برند». آیا آین چيزی فراتر از جمله‌يی غيرشاعرانه اما ادبی‌ست؟ اين هم شاهدی برای همان مدعای پيشين.

در غزلی هم که نمونه‌ی بيتی از آن را مثال زدم، فارغ از بحث‌های مفصل در باره‌ی ساختار شعر و بحث‌های قالبی، باز همان ناخودآگاهی زبانی - فنی مشاهده می‌شود. استفاده از «ی» با کارکردهای مختلف نحوی در جايگاه قافيه محل دعواست. اگر به سنت‌ها در شعر پای‌بند هستی، مجاز به اين کاربرد نيستی. اگر به سبک پست‌مدرن‌ها غزل می‌گويی، شاخصه‌های زبانی شعر و وزن انتخابی‌ات از آن سبک نشان چندانی ندارد و همين طور آن وقت ديگر شعر گفتار گفتن‌ات چه صيغه‌يی‌ست؟

ظاهرا به نظر می‌رسد تيغ آخته از غلاف بر کشيده‌ام و هی زخم می‌زنم و می‌روم جلو. نه! اين طور نيست. اين روزها که شعر فارسی آفت‌زده‌ی سبک‌های تصنعی و من در آوردی فراوانی‌ست، مواجهه با شعری که در ذات خود شعر باشد، نه به ضرب و زور ادعای شاعر و نظريه‌پردازان، خود غنيمتی‌ست که بايد قدر دانست. شعرهايی از اين دست به خاطر همان ناخودآگاه مؤثر شاعر هنوز از لذت تهی نشده‌اند. فقط می‌ماند انتظاری که می‌کشيم تا شاعر سخت‌گيرانه‌تر پيشاپيش با تسلط خودآگاهانه بر فنون راهی برای شمشيرزنی من باز نگذارد!

سخن را با مزمزه کردن تکه نان گندمی که از شاعر قاپ زده‌ام، تمام می‌کنم و فارغ از همه‌ی مرورها، حداقل بحثی که در باره‌ی جنس کار و تقطيع بندهايش می‌شود کرد، فنون و جدل‌های شمشيرزنی باز می‌خوانم‌اش:
آسمان هميشه / باران نمی‌نويسد / بر پياده‌روهای پايتخت آتش
اولين پرنده‌ی به خون تپيده / بال خواهد گشود / هر شب / بر اشک‌های مادران داغ‌ديده / و انزوای پدران سکوت
و هر روز / می‌شمرد مرگ / را از نو / با سبدی پر از گل / در انتظار / شکوفه‌های درخت ليمو


برچسب‌ها:  ناخودآگاه ، نحو ، زبان ، شعر نيمايی ، شعر پسا نيمايی ، شعر سپيد ، غزل

نسخه‌ی قابل چاپ   26 خرداد 1389    ||    (نقد ادبی)    ||    نظر خوانندگان ( 4 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «صالح تسبیحی»  در تاریخ 26 خرداد 1389، ساعت 15:09:

    شهاب جان
    چقدر به اين سیاق ، مرور و یادداشت نوشتن نیازمندیم. شعر فارسی شاید، از معبر همین مباحثات بی حاشیه باشد که تکانی بخورد.هرچند من نمی دانم شعر پسا نیمایی دقیقا چیست. ولی اینکه زیاده تقسیم بندی و طبقه بندی نکرده ای نوشته ات را یک دست کرده و مزیت است


  • «شهاب»  در تاریخ 27 خرداد 1389، ساعت 02:51:

    صالح!
    حالا كه بياييم اين‌جا اين طوری حرف بزنيم مايه‌ی شائبه نشود كه نشسته‌اند در برزخ با هم خوش و بش می‌كنند؟ اما چه اهميتی دارد؟ جای كسی را كه تنگ نكرده‌ايم!
    به هر حال، غرض اين كه وقتی حرف از شعر پسا نيمايی زده‌ام، منظورم به تمامی نحله‌های بعد از او در حوزه‌ی شعر است، از شعر سپيد و گفتار كه در نوشته به‌شان اشاره شد گرفته تا ساير روی‌كردهای شعر حجم و آن‌چه امثال براهنی و احمدرضا احمدی و رؤيايی و ديگران مشغول آن‌اند.


  • «مسیح اسمعیلی»  در تاریخ 27 خرداد 1389، ساعت 14:55:

    سپاس بابت زحمت این خوانش


  • «مريم»  در تاریخ 29 خرداد 1389، ساعت 18:35:

    سلام
    من از خوانندگان هميشگي وبلاگ دوست عزيزم مسيح هستم هميشه از خواندن نوشته هاي زيبايش لذت ميبرم به قول شما صرف نظر از اينكه نوشته ها در چه قالبي هستند همين كه از دل بر مي آيند بر دل مي نشينند

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.