|
نوستالژی اخلاق و ايمان؛ آیا اميد مرده است؟
|
حسین سلطانی
odyssey.2001 [@] yahoo [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
داريوش آشوری، محقق نکتهسنج، مقالهيی را بازنشر کردهاند به نام «پژواک معنايی سبک در کار نيچه».* به نقد مختصر پارههايی از اين نوشته میپردازيم:
به نظر میرسد که نيچه نخستين انديشهورزِ بزرگی باشد که وجهِ بنيادیِ استعارهيیِ زبان را شناخته و اهميّتِ سبک و رابطهیِ ساختاریِ آن را با معنا بازگفته است. از جمله نشان داده است که در زبانِ فلسفه و بنيادِ بهظاهر سفتـوـسختِ مفهومیِ آن، که میخواهد معنایِ ناب باشد و بس، تا چه اندازه استعاره (متافور)-- که به نظر میرسيد تنها از آنِ زبانِ شاعرانه باشد-- نقش بازی میکند.
اينطور به نظر نمیرسد. قبل از نيچه، در شرق و غرب، متفکران بسياری از زبان ادبيات و استعاره و تمثيل برای بيان فلسفه استفاده کردهاند. زبانهای ايشان گوناگون بوده است. گاهی با زبان ساده و تمثيلهای ساده سخن گفتهاند و گاه با زبان مصنوع و پيچيده. داريوش آشوری اين را میداند و حدس ما اين است که برداشت ايشان از عنوان انديشهمند بزرگ متفاوت است و گوته و دانته و پاسکال و حافظ و مولانا و ابن عربی در آن نمیگنجند.
در هر حال، محال است تا بدون شناختن وجه بنيادی استعارهيی زبان، استفادهی چندانی از آن برای بيان معانی، از جمله معانی فلسفی، برد و به نظر ناقد، داريوش آشوری تا حدی جانب انصاف را دربارهی پيشينيان نيچه رعايت نکرده است.
اما از نظرگاهی ديگر شايد کار سنگين و کلاسيک نيچه در زبانشناسی و يافتن ريشههای معنا در ريشههای کلمات و استوار کردن کلامش بر فلسفهی زبانی به دقت توصيفشدهاش، آشوری را بر آن داشته است تا اينگونه بگويد. اکنون بايد ديد که چه عنصر نويی در کار نيچه وجود دارد که سخن را به اينجا کشانده است. به نظر میرسد نيچه چيزی را بيان کرد که همفکران اروپايیاش از گفتن آن شرم داشتند. واکاوی نيچه در ريشههای واژگان خير و شر و سياه و سپيد در موسم شکوفههای سوسياليستی و يکی ندانستن همه چيز و همهکس شهامتی را میطلبد که مورد تأييد داريوش آشوریست. شهامتی که حتا دموکراسی را که به باور بسياری از ميوههای مدرنيته بود به ميدان بازی انسانهای متوسط و محدود در گله تقليل داد. اين شهامت نيچه راه را برای او باز کرد تا به درستی انقلاب بعدی را نه در انگلستان يا آلمان بلکه در روسيه جستوجو کند، چيزی که حتا از نظر نويسندگان مانيفست نيز به دور مانده بود. بنا بر اين ستودگی کار نيچه نه به استفاده از استعاره برای بيان فلسفه بلکه به شهامت او و نيز استفادهی بسيار ظريف او از اين استعارهها در نقد دوراناش باز میگردد. پس از اين نظرگاه ستايش اغراقآميز آشوری از نيچه در دورانی که دست کم شهامت از فلسفهی ما رخت بربسته است، قابل درک مینمايد. شهامتی که حتا در اروپا نيز پس از نيچه در کسی ديده نشد تا اين چنين با زبان استعارهی شاعرانه فلسفهاش را بيان کند. هر چند شايد اين حرف هم اغراقآميز است و داستانهايی مانند ديوار سارتر را بتوان همتای استعاری برخی نوشتههای نيچه قرار داد.
چرا نيچهیِ فيلسوف به بحثِ استدلالی در بارهیِ بود و نبودِ خدا نمیپردازد و به جایِ دليل آوردن در بارهیِ نبودِ خدا به زبانِ ادبيّات روی میآورد و مرگِ خدا را در قالبِ يک تمثيل، با چنين پژواکِ تراژيک، از زبانِ يک «ديوانه» حکايت میکند؟
چرايی که داريوش آشوری میآورد با تحليلی هنرمندانه و بسيار نکتهسنج از خدای دوگانهی غرب و خاورميانه همراه میشود. بسيار ستودنیست که دو چهرهی يهودی و يونانی خدا در نوشتهی آشوری از يکديگر تفکيک میشوند. در ادامه از قول کانت تير خلاص به برهانهای رنگارنگ بود و نبود خدا شليک میشود، ولی در عين حال که برهانی در کار نيست، بنيان همهی برهاننماها بر منطق استوار است. منطق جز وسيلهيی نيست. منطق راهیست برای نشان دادن روابط بين پديدهها. پس اين برهانها اشکال منطقی ندارند بلکه پايهی استدلال آنها، امکان رد يا اثبات ماورای طبيعت با سيستم منطق طبيعی، اشتباه است و آشوری در ضمن دريافت نکتهی متأخر، به اشتباه شناخت عقلی همزمان اين برهانها را دارای اشکال منطقی دانسته است. در حالی که اگر دست روی اين نکته بگذاريم در هر فلسفه، يا سيستمی، که تناقض جزو اصول موضوعهی آن باشد پذيرفتن همزمان اين براهين اشکالی ايجاد نخواهد کرد. همچنين اگر کانت و نيچه را به خاطر متولد نشدن در قرن بيستم از اين اشکال مبرا بدانيم که incompleteness theorem را نمیدانستند، اکنون میدانيم که بر خلاف منطق خشک راسل و وايتهد و بنا به اثبات نابغهيی چون کورت گودل گزارههايی هستند که درستاند، ولی برهانی برای اثبات آنها از نظر منطقی وجود ندارد. بنا بر اين بحث بر سر منطقی بودن يا نبودن اين برهانها و يا قبول همزمان بود و نبود خدا با توسل به اين براهين نيست. جوهرهی کار همان چيزیست که کانت گفت و اين برهانها و هر تلاش ديگری را از طريق سيستم منطق طبيعی برای اثبات موضوعات خارج از اين سيستم بیاساس شمرد.
آشوری در جايی میگويد که پای کانت میلغزد: اخلاق. اگر خدايی نيست و میخواهيم اخلاق فرونپاشد بايد لنگرگاهی ديگر برای انسان بجوييم. اينجا نه تنها اخلاق که شايد کل ارزشهای انسانی و اجتماعی در خطرند. بدون خدا پای انسان در هواست، لنگرگاهی نيست و جامعهای که ارزشهای قديامش را به دور اندازد و چيزی از علم و فلسفهی نو جايگزين آن نکند به زودی از هم خواهد گسست. پس فقط مسألهی اخلاق در ميان نيست. کانت خطری بسيار جدیتر را ديده بود، اما آن را در قالب خطری اخلاقی بيان کرد. کانت به روايت آشوری خدايی اختراع میکند. خدايی که برای خودش هم جذبهای ندارد، اما از آنجا که نمیداند ديگر چه میشود کرد همينجا متوقف میماند تا نيچه از راه میرسد:
امّا اين نيچهیِ فيلسوف-شاعر بود که، با دليریِ فيلسوفانهیِ بیهمتایِ خود، اخلاق را همچون مسألهیِ بنيادیِ فلسفی و بالاترين سدِّ «روشنیيابی» طرح کرد.
آشوری از کانت تنها به عنوان فيلسوف نام میبرد و احتمالا بنبست اختراع خدا را که نيچه از آن جست به زبان دانی و استفادهی نيچه از زبان شاعرانه و استعاری نسبت میدهد. سپس به دقت نکتهسنجی نيچه را توصيف میکند و با چه روشنبينی ديوانهی نيچه را شرح میدهد، بازار را توصيف میکند و يکی از مهمترين دلايل بی ايمانی بورژوايی را بر میشمارد. شمس تبريزی میگويد قبلهی اکثر مردمان پول است. بیايمانی محصول بورژوازی يا هياهوی دوران صنعت نيست. بیايمانی بوده و خواهد بود.
اينجا دو سؤال مطرح است يکی اين که احساس نوستالژيک نبود ايمان از کجا میآيد؟ و دوم اين که پس در سخن نيچه چه حرف تازهيی دربارهی بیايمانی نهفته است که اين فيلسوف-شاعر را جدا از ديگران مینشاند.
اول میبايد بين احساس نوستالژيک نيچه و آشوری فرق گذاشت. فارغ از احترام قلبی نيچه به مسيح که به نوعی واجد احساس نوستالژيک حقيقیست، آنچه در ابتدا به نظر نوستالژی میآيد چيزی نيست مگر نقادی نيچه از روزگار خودش و ايمان روزگار خودش که خيلی خشک و غير شاعرانه، سراپا منطقی و کلاسيک است. قلب انديشهی مدرن نقادیست و نيچه از بهترين شاگردان مدرسهی نقادی مدرن است. پس او ايمان تو خالی و زردنبوی دوران خودش را به همين راحتی نقد میکند و چه بسا آن را متعلق به انسانهای کوتوله و آدموارههای شادمانی میداند که اينجا و آنجا جست و خيز میکنند.
اما احساس نوستالژيک آشوری از کجا میآيد؟ بیايمانی چرا بد است؟ از يک نظرگاه در بطن اين بیايمانی ناآگاهی و جهل نهفته است. جهلی که هم میتواند عامهی مردم را به خود دچار کند هم تکيهگاهی مثل پوزيتيويسم داشته باشد. جهل! جهلی که شايد تاب آوردن جاهلان آکادميک آن از تحمل آدموارههای شادمان اطراف بيشتر است و آينشتين را وا میدارد تا ايشان را مرده بخواند. جهلی که آشوری را وا میدارد که جلای وطن کند. جهلی که نه تنها در کوچه و بازار، و نه فقط در کت و شلوار سرمايهداران و بورژوازی کمپرادور بلکه در حرفهای طايفهی چپ انتلکتوئل از همه قماش و لابهلای جزوههای دانشجويان و لايههای قشر خاکستری مخ اهل فلسفهی ايران زندگی میکند. جهلی که فرديد میآفريند و باز فرديد میآفريند. احساس نيچه و شارح او از بی ايمانی دو چيزند.
اما حرف تازهی نيچه کجاست؟ استعارهی ديوانه چيز تازهيی نيست. از اکثر اهل الجنه البلهاء تا همين امروز ديوانه در شعر فارسی استعاره از همان موجودیست که نيچه لازم دارد. حرف اين ديوانه هم حرف تازهيی نيست. پيامیست که نيچه میخواهد به خواننده منتقل کند، اما سرنوشت اين ديوانه آن چيزیست که نوستالژی نيچه و آشوری را به هم پيوند میزند. طرد! طرد شدن از جامعهيی که ديوانه در روز روشن با چراغ همی گرد شهر میگردد و سرانجام به ناچار از آن رانده میشود. خشم آشوری از شور او در نوشتن سطور بعدی پيداست:
اينچنين ديوانهيی، که عقلِ همگانی، ارتباطی، و مصلحتشناس در او زيرِ چيرگیِ خردِ بیباکِ نهانبين درآمده، از ديدِ ديگران موجودِ خطرناکیست که، به زبانِ حافظ، در «کمخردی از همهعالم بيش» است. کسی با او همدلی و همسخنی نمیکند، بلکه همگان، بهويژه اهلِ کسب-و-کار و بازار، بر کمخردیِ او خنده میزنند. ديوانهیِ نيچه از اين دسته است و، بهراستی، کسی جز خودِ او نيست. آن «بازاريانِ» زرنگ، که زندگی را ساده و آسان و کامجويانه میخواهند، زيرکتر از آن اند که «عقلِ عملیِ» خود را وا نهند و در دامِ عقلِ نظریِ خطرناکِ ديوانه بيافتند. به همين دليل نمیخواهند به پیآمدهایِ کارِ هولناکِ خود، به هولناکترين جنايتی که در تاريخِِ انسان رخ داده است، يعنی کشتنِ خدا، بيانديشند، اگرچه «کار کارِ ايشان است».
اين ديوانه، يا به قول شاملو شاعر يکلا قبای کفرگو، در همان بستر تاريخی که بحث را آغاز کرده است در حرفی تازه به دنيا نويد میدهد که نه در آن جهان، نه در فراسوی مرگ و نه بعد از يوم لا ريب فيه بلکه در همين جهان تاريخی والاتر در ادامهی تاريخ گذشته در انتظار انسان است:
بهراستی، ما فيلسوفان و آزادهجانان چون بشنويم که "خدایِ کهن مرده است"، گويی سپيدهدمی نو بر ما میدمد و دلهامان سرشار از سپاس، شگفتی، نويد، و انتظار میشود - سرانجام افق ديگربار به رویِ ما گشوده میشود، هرچند ناروشن نيز. امّا سرانجام کشتیهامان ديگربار میتوانند، روياروی با هر خطر، دل به دريا زنند. هر گونه دل-به-دريا-زدنِ جويایِ دانش ديگربار رواست. دريا، دريایِ ما، ديگربار گشاده شده است؛ آنسان که چنين «دريایِ گشاده»يی هرگز در ميان نبوده است.
حرف تازه! فلک را سقف بشکافيم و طرحی نو در اندازيم و افسوس که به قول آن ديوار نوشتهی پمپئی: در زير اين آسمان پر ستاره هيچ چيز تازه نيست. و اگر يک روز کانت برای سرپا نگه داشتن اخلاق خدايی آفريد تا نگهبان اخلاق باشد ما نيز تاريخی در نظر آوردهايم که نگهبان اميد باشد و گويا فيلسوف-شاعر ديگری میبايد که نويد دهد: اميد مرده است.
* اصل مقاله را در وبلاگ داريوش آشوری به نام و نشان «جستار» بخوانيد.
1 تیر 1389
||
(انتلکتوئل)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
- «مجید»
در تاریخ 8 تیر 1389، ساعت 19:33:
نه داداشِ من "امید زنده است"، حتی در اردوگاهِ مرِگِ نازی و مجمع الجزایرِ گولاک!
- «OlsonKEISHA22»
در تاریخ 5 خرداد 1390، ساعت 16:13:
I took 1 st personal loans when I was 20 and that helped my relatives very much. But, I need the auto loan again.
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









مثل همیشه یربار و خواندنی
پاینده باشید