زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



اراده‌های معطوف به بقا و استقرار: تقابلی نابرابر
مروری بر شهادت‌نامه‌ی اسپانيا، اثر آرتور کوستلر

نسرین پورهمرنگ
nhamrang [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


مقدمه

طی سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۹ جنگ داخلی ويرانگری در اسپانيا رخ داد. اين جنگ به دنبال کودتای بخشی از ارتش به رهبری ژنرال فرانسيسکو فرانکو عليه دولت جمهوری به وقوع پيوست. پس از آن که پادشاه اسپانيا (آلفونس سيزدهم) در ۱۹۳۱ به دنبال ده سال آشوب سياسی از کشور گريخت، حکومت جمهوری در اسپانيا برقرار شد. دولت جمهوری سلسله اصلاحات اجتماعی و اقتصادی تأثيرگذاری را انجام داد. دولت از دين جدا شد، مدارس از نظارت کليسا خارج گشت و زمين‌های ملاکين بين زارعان تقسيم شد. کسانی که بر اثر اين اصلاحات و جابه‌جايی قدرت منافع خود را از دست داده بودند، صفی مشترک روبه‌روی دولت جمهوری تشکيل دادند. جناج راست يا ملی‌های که به شورشی‌ها نيز مشهور بودند متشکل از سلطنت طلبان، روحانيان، افسران ارتش، ملاکين بزرگ، فاشيست‌ها و نازيست‌ها، با حمايت موسولينی و هيتلر عليه دولت جمهوری قيام کردند. به بمباران هوايی شهرها پرداختند و پس از تسخير هر شهر نيروهای طرفدار دولت قانونی جمهوری را با عنوان «سرخ‌ها» و با اتهام «هم‌دستی با قيام مسلحانه» گروه گروه اعدام کردند.

دولت‌های اروپايی از جمله فرانسه و انگليس برای پرهيز از گسترش آتش جنگ داخلی در سراسر اروپا اعلام بی‌طرفی و از ارسال کمک به دولت جمهوری خودداری کردند، اما همان طور که اشاره شد دولت‌های آلمان و ايتاليا به طرفدارای از شورشی‌ها و ژنرال فرانکو و اتحاد جماهير شوروی به حمايت از دولت جمهوری وارد عمل شدند. جنگ داخلی اسپانيا تا ۱۹۳۹ ادامه يافت و حدود يک ميليون کشته بر جا گذاشت، که در نهايت با سرنگونی دولت جمهوری، حکومت ديکتاتوری ژنرال فرانکو که تا زمان مرگ‌اش، سال ۱۹۷۵، به درازا کشيد، استقرار يافت.

جنگ داخلی اسپانيا از زمان شروع تا ساليان متمادی افکار عمومی جهانيان را معطوف خود کرد. در همان سال‌های وقوع جنگ بسياری از روشنفکران و آزادی‌خواهان سرشناس از جمله جورج اورول، آندره مالرو و ارنست همينگوی راهی اسپانيا شدند تا در صف نيروهای جمهوری‌خواه، مدافع آزادی باشند.

آرتور کوستلر نيز همچون بسياری از نويسندگان ديگر به عنوان خبرنگار روزنامه‌ی «کرونيکل» لندن عازم شهر مالاگا در اسپانيا شد و در آن‌جا پس از سقوط اين شهر به دست ارتش فرانکو گرفتار شد. اين روزنامه‌نگار و نويسنده‌ی مجاری‌تبار سه ماه در زندان انفرادی به سر برد و سرانجام با ميانجی‌گری دولت انگليس با زندانی ديگری که در دست جمهوری‌خواهان گرفتار بود، معاوضه شد و از اعدام نجات يافت.
«شهادت‌نامه‌ی اسپانيا: گفت‌وگو با مرگ» شرح لحظه‌های اضطراب، دلهره و وحشت کوستلر است که هر شب شاهد اعدام هم‌بندان‌اش بود و هر لحظه انتظار می‌کشيد تا در سلول‌اش با صدای زنگوله‌ی آيين عشای ربانی کشيش زندان گشوده شود و به پای جوخه‌ی اعدام برود.

در اين نوشته کوشش شده تا تحليلی از هويت و چيستی اراده‌های غالب و مغلوب در زندان مالاگا و سويل که کوستلر شرح‌اش را نوشته ارائه شود. اراده‌يی متعلق به نيروهای شورشی که تمنای استقرار، ارتکاب جنايت‌های متعدد را برای آنان سهل و راحت نمود و اراده‌يی متعلق به زندانيان سياسی وفادار به جمهوری که گريز از مرگ و حفظ زندگی به تمنای اول و آخرشان تبديل شده بود.

اراده‌ی معطوف به استقرار

در جريان تصرف شهرها، نيروهای ژنرال فرانکو شمار بسياری از افراد را دستگير و روانه‌ی زندان می‌کردند، از نوجوانان سيزده چهارده ساله گرفته تا افراد ميانسال و مسن، از کسانی که شايد فقط از کنار پرچم سرخ‌ها عبور کرده بودند تا کسانی که در تشکيلات چريکی نيروهای وفادار به جمهوری عليه نيروهای فرانکو و همراهان فاشيست و نازيست آن‌ها جنگيده بودند، از کسانی که بنا بر وظيفه‌ی شغلی و اداری در خدمت دولت قانونی جمهوری بودند تا کسانی که با اعتقاد به آرمان‌های آزادی‌خواهانه و عدالت اجتماعی پا به صحنه‌ی مبارزات گذاشته بودند و به تعبير معروف زندانيان که کوستلر چندين بار در خاطرات‌اش آن را تکرار می‌کند، جزء گروه «بدبخت بيچاره‌ها» بودند، از برخی ساکنان شهرهای به تصرف در آمده که گريزی و گزيری نداشتند تا برخی خبرنگاران و اتباع خارجی که از حاشيه‌ی امنيت بالاتری برخوردار بودند و شوق همراهی با دولت قانونی جمهوری آنان را به اسپانيا کشانده بود. همه‌ی اينان روانه‌ی زندان و سلول‌های انفرادی می‌شدند تا گروه گروه به جوخه‌ی اعدام سپرده شوند. در معدود موارد حبس ابد با اعمال شاقه نصيب‌شان می‌شد.

در شرايط جنگ و «هر کی به هر کی» تمکن به قانون انتظاری دور از ذهن بود. بيشتر افراد با محاکمه‌ی کاملا نمايشی که سه يا چهار دقيقه به درازا نمی‌کشيد به اشد مجازات محکوم و اعدام می‌شدن، با اتهام تکراری «هم‌دستی با قيام مسلحانه»!

«حتا يک نفر هم بی‌محاکمه اعدام نشده بود، ولی اين محاکمه‌ها خيلی ننگين‌تر از سلاخی بی‌تشريفات اسيرها بود که بلافاصله پس از هر نبرد در خط مقدم جبهه صورت می‌گرفت. اتهام تک‌تک اسيران جنگی، بدون استثنا، «قيام مسلحانه» بود. آن‌ها که از حکومت قانونی مقابل شورش علنی دفاع می‌کردند، به شرکت در قيام محکوم می‌شدند. به وسيله‌ی مرجعی که مدعی بود دادگاه قانونی‌ست و حکم را به نام عدالت صادر می‌کند، سناريو اين کمدی نحس هميشه همان بود. جريان محاکمه دو سه دقيقه بيشتر طول نمی‌کشيد. هميشه و بی‌استثنا، آن به اصطلاح دادستان، تقاضای حکم اعدام می‌کرد. آن به اصطلاح وکيل مدافع هم، هميشه و بی‌استثنا، با توجه به دلايل مخففه تقاضای حبس ابد می‌کرد. آن وقت زندانی را بيرون می‌بردند، هيچ وقت حکم‌اش را ابلاغ نمی‌کردند. درست لحظه‌يی که پايش را از در بيرون می‌گذاشت، حکم صادر می‌شد که اين حکم هم هميشه و بی‌استثنا حکم مرگ بود.» (صص ۲۰۹ و ۲۱۰)

در شرح هر روزه‌ی خاطرات کوستلر می‌خوانيم که زندانيان اغلب شب‌ها به صورت گروهی برای اعدام بيرون برده می‌شدند. «سرخ بودن» اتهامی بود که سزايش مرگ بود. برای نيروهای «استقرار نيافته»‌ی فرانکو و دادگاه‌های فرمايشی مهم نبود که متهم چه اعمالی مرتکب شده است و اين اعمال چه‌قدر خلاف قانون رسمی کشور، حقوق بين الملل و اصول انسانی بوده‌اند و اصلا چه حدی از اعمال و رفتار سزاوار مرگ هستند، بل‌که کافی بود تا فردی متمايل به «سرخ‌ها» شناخته شود، سنگين‌ترين حکم ممکن برای‌اش صادر می‌شد: «مرگ»!

برای نيروهايی که هنوز «مستقر نشده» و عطش‌شان برای کسب قدرت در همه جا شعله‌ور بود، حداقل‌ها متصور نبود، نه تنها حداقل‌ها که پای‌بندی به سلسله مراتب و موازين نيز امکان‌پذير نبود. مهم رسيدن به مرحله‌ی «استقرار قدرت» بود. برای رسيدن به اين «حداکثر» بايد حکم‌های حداکثری صادر می‌شد.

اراده‌ی معطوف به بقا

اما وضعيت برای زندانيان فرانکو به گونه‌يی ديگر پيش می‌رفت، هر چند خواسته‌ی آنان نيز ميان «حداکثر» و «حداقل» در نوسان بود. پشت ديوارهای سلول انفرادی برای محکوم به اعدام حداکثر خواسته جز اراده‌ی معطوف به تداوم بقا و زيستن چيزی نبود و حداقل تمايلات هم سيگاری برای کشيدن، تکه صابونی برای شستن دست، مداد و کاغذی برای نوشتن و لقمه‌يی برای سير شدن بود.

«بی‌صبرانه منتظر بودم که ببينم رئيس زندان به قول‌اش عمل می‌کند، اما درست صبح روز بعد، آنخليتو به همراه دون رامون با يک بغل از افسانه‌يی‌ترين گنجينه‌ها وارد شد، همه را روی تخت گذاشت و هر دو نفرشان، با قيافه‌يی که از آن محبت می‌باريد، کنار ايستادند، انگار که می‌خواهند هدايای درخت کريسمس را توزيع کنند. حسابی گيج شده بودم و هر شی‌ئی را با دقت و محبت وارسی کردم. مجموعا عبارت بودند از: ته‌مانده‌ی يک مداد، پنج برگ کاغذ سفيد، يک تکه صابون، حوله‌ی دست‌شويی، يک پيراهن.» (صص ۱۶۳ و ۱۶۴)

وقتی افق پيش رو از ديوارهای زندان فراتر نمی‌رود، وقتی برای مراوده جز زندانبان در مقابل ديده نمی‌شود و هنگامی که تنها موسيقی‌يی که به گوش می‌رسد آميزه‌يی از صدای زنگوله و زمزمه‌های کشيش برای آيين عشای ربانی پيش از اعدام است، به چه چيز جز ادامه‌ی بقا می‌توان فکر کرد و ضرورت‌های ناخواسته‌ی آن را که به صورت گرسنگی و تشنگی به تناوب به ذهن هجوم می‌آورد و بر جسم می‌کوبد و شخص را ناگزير از تقلا می‌سازد، درک نکرد؟

«در دنيای خارج که در زندان تا حد يک رؤيا رنگ می‌بازد، کشمکش‌ها و تقلاها برای مقام، اسم و رسم، قدرت و زن دنبال می‌شود. برای زندانی، آن‌ها نبردهای قهرمانی المپيايی نيمه خدايان است. اين‌جا توی چهارديواری زندان کشمکش‌ها و تقلاها برای يک سيگار، برای گرفتن اجازه‌ی ورزش توی حياط، و برای داشتن يک مداد دنبال می‌شود. اين کشمکش و تقلايی‌ست برای چيزهايی جزئی و بی‌ارزش، اما عين هر کشمکش و تقلای ديگر تنازعی‌ست برای بقا.» (ص ۲۵۲)

در شرايط زندگی عادی که زندگی و زنده بودن مسلم پنداشته می‌شود، هيچ گاه زندگی کردن و آزادی جسمی در افق‌های معطوف به خواسته‌های حداکثری قرار نمی‌گيرد. هم‌چنان که برای اين زندانيان در زمان آزادی، حفظ حکومت جمهوری از برتری و اولويت برخوردار بود، اما در شرايط يک زندانی محکوم به اعدام عطفی برای اراده جز بقا نمی‌توان يافت و در دستانی که برای تقلا دراز شده جز سيگاری برای کشيدن. اين‌جا از مرتبه‌ها سراغی نمی‌توان گرفت، هر آن‌چه هست نوسان است ميان حداقل و حداکثر.

سخن پايانی: نوسان ميان حداقل‌ها و حداکثرها

در تمنای قدرت، قدرتی که هنوز «مستقر نشده» است، از مرتبه‌ها خبری نيست، موازين بی‌وزن‌اند و هر ناسزايی سزای هر آن کس که ناسازگار پنداشته می‌شود. هر حدی که شايد شديدترين باشد بر هر حدودی فرود می‌آيد، چراکه برای قدرت غيرمستقر ضرب و تازيانه است که به کار می‌آيد نه حد و حدود نگه داشتن و حرمت پنداشتن.

برای رسيدن يک‌شبه به حداکثر قدرت بايد الساعه حکم‌های حداکثری صادر کرد: اعدام‌های دسته‌جمعی، و در تمنای بقا و آزادی، به تقلا برای حداقل‌ها پرداخت: تکه صابونی، نخی سيگار ...

در فاصله‌ی ميان اين حداقل‌ها و حداکثرها چيزی ديده نمی‌شود: «همه‌ی ما اين‌جا در دنيايی که از دو سايه‌ی رنگ سياه و خاکستری درست شده است، زندگی می‌کنيم، عين دنيای فيلم‌های سياه و سفيد.» (ص ۲۳۹)

در نوسان ميان حداقل‌ها و حداکثرها آرمان‌ها رنگ می‌بازند و هدف‌ها محو می‌شوند، مرتبه‌ها ويران و مقام‌ها متزلزل می‌گردند، پاسخ‌ها به پرسش تبديل می‌شوند و پرسش‌ها بی‌پاسخ می‌مانند و افق‌های خيره‌مانده بر چهارديواری محاط‌کننده، نگاه‌ها را به زنجير می‌کشند. هم از اين روست که در تقابل نابرابر اراده‌های معطوف به «بقا» و «استقرار»، «حداقل»‌ها و «حداکثر»ها ميدان‌داری می‌کنند.

«وقتی که لرزان انتظار بار عام را می‌کشيديم، همه از خود می‌پرسيديم، برای تفوق و افتخار چه کسی بود که می‌بايست اين چنين در رنج و عذاب نگه داشته شويم. کلا چه معنای عيان يا پنهانی پشت اين همه بود؟ دهاتی‌ها اين را از خودشان به زبان خودشان می‌پرسيدند، افسر به زبان خودش و مرد واقع‌گرا به زبان خودش. ما مغزهايمان را با اين سؤال به ستوه آورديم تا اين که ماده‌ی خاکستری متورم شد و خون و اشک بيرون ريخت. هيچ يک از ما جواب سؤال را نمی‌دانست و کمتر از همه، پيشکار پروار سنيور (کشيش زندان) مردی که زنگوله را به صدا در می‌آورد.» (ص ۲۵۴)


برچسب‌ها:  قيام مسلحانه ، محاکمه ، آزادی ، اسپانيا ، اعدام ، جمهوری ، جنگ ، ديکتاتوری ، زندان ، شورش

نسخه‌ی قابل چاپ   13 تیر 1389    ||    (انتلکتوئل)    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.