زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



منطق خشک

سیده زهرا میرباقری
zahramirbagheri [@] gmail [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


نوشته‌ی راسل مالونی
ترجمه‌ی سیده زهرا میرباقری



وقتی آن شش شامپانزه وارد زندگی‌اش شدند، آقای باین بریج سی و هشت ساله و مجرد بود. حوالی کانکتی‌کات در یک خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کرد. با یک درشکه‌ی سواری، یک گل‌خانه، یک زمین تنیس و یک کتاب‌خانه از کتاب‌های دست‌چین شده، زندگی آرامی داشت. آب باریکه‌ای را که از «نیویورک ریل‌استیت» در می‌آورد با دقت زیاد، طوری که مایه‌ی دردسر کسی نشود، خرج می‌کرد. سالی یک بار اواخر آوریل، زمین تنیس‌اش را تر و تمیز می‌کرد و همه‌ی همسایه‌ها مجاز بودند از آن استفاده کنند؛ مقرری ماهیانه‌اش از برنتانو هفتاد و پنج دلار کم‌تر شده بود؛ هر سه سال یک‌بار، در نوامبر، کادیلاک قدیمی‌اش را با یکی جدیدتر عوض می‌کرد؛ سیگار لایت را با قیمت مناسب در بسته‌های هزار تایی از طریق یک تنباکو فروشی در هاوانا وارد می‌کرد؛ به علت شرایط بین‌المللی مسافرت‌های خارج از کشورش را لغو کرده بود، ولی بعد از مدتی تصمیم گرفت برای واردات شراب اجازه‌نامه بگیرد، چون اگر جنگ ادامه پیدا می‌کرد، شراب محموله‌ی گران‌تر و کمیاب‌تری می‌شود. روی هم رفته آقای باین بریج زندگی معقولی داشت، خیلی هم ناموفق نبود، چیزی شبیه نجیب‌زاده‌های انگلیسی قرن هجدهم، از آن نجیب‌زاده‌هایی که به هنر و علم‌آموزی علاقه داشتند و اصلاً برای‌شان اهمیت نداشت که بعضی از مردم فکر کنند زندگی آن‌ها غیر عادی است.

آقای باین بریج دوستان زیادی در نیویورک داشت، و روزهای زیادی را در آن شهر می‌گذراند، در باشگاه‌اش می‌نشست و اطراف را تماشا می‌کرد. بعضی اوقات با دختری به تئاتر و یا به کلوب شبانه می‌رفت. بعضی وقت‌ها هم با یکی دو نفر از هم‌کلاس‌هایش که آه در بساط نداشتند، می‌رفت شرط‌بندی مسابقه‌ی مشت‌زنی. هرچند آقای باین بریج امروزی بود، گاهی هم به گالری سنتی سری می‌زد و گه‌گاه دوست داشت به کنسرتی برود. کوکتل‌پارتی‌ها [۱] را نیز دوست داشت، به خاطر گفت‌وگوهای کوتاه و احمقانه و دختر‌های خوشگلی که هیچ کاری برای بقیه‌ی بعد از ظهرشان نداشتند. با این اوصاف، بخت یار آقای باین بریج بود که در یکی از مهمانی‌هایی که هابی پاکاردِ دلال بورس برگزار کرده بود، با نظریه‌ی شش شامپانزه آشنا شد.

حدود شش و چهل دقیقه بود. آن‌هایی که می‌خواستند لبی تر کنند و بروند، کم و بیش رفته بودند، و آن‌هایی که قصد داشتند بیش‌تر بمانند، پیش‌غذای سبکی خورده بودند و با نشاط مشغول صحبت بودند. جمعی از اهالی تئاتر و رادیو گوشه‌ای نزدیک پاکارد کاپهارت، جمع شده بودند و درباره‌ی روش‌های متفاوت کلاه گذاشتن سر مأمور مالیات بحث می‌کردند. در گوشه‌ی دیگر دلال‌های بورس درباره‌ی موفق‌ترین دلال بورس صحبت می‌کردند. مارکیا لپتون کوچک کنار مرد جوانی نشسته بود و پچ‌پچ می‌کرد «می‌خوای واقعاً بدونی بزرگ‌ترین آرزوی من چیه؟ می‌خوام خودم باشم.» آقای باین بریج با متانت لبخندی زد، به یاد زمانی افتاده بود که مارکیا این جملات را به خودش گفته بود. بعد صدای برنارد ویس، منتقد، را شنید که با ظرافت می‌گفت «البته اون یه رمان خوب نوشته، ولی همچین غافلگیر کننده نیس. دست آخر ما می‌دونیم که اگه شیش تا شامپانزه را با شیش تا ماشین تحریر به طور اتفاقی یه جا نگه داریم، تو یه میلیون سال، تموم کتاب‌های موزه‌ی بریتانیا رو می‌نویسن.»

آقای باین بریج بی‌اختیار به طرف ویس رفت، و خودش را به آقای نوبل، دوست ویس، معرفی کرد و پرسید «این ماجرای یه میلیون شامپانزه چیه، ویس؟»

آقای ویس گفت «فقط شیش تا شامپانزه. این یه کلیشه‌ی قدیمی ریاضیاته. فکر می‌کردم این قضیه رو در مدرسه به همه گفتن. قانون میانگین‌ها رو بلدی؟ شاید هم تبدیل و ترکیب باشه. شیش تا شامپانزه، ول می‌شن پشت صفحه کلید ماشین تحریر و می‌تونن همه‌ی کتاب‌هایی که تا حالا به دست بشر نوشته شده، تایپ کنن. ترکیبات زیاد، ولی محدودی از حروف و اعداد وجود داره و اون‌ها می‌تونن همه‌شون رو بسازند. فهمیدی؟ مسلماً کلی آشغال هم تولید می‌کنن، ولی این وسط کتاب‌ها رو هم تایپ می‌کنن. همه‌ی کتاب‌های موزه‌ی بریتانیا رو.»

آقای باین بریج شیر فهم شد؛ از وقتی وارد نیویورک شده بود منتظر چنین حرف‌هایی بود «خب، ولی ببین:» این جملات را گفت تا در ادامه‌ی آن گفت‌وگوی احمقانه نقش داشته باشد «اگه یکی از شامپانزه‌ها از یه کتاب دو نسخه تهیه کنه و در آخرین لحظات کنارش بیندازه چی؟ به حساب می‌آد؟»

«من فکر کنم نه، مسلماً شامپانزه باید خیلی زور بزنه تا بتونه یک کتاب رو تو یه دوره، دوبار بنویسه.»

آقای نوبل داد زد «چه مزخرف!»

آقای ویس با دلخوری گفت «ممکنه مزخرف باشه، ولی جناب جیمز جینز به اون اعتقاد داره» و ادامه داد: «جینز یا لانسلت هاگبن. من هم تازه با این موضوع کنار اومدم.»

آقای باین بریج تحت تأثیر قرار گرفته بود. او کم و بیش درباره‌ی مسائل علمی مطالعه کرده بود، از جینز و هاگبن هم کتاب‌هایی داشت. زمزمه کرد «که این طور؟!» حالا کم‌تر احساس کمبود می‌کرد «جالبه اگه واقعاً آزمایش بشه، منظورم اینه که تا به حال شده کسی شیش تا شامپانزه رو تو یه اتاق با شش ماشین تحریر و یک عالمه ورق تنها بگذاره؟»

آقای ویس به لیوان کوکتل خالی آقای باین بریج زل زد و با تأکید گفت «مسلماً نه!»

ESCH03.jpgنه هفته بعد، در یک عصر زمستانی، آقای باین بریج همراه دوست‌اش جیمز مالارد که استادیار ریاضیات بود، در اتاق مطالعه‌اش در نیوهاون نشسته بود. آشکارا عصبی بود. طوری که برای خودش یک نوشیدنی‌ ریخت و گفت «مالارد، من ازت خواستم که بیایی این‌جا - مشروب می‌خوری یا سیگار می‌کشی؟ - برای این‌که یه نتیجه‌ی مهم بگیرم. یادت هس چند وقت پیش، چیزهایی برات نوشتم و نظرت رو درباره‌ی... درباره‌ی یه نظریه یا فرضیه‌ی خاص ریاضیات پرسیدم؟»

پروفسور مالارد در جا گفت «بله!،دقیقاً یادم هست. درباره‌ی شش شامپانزه و موزه‌ی بریتانیا. و من گفتم این صورت مشهور و عوام‌پسندانه‌ی یک قانون ریاضیه که هر بچه مدرسه‌ای‌یی در علم احتمالات می‌خونه.»

آقای باین بریج گفت «قطعاً. خب مالارد، من فکرامو کردم... برای من چندان سخت نیست، به خاطر کله‌گنده‌هایی که تو کاخ سفید می‌شناسم، می‌تونم هر سال چیزهایی از موزه‌ی تاریخ طبیعی قرض بگیرم، طبعاً اونام دوست دارن منو راضی نگه دارن... دست آخر باید بگم، فقط مشارکت یک مرد قانون می‌تونه مسیر علم رو از این آزمایش‌های بی‌حاصل نجات بده... خلاصه من-»

«... من فکر می‌کنم تو می‌خوای به من بگی که شش شامپانزه رو جور کردی و پشت ماشین تحریر نشوندی تا ببینی آیا همه‌ی کتاب‌های موزه‌ی بریتانیا را می‌نویسن یا نه. همین طوره؟»

باین بریج گفت « آره همین طوره. عجب مغزی داری مالارد. شش تا نر سالم قبراقشو آوردم. یه جا پشت اصطبل براشون ساختم. ماشین تحریرها هم توی انبارن. جای روشن و با صفاییه. تموم گل‌ها رو از اون‌جا آوردم بیرون. آقای نورث، همونی که سیرک داره، با خوشحالی یکی از کارگراشو برای نگه‌داری شامپانزه‌ها به‌ام سپرد، جداً مشکلی نیست.»

پروفسور مالارد لبخندی از سر رضایت زد «این جور مسائل چندان رایج نیستن.» ادامه داد «یادم می‌آد یه نفر دانشجوهایش رو وا داشت تا شیر و خط کنن، می‌خواست مطمئن بشه که تعداد شیر و خط اومدن‌ها با هم برابره یا نه! و به نتیجه هم رسید.»

آقای باین بریج با تردید نگاهی به دوستش انداخت «تو فکر می‌کنی اصول علم احتمال در آزمایش‌های واقعی جواب می‌ده؟»

«بله، حتماً جواب می‌ده.»

«بهتره خودت ببینی» آقای باین بریج، پروفسور مالارد را به سمت پایین پله‌ها هدایت کرد. کریدور درازی از میان اتاق موسیقی متروکی می‌گذشت تا به انبار برسد. جایی اواسط طبقه، از گل‌ها تخلیه شده بود و در عوض با ردیفی از ۶ میز ماشین‌تحریر پر شده بود که روی هر کدام یک ماشین تحریر و کپه‌ای از برگه‌های زرد کنار آن قرار داشت. زیر میزها سبدهای مخصوص کاغذ باطله قرار داشتند. صندلی‌ها بالشتک نداشتند و پشتی‌شان مثل صندلی‌های محبوب ماشین‌نویس‌های حرفه‌ای فنر داشت. دسته موز درشتی در گوشه‌ای آویزان شده بود و در گوشه‌ی دیگر یک نوشیدنی فرد اعلای سفید رنگ کنار یک ردیف فنجان دسته‌دار قرار گرفته بود. شش دسته متن تایپ‌شده، که ارتفاع هر کدام به یک فوت می‌رسید، کنار دیوار چیده شده بودند. آقای باین بریج اتفاقی یکی از دسته‌ها را برداشت و روی میز مقابل پروفسور مالارد گذاشت و خیلی راحت گفت «خروجی یک روزه‌ی شامپانزه‌ی A، که اسم‌اش بیله.»

پروفسور مالارد خواند «اولیور توئیست، اثر چارلز دیکنز». صفحات اول و دوم متن را خواند، و بعد از اول تا آخرش را ورق زد «منظورت اینه که... که این شامپانزه این‌ها رو نوشته...»

آقای باین بریج گفت «کلمه به کلمه، ویرگول به ویرگول، پسر! من و پیش‌خدمت‌ام متن را با نسخه‌ای که خودم دارم مطابقت دادیم، خودِ اولیور توئیسته. همون طور که خودت می‌بینی، بیل حالا داره تایپ کارهای جامعه‌شناسی ولفردو پارتو رو به زبان ایتالیایی شروع می‌کنه. با این سرعتی هم که پیش می‌ره، بقیه‌ی ماه دست‌اش بنده.»

پروفسور رنگ‌اش پرید و با لکنت گفت «همه‌ی شامپانزه‌ها... مگه نه این که همه‌شون...»

«اُه، آره، همه‌شون کتاب‌هایی می‌نویسند که من مطمئن‌ام تو موزه‌ی بریتانیا هستن. نثر جان دان، قسمتی از کارهای آناتول فرانس، کونان دویل، گالن، مجموعه‌ی نمایش‌نامه‌های سامرست موام، مارسل پروست، خاطرات آخرین ملکه‌ی رومانی، رساله‌ی دکتر ویلی درباره‌ی سبزه‌زار‌های ماین و ماساچوست. می‌تونم برات جمع‌شون کنم. مالارد، باید بگم از روزی که این آزمایش رو شروع کردم، در این چهار هفته و چند روز، هیچ کدوم از شامپانزه‌ها حتا یک ورقم از بین نبردن.»

پروفسور مالارد صاف نشست، عرق پیشانی‌اش را با دستمال پاک کرد، نفس عمیقی کشید و گفت «به خاطر ضعف‌ام عذر می‌خوام. یه شوک ناگهانی بود. اگه به این واقعه با دید علمی نگاه کنیم... امیدوارم من همون اندازه توانایی این کار رو داشته باشم که دیگری... هیچ مطلب عجیبی در رابطه با این شرایط وجود ندارد. این شامپانزه ها، و یا یک گروه موفق مشابه از شامپانزه‌ها، باید در یک میلیون سال تموم کتاب‌های موزه‌ی بریتانیا را تایپ کنن. چند وقت پیش به‌ات گفتم که من به این گزاره اعتقاد دارم. حالا چرا باید اعتقادم با مشاهده‌ی این واقعیت عوض بشه که اینا همون اول کار بعضی از کتاب‌ها رو در آوردن؟ همون طور که اگه یه سکه رو صد بار بندازم و هر صد بار شیر بیاد، نباید خیلی تعجب کنم. می‌دونم اگه این دفعات به مقدار زیاد و مناسبی تکرار بشن، این نسبت تا رسیدن به مقدار دقیق پنجاه در صد کاهش پیدا می‌کنه. حتماً این شامپانزه‌ها شروع می‌کنن به اراجیف نوشتن، این اتفاق می‌افته، چون علم به ما این‌طور می‌گه. با این حال توصیه می‌کنم این آزمایش رو مخفی نگه داری، چون کله‌گنده‌ها ممکنه با شنیدن‌اش سر و صدا به پا کنن.»

آقای باین بریج گفت «حتماً! همین کار رو می‌کنم. از تحلیل منطقی‌ات ممنون‌ام. این مسأله به من اطمینان می‌ده. حالا قبل از این‌که بری باید آلبوم جدید اسنابل رو که امروز رسیده گوش بدی.»

طی سه ماه پر موفقیت، پروفسور مالارد عادت کرده بود هر جمعه ساعت پنج و سی دقیقه، دقیقاً زمانی که از اتاق سمینار خارج می‌شد، به آقای باین بریج تلفن کند. پروفسور می‌گفت «خب؟» و آقای باین بریج جواب می‌داد «هنوز مشغولن و هیج ورقه‌ای رو خراب نکردن.» اگر یک روز جمعه آقای باین بریج مجبور بود از منزل بیرون برود، پیغامی روی برگه می‌نوشت و به پیش‌خدمت می‌داد تا برای پروفسور مالارد بخواند «آقای باین بریج گفتند ما حالا زندگی تری ویلیام از ماکولای، اعترافات سنت آگوستینوس، خوبی بطالت [۲]، قسمتی از زندگی جورج واشینگتن از ایروینگ، کتاب مرده [۳] و برخی از سخنرانی‌های مخالفان قوانین غله در پارلمان رو داریم قربان.» پروفسور مالارد با پریشانی می‌گفت «به‌اش بگو یادش باشه من چه چیزی رو پیش‌بینی کردم.» و دنگ گوشی را می‌گذاشت.

یازدهمین جمعه‌ای که پروفسور مالارد تماس گرفته بود، آقای باین بریج گفت «هیچ چیز عوض نشده، می‌خواستم مجموعه‌ی این نوشته‌ها رو تو انبار نگه دارم، ولی حالا با وجود ارزش علمی‌ای که دارند، قصد دارم بسوزونم‌شون.»

صدایی از نیو هاون بر شنونده غرید «به چه جرأتی درباره‌ی ارزش علمی صحبت می‌کنی؟ ارزش علمی! تو... توی شامپانزه!» چیزی فراتر از یک مشاجره‌ی لفظی بود. آقای باین بریج با ناراحتی تلفن را قطع کرد و با عصبانیت فریاد زد «حرص‌ام می‌گیره از این‌که مالارد خیلی خودش رو دست بالا می‌گیره.»

روز بعد، قند در دل‌اش آب می‌کردند. متنی را که روز قبل شامپانزه‌ی D، کورکی، نوشته بود ورق می‌زد. مجموعه کاملی از خاطرات ساموئل پپی بود. آقای باین بریج داشت به قسمت‌های شیطنت‌آمیزی که در نسخه‌ی خودش حذف شده بود می‌خندید که پروفسور مالارد در اتاق ظاهر شد. پروفسور گفت «اومدم تا به خاطر برخورد زشت دیروزم پشت تلفن عذرخواهی کنم.»

«خواهش می‌کنم. به‌اش فکر نکن. من می‌دونم درگیری ذهنی زیادی داری» آقای باین بریج اضافه کرد «نوشیدنی می‌خوای؟»

«یه ویسکی بزرگ و خالص، لطفاً... کمی آروم‌تر شدم. فکر نمی‌کنم چیزی تغییر کرده باشه، درسته؟»

«نه هیچ چی. شامپانزه‌ی F، دنتی، تازه ترجمه‌ی آزمایش‌های مونتاین [۴] رو از جان فلوریو شروع کرده، ولی خبر قابل عرضی نیست.»

پروفسور مالارد شانه فراخ کرد و نوشیدنی‌اش را یک نفس سر کشید. «دوست دارم اون‌ها رو موقع کار ببینم. فکر می‌کنی مزاحم‌شون می‌شم؟»

«نه اصلاً، راست‌اش رو بخوای، من هر روز همین موقع‌ها نگاهی به‌شون می‌اندازم، دنتی حالا باید مونتاین رو تموم کرده باشه. وقتی یه کار تازه رو شروع می‌کنن خیلی دیدنی‌ان. فکر می‌کردم کار جدید رو دنباله‌ی همون قبلی روی برگه‌ی آخر شروع می‌کنن، ولی این کار رو نمی‌کنن، می‌دونی! همیشه یک برگه‌ی جدید برمی‌دارن و عنوان‌اش رو با حروف بزرگ می‌نویسن.»

پروفسور مالارد بدون تعارف یک لیوان دیگر پر کرد، سر کشید و گفت «نشون‌ام بده.»

انبار تاریک بود، و شامپانزه‌ها در نور چراغ‌های مطالعه‌ای که روی میزشان نصب شده بود، تایپ می‌کردند. نگهبان گوشه‌ای لم داده بود، موز می‌خورد و بیل‌بورد می‌خواند. آقای باین بریج گفت «شما یه ساعت بیرون باشین.» مرد رفت.

پروفسور مالارد که اورکت‌اش را در نیاورده بود، دست در جیب، شامپانزه‌های مشغول کار را نگاه می‌کرد. با صدای مضحک و آرامی گفت «برای من خیلی جالبه باین بریج، که علم احتمال حساب همه چیز رو داره. واقعاً باور کردنی نیست که شامپانزه‌ها بتونن کتاب‌ها رو بدون هیچ غلطی بنویسند. اما شاید بشه این وضعیت غیر عادی رو با این اصلاح کرد...» دست‌هاش را از جیب‌هاش بیرون آورد، و در هر کدام یک ریوالور بود. داد زد «از محدوده‌ی خطر خارج شو!»

«مالارد بس کن!» ریوالورها غریدند، اول دست راستی، بعد چپی و باز هم سمت راستی. دو شامپانزه افتادند و سومی تلوتلو خوران به گوشه‌ای خزید. آقای باین بریج دست دوست‌اش را گرفت و موفق شد یکی از اسلحه‌ها را از دست‌اش در بیاورد.

داد زد «مالارد، الان من مسلح هستم، بهتره تموم‌اش کنی!» جواب پروفسور مالارد این بود که به طرف شامپانزه‌ی E نشانه گرفت و شلیک کرد. آقای باین بریج حمله کرد و پروفسور مالارد به طرف‌اش شلیک کرد. آقای باین بریج در حالت احتضار انگشتانش را روی ماشه‌ی ریوالور فشرد. شلیک شد و پروفسور مالارد روی زمین افتاد. همان‌طور که به روی زانو افتاده بود به دو شامپانزه‌ای که هنوز سالم مانده بودند شلیک کرد. و بعد به زمین خورد.

کسی آن‌جا نبود تا آخرین کلماتش را بشنود وقتی نفس نفس زنان می‌گفت «معادله‌ی بشری... همیشه دشمن علم است... حالا... برعکس... من در حال احتضار... ناجی علم... و مستحق یک نوبل‌ام...»

وقتی پیش‌خدمت پیر داخل انبار دوید تا دلیل سر و صدا‌ها را بفهمد، چشم‌های او را با نوری وحشتناک دید. چراغ‌های مطالعه خاموش شده بودند ولی نور ماه بر روی اجساد آن دو مرد می‌درخشید که هر کدام‌شان ریوالوری در دست داشتند که از دهانه‌اش دود بلند شده بود. پنج تا از شامپانزه‌ها مرده بودند. شامپانزه‌ی ششم همان F بود. بازوی راست‌اش تیر خورده بود و به شدت از آن خون می‌رفت. روی ماشین تحریرش خم شده بود و به سختی با دست چپ‌اش آخرین صفحه‌ی مونتاین فلوریو را از ماشین تحریر بیرون می‌کشید. کورمال کورمال برگه‌ی جدیدی پیدا کرد، داخل ماشین تحریر گذاشت و با یک انگشت تایپ کرد: «کلبه‌ی عمو تم، اثر هریت بیچر استاو، فص...» و بعد او هم، مُرد.


پی‌نوشت مترجم:
۱- cocktail party: مهمانی که در آن کوکتل سرو می‌شود.
۲- Vanity Fair
۳- The Book of Dead
۴- Montaigne`s Essay

پی‌نوشت برزخ:
پاره‌ای از پانویس‌های مترجم که شامل صورت انگلیسی اسامی بوده، حذف شده‌اند. تلفظ دقیق آن‌ها را می‌توانید با مراجعه به متن اصلی در «این صفحه» بیابید.
تصویر داخل متن اثری است از M. C. Escher، گرافیست و هنرمند هلندی.

نسخه‌ی قابل چاپ   11 مرداد 1389    ||    (داستان ترجمه)    ||    نظر خوانندگان ( 6 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «محمدهادي پورابراهيم»  در تاریخ 17 مرداد 1389، ساعت 12:44:

    براي مترجم خانم زهرا مير باقري
    سلام
    لطفا اگر امكان دارد در باره زمان انتشار داستان و بيوگرافی راسل مالونی برايمان بنويسيد . هم چنين تاريخ ترجمه اثر . مثلا اين كه اين داستان مربوط به چه قرن و چه دهه ای هست و شما كی آن را ترجمه كرده ايد.سپاس


  • «زهرا میرباقری»  در تاریخ 20 مرداد 1389، ساعت 14:58:

    سلام

    درباره ی راسل مالونی بیوگرافی دقیق و درستی در اختیار ندارم که این جا برای شما هم بنویسم. ولی در رابطه با باقی مسائل باید این رو بنویسم که من این داستان را دو سال پیش از مجموعه ای تحت عنوان « فانتزی » که توسط لئو پی. کلی از بین بهترین فانتزی های موجود جمع آوری شده. البته از این مجموعه چند اثر دیگه هم ترجمه شدند ولی برای چاپ اقدامی نکردم.


  • «كامران»  در تاریخ 27 مرداد 1389، ساعت 12:02:

    سلام خانوم مير باقي
    ممنون خيلي قشنگ بود خسته نباشيد ميگم به ايميل تان پيام دادم لطفا جواب مرا بدهيد به ادرسم كه در ايميلتان هست عباسي


  • «زهرا میرباقری»  در تاریخ 27 مرداد 1389، ساعت 14:16:

    بله حتماً.


  • «سپهر نوروزی»  در تاریخ 3 شهریور 1389، ساعت 23:48:

    خانم میرباقری ضمن عرض سلام کتابی به نام دانه های الماس بر روی شن نوشته ام که ترجمه آنرا اگر مایل باشید ارسال می کنم. در ضمن خسته نباشید خیلی زحمت کشیدی اگر مایل بودی به ایمیل من یا با تلفن موقتم در ایران تماسبگیر چون مهر ماه دورباره بر می گردم سعودی. سپهر نوروزی استاد زیبایی شناسی آثار اسلامی ملک فهد مدینه.


  • «زهرا میرباقری»  در تاریخ 12 شهریور 1389، ساعت 01:10:

    سلام آقای نوروزی. لطف کنید مطالبتون رو با جزئیات به ای میل من ارسال کنید.

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.