زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



فرخی يزدی

سعید تسبیحی
saaeedtasbihii [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


فرخی در مجلس شورای ملی به عنوان يکی از چند نماينده‌ی واقعی مردم حضور داشت. او زمانی که بر مسند وکالت مردم نشست، بر اين فکر بود که شايد اين آغازی نو باشد. او شروع به نوشتن اشعار تازه‌يی کرد و آن‌ها را در صحن مجلس با حرارت می‌خواند، اما اين خيال خوش دوام چندانی نيافت. فرخی يزدی در روزگار نوجوانی، در پی سرودن منظومه‌يی خطاب به شاه، که سراسر اندرز بود، به زندان افتاد. شاه اين را کافی نديد و دستور داد تا لب‌های فرخی را با نخ و سوزن به هم بدوزند. امروز بر صندلی وکالت مردم در مجلس نشست و فردا در صحن مجلس توسط نمايندگان حامی رضاشاه کتک خورد. فرخی پس از فرار به مسکو و سپس برلين به ايران بازگشت و باز هم او را دستگير کردند. او بارها خودکشی کرد، اما زندان‌بانان او را نجات دادند و باز محکوم‌اش کردند به زندگی. فرخی داخل زندان روی ديوار با ناخن اشعارش را می‌نگاشت. در مهر ماه سال هزار و سيصد و هجده بود که فرخی يزدی را داخل زندان به قتل رساندند. آخرين دست‌نوشته‌هايش را نابود کردند و ديوارهای سلول‌اش را رنگ زدند تا بخشی از اشعارش برای هميشه زير ديوارها مدفون بماند.

در اشعار فرخی يزدی، واژه‌ی خون به کرات مشاهده می‌شود. البته با توجه به تازه بودن واژه‌ی انقلاب، اين شاعر بارها از اين واژه نيز استفاده کرده است، اما واژه‌ی خون را می‌توان به عنوان سر منشأ تمام واژه‌های به کار رفته در اشعار فرخی دانست. تصاوير ارائه‌شده از همين واژه در اشعار او، گاهی فوق العاده خشن بوده‌اند و گاهی هم از آن به عنوان مسأله‌ی عميق بشريت ياد شده است. می‌توان قصيده‌ی زير را به عنوان يکی از دردناک‌ترين تصاوير ارائه‌شده در اشعار فرخی يزدی دانست:

گر خدا خواهد بجوشد بحر بی پايان خون
می‌شوند اين ناخدايان غرق در توفان خون
با سرافرازی نهم پا در طريق انقلاب
انقلابی چون شوم، دست من و دامان خون
...
ای خوش آن روزی که در خون غوطه‌ور گردم چو صيد
همچو قربانی به قربانگه شوم قربان خون
فرخی را شيرگير انقلابی خوانده‌اند
زآن که خورد از شيرخواری شير از پستان خون

اين سخت است که با توجه به سرودن شعری نظير اين شعر، بتوان فرخی را طالب واقعی صلح دانست، چراکه در شعر بالا و در اشعار ديگر او بارها مشاهده می‌کنيم که فرخی از خون به عنوان عنصری نيروبخش برای ادامه‌ی راه آزادی و انقلاب مشروطه ياد می‌کند. با آوردن نمونه‌يی ديگر از گرايش فرخی به انقلاب و خون‌ريزی چشمه‌يی ديگر می‌بينيم:

ز خودآرايی تن جامه‌ی جان پاک می‌خواهم
ز خون‌افشانی دل ديده را نمناک می‌خواهم
دل از خونسردی نوباوگان کاوه پر خون شد
شقاوت‌پيشه‌يی خون‌ريز چون ضحاک می‌خواهم

اشعار فرخی يزدی از درون او برخاسته‌اند. به نظر نمی‌رسد که او مانند برخی شاعران، به قصد نوشتن شعر پای دفتر نشسته باشد. اين که اشعار او از درون حس‌اش برخاسته‌اند در بيت به بيت اشعار مشاهده می‌شوند. برخی نسبت به اين که در اشعار او تناقض ديده می‌شود، اعتراض دارند. البته اين طبيعی‌ست که نوشته‌های نگاشته‌شده از حس و روان شاعر، نمی‌توانند يک‌دست باشند، چراکه به طور طبيعی انسان در شرايط مختلف احساس متفاوتی نسبت به مسائل دارد.

مسأله‌ی تناقض تا جايی پيش می‌رود که فرخی در يک رباعی حديثی از حضرت علی را نقل می‌کند:
دل خسته ز آزار دل‌آزاران است
جان رنجه ز بيداد ستمکاران است
تنبيه و مجازات خيانتکاران
در جامعه پاداش نکوکاران است

و در رباعی ديگر جمله‌ی معروف «بيسمارک» را به شکل ايرانی‌اش بيان می‌کند:
در مملکتی که نام آزادی نيست
ويرانی آن قابل آبادی نيست
بهر دل چون آهن آزادی کش
درمان به جز از دشنه‌ی پولادی نيست

در رباعی اول فرخی به آرامی اين جمله‌ی حضرت علی را بيان می‌کند که: «اگر بر دشمن‌ات دست يافتی، آزادی او را پاداش دست يافتن بر او بدار.» و اين مسأله در جامعه‌ی عرب هزار و چهارصد سال پيش که هيچ، در جامعه‌ی امروز هم قابل درک نيست. فرخی به هر حال حس درونی‌اش را در آن لحظه بر کاغذ آورده است. و اين حس درونی پيام پرهيز از خشونت و جنگ را نشان می‌دهد، اما در رباعی دوم ورق به طور کامل بر می‌گردد و شاعر جمله‌ی معروف بيسمارک را که می‌گويد: «مسائل بزرگ زمان جز با آهن و خون حل نمی شوند،» بيان می‌کند. به طور کاملا روشنی تشويق به استفاده از دشنه‌ی پولادی برای ريختن خون دشمنان آزادی می‌کند.

اين دو رباعی و بسياری از اشعار ديگری که از فرخی يزدی در دسترس است، تنها بيانگر يک مسآله هستند: اشعار فرخی يزدی کاملا از درون او به وجود آمده‌اند. و انگشت‌شمارند شاعران معاصری که از اين خصلت برخوردار بوده‌اند. شرايط زمانه و افکار فرخی ايجاب می‌کرده تا او اين چنين روشن مخاطب شعر را به خشونت دعوت کند. البته اين حس بود که باعث شد فرخی حرفی دگر بزند تا کمی درباره‌ی نوشتن شعر احساسی و درست و غلط بودن‌اش شک کنيم:

خواهی تو چو مشت بسته را وا نکنی
خود را به بر جامعه رسوا نکنی
هرجا که سخن کنی تو با دقت باش
هشدار که اشتباه بی‌جا نکنی


برچسب‌ها:  فرخی يزدی ، مشروطه ، آزادی ، امام علی ، انقلاب ، بيسمارک ، خون ، خشونت ، رضاشاه ، زندان

نسخه‌ی قابل چاپ   22 مرداد 1389    ||    (چهره)    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.