زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



سبيل‌تان کج شده قربان

محمدهادی پورابراهیم
choor_m [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


آن وقت می‌شود مثل سنگ. دو تا از دندان‌های بالايی سمت چپ و سه تا از پايينی‌ها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا می‌خورم بايد دهان‌ام را با آب بشويم. معمولاً به اندازه‌ی لقمه‌ی آخر از توی دهان‌ام می‌آيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کش‌داری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آن‌ها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همه‌ی فکرم را مشغول می‌کنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمی‌توانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانه‌ای زنگ يکی از خانه‌ها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانه‌ای است. وقتی می‌گويد بله يا می‌گويد شما، می‌گويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد می‌گويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطراف‌اش را نگاه می‌کند و مثلاً اگر تلویزيون‌اش روشن نباشد کليد کنار دستی‌اش را می‌زند و می‌گويد نه، شايد از فيوزتان باشد. اين را که گفت تشکر می‌کنی و بر می‌گردی. جعبه‌ی فلزی انتهای راهرو را باز می‌کنی و کليد سبز سوم، سمت چپ از رديف دوم را برمی‌گردانی بالا و جعبه را می‌بندی. فيوزها معمولاً خراب نمی‌شوند فقط برای خودشان بالا و پايين می‌شوند. همين. هميشه نمی‌توانی بپرسی برق شما هم رفته است يا نه. شک می‌کنند. مثلاً يک بار هم بايد بروی يکی دو خانه پايين‌تر و بگويی، ببخشيد خانم يا ببخشيد آقا، شما انبر دست نداريد. سه حالت ممکن است پيش بيايد. اول اين که کسی خانه نباشد. دوم اين که بگويد خير آقا. سوم اين که بگويد بله خانم و چهارم ممکن است خانه باشند ولی جواب‌ات را ندهند. اصلاً ممکن است خواب باشند. در چنين حالتی بايد بدون اين که مزاحم خواب‌شان بشوی آرام آرام از آن جا دور شوی. وقتی تنها زندگی می‌کنی و کسی هم نمی‌داند که توی خانه چه کار می‌کنی بايد ردی از خودت باقی بگذاری، حتا شده باشد يکی دو روز درميان بروی زنگِ يکی از همين خانه‌ها را بزنی يا نه، بروی چند دقيقه‌ای پيش همين سوپر پارسايی روبه‌روی پارک و خودی نشان بدهی. کبريتی انبردستی هم بخری خودش خوب است. پيش خودت نگه می‌داری تا وقتی که يکی از همسايه بگويد نه، انبردست نداريم، آن وقت آن را می‌دهی به او و می‌گويی کبريت هم هست اگر لازم داريد ببريد. حالا روزها يک چيزی ولی شب‌ها نه. شب‌ها بايد جايی باشی که چند تايی از همسايه‌ها ببينند که آن جايی. من خودم بعد از اين که لقمه‌ی آخر را با چيز نازک و سفتی می‌آورم بيرون، می‌روم بالای ساختمان. لپ‌تاپ آبی‌ام را برمی دارم و می‌روم بالا. چيزی پهن می‌کنم و همان جا می‌نشينم تا همه بخوابند بعد، از همان بالا، خودم را می‌اندازم توی استخر. اين برای تابستان است. زمستان که بيايد نمی‌شود آن بالا خوابيد، البته اگر اين جا باشم. به‌خصوص اين جا که غرب شهر است و برف هم می‌بارد. توی همين اتاق هم می‌لرزی چه برسد به اين که بروی بالای پشت‌بام و از آن بالا خودت را پرت کنی توی استخر. توی زمستان بايد چراغ اتاق‌ات را روشن بگذاری تا همه ببينند که اين جا هستی. شب‌ها هم يکی دوبار چراغ قوه‌ات را برداری و بروی دست‌شويی. حتا اگر کاری نداشته باشی. سرفه‌ای صدايی هم که در بياوری خوب است شايد کسی که از توی پياده‌رو رد می‌شود بفهمد که اين‌جايی. اگر آدم زن داشته باشد باز بهتر است. خودش شاهد خوبی است. اگر کسی پرسيد، می‌گويی زن‌ام که هست، برويد سؤال کنيد. حالا که زن ندارم بايد صبح که می‌شود راه بيافتم توی خيابان و با چند تا از مغازه‌دارها سلام و عليکی بکنم. مثلاً همين بنگاه املاکی، آقای جعفری، رد می‌شوم و دستی تکان می‌دهم. او هم از پشت همين ميز چوبی‌اش کمرش را تا می‌کند و سرش را می‌آورد پايين و پسرش که کنار ميز نشسته، سرش را می‌گيرد و سه بار می‌کوبد روی ميز و رهايش می‌کند تا چهار بار با فنر صندلی‌اش جلو عقب شود و برگردد سر جايش. همين کفاش افغانی هم که بساط‌اش را توی پياده‌رو پهن می‌کند خوب است. بالاخره کسی هست که بداند تو آن روز اين‌جا بوده‌ای. مردمی که يکی يکی يا دوتا سه تا از کنارت می‌گذرند يا همين ماشين‌هايی که صدای ضبط‌شان را بلند کرده‌اند که نمی‌توانند شهادت بدهند. معلوم نيست از کجا آمده‌اند و کجا هم می‌روند. اگر هم مثل خودم مستأجر نباشند و يکی دو ماه ديگر از اين جا نروند، معلوم نيست که توی کدام بلوک يا کدام واحد زندگی می‌کنند. پشت سرشان هم که نمی‌شود راه افتاد. همين کفاش افغانی بهتر است. دستش را مشت کرده و با يک سوزن کلفت‌تر از ميخ می‌کند توی کفشی که يک دست ديگرش رفته است تا ته آن. يا اين که کفشی گذاشته است روی جلوبند سورمه‌ای‌اش و با جارو برقی آن را تميز می‌کند. سرش پايين است و از پشت سرش می‌شود فهميد که اندام سفيدی دارد و حداقل ماهی سه چهار بار می‌رود آرايشگاه. وقتی سلام‌اش می‌کنم، سرش را بر می‌گرداند و می‌گويد؛ ‌های، آقای محمد سلام، خندان باشی، ماشا الا که امروز هم جوان هستی، می‌گويم قربان‌ات، نگاه‌اش را می‌دوزد به کفش کتان‌ام و مثل وقتی که نخی را از توی سوزنی رد می‌کند، همين طور آرام آرام می‌آورد تا برسد به موهای سياه و اين ور و آن ور رفته‌ام، سر بر می‌گرداند و می‌گويد؛ يـَـتا آدم چيرا غمگين باشَـه، اينسان همين يَـک بار می‌آی. وسط همين حرف‌ها سرش را برگردانده است روی کفشی که توی دست‌اش هست، يا نه، بدون اين که نگاه کند که کجا می‌روی يا که ايستا کرده‌ای با یک کاردک می‌کند کنار قوطی فلزی و يکی دوبار چپ و راست‌اش می‌کند تا درش باز شود و زيتون‌های سياه‌اش را بياورد بيرون و با آن‌ها فال بگيرد. ظهرها که کسی توی خيابان نيست می‌روم پيش کارگر پارک که با يک لباس سبز ايستاده است روی چمن‌ها. با شلنگ بلندی که مثل مار، از روی شمشادها رد شده است به چمن‌ها آب می‌دهد. يک مار سبز با خط‌های ضربدری سفيد در سفيد. خودش يک تکه لوله پوليکا گرم کرده است و سرش را چسبانده است به هم. آن را می‌گذارد سر لوله تا آب مثل پرده پهن شود روی ميز. می‌گويد اگر اين نباشد شب‌ها نوک شستم درد می‌گيرد. شلنگ را با خودش می‌کشد اين ور و آن ور تا مار پيچ‌اش صاف شود و همه جا را آب‌پاشی کند. می‌نشينم زير درخت بيد کنار جوی و کفش‌هايم را در می‌آورم. پاهايم را می‌گذارم توی آب و می‌خوانم بيد/بيد/بيدها سفيدند/موها آويزان/شلال شلال/عينک/کيف/ بيدها سفيدند. می‌گويم عجب آبی‌يه، خسته نباشی. مثل اين که به اين چيزها عادت کرده باشد، بدون اين که سری برگرداند يا دستی تکان بدهد، يکی دوبار سرش را بالا و پايين می‌کند و تمام برگ‌هايش می‌ريزند. چيزی هم که نگويد بالاخره تو را ديده است که آن جا بوده‌ای. اگر پرسيدند حتماً می‌گويد ‌ها، حدود ای ساعت دو، دو و نيم آمده بود اين جا، می‌گويد کفش‌هايش را در آورده بود و پاهايش را گذاشته بود توی آب و از لوله‌ی دماغ‌اش آب‌ها را می‌داد بيرون. مثل يک پمپ آب. اگر از سيگار کشيدن‌ام چيزی نگويد بهتر است. فقط بيد/بيد/بيدها سفيدند/شلال شلال‌هايش را بگويد. مأمورها به آدم‌هايی که سيگار می‌کشند طور ديگری نگاه می‌کنند. مخصوصاً اگر چشم‌های طرف مقابل پف داشته باشد. همين که بفهمند مجردی و سيگار هم می‌کشی يکی از آن‌ها که روی شانه‌هايش آينه دارد و از توی آينه‌اش می‌توانی ستاره‌های آسمان را تماشا کنی، تفنگ‌اش را در می‌آورد و سه بار شليک می‌کند به آسمان بالای سرش. پرنده‌ای مارپيچ از ميان گلوله‌ها می‌گذرد. سربازها برايش کف می‌زنند. سرباز اولی تفنگ‌اش را برمی‌دارد و همين طور که يکی از چشم‌هايش را بسته است دو بار شليک می‌کند. گلوله‌ها از ميان درخت‌ها عبور می‌کنند و می‌رسند به پيراهن سفيدی که روی درخت بيد آويزان است. گلوله‌ها می‌روند توی جيب پيراهن. نگهبان، لوله پوليکای انتهای شلنگ را در می‌آورد و می‌گذارد روی سمت چپ سينه‌اش تا خون‌اش پرده شود روی چمن‌ها. سرباز سومی تفنگ‌اش را بر می‌دارد و می‌رود کنار درخت آلبالو و دو بار شليک می‌کند. يکی از آن‌ها درست می‌خورد بالای جوراب‌ام. جوراب‌ام را در می‌آورم و از داخل سوراخ به فرمانده نگاه می‌کنم. فکر کنم خنديد. قبل از اين که سرباز سومی شليک کند، سبيل‌هايش را کج کرده بود. فرمانده به سرباز دوم می‌گويد سرباز چهارم کجاست. سرباز دوم به بالای سر فرمانده اشاره می‌کند و می‌گويد ما شش نفر هستيم قربان. فرمانده می‌گويد پس خودت بايد بروی دنبال گلوله‌ی دوم. سرباز دوم بلند می‌شود و مارپيچ مارپيچ از وسط درخت‌های بيد افرا چنار‌های پارک، دنبال گلوله‌ی دوم می‌دود. وقتی می‌رسد به شمشاد‌های مستطيلی، دهانه‌ی اسب‌اش را می‌کشد و اسب بدون اين که شيهه بکشد از روی شمشاد‌ها می‌پرد توی آب. فرمانده به سرباز چهارم که بالای درخت نارنگی نشسته است و با دوربين لباس‌های آويزان را نگاه می‌کند، می‌گويد چند نفر هستند گروهبان. گروهبان می‌گويد فکر کنم سه يا هفت نفر. يک پيراهن بچه‌گانه، دو شلوار بزرگ‌ترانه، يک سوتين دو نفره‌ی قرمز، يک شوار دو جنسيتی و يک لباس هم فاقد هويت. سرباز يکم، حسين جعفری گزارش می‌دهد : يک مار سبز با خط‌های ضربدری سفيد در سفيد در موقعيت شما مشاهده شده است. فرمانده سبيل‌اش را کج می‌کند و می‌گويد بله دريافت شد. تمام. گروهبان دوربين‌اش را از روی چشم‌اش بر می‌دارد و می‌گويد سبيل‌تان کج شده است قربان. فرمانده می‌گويد قرار است بخندم ولی اول بايد بررسی کنم ببينيم چرا چشای اين خانم پف کرده است. نگاهی به هم‌ديگر می‌اندازند و يکی از آن‌ها می‌گويد چرا چشات پف کرده! هيچ وقت هم از خودشان نمی‌پرسند که مثلاً چرا چشای آقای نوروزی هم پف کرده است. حتماً چون قصاب است کاری به کارش ندارند. اصلاً کسی از آقای نوروزی نمی‌پرسد که ديروز يا مثلاً يک هفته پيش کجا بوده است. در ثانی می‌تواند بگويد توی خانه بودم. زن و بچه‌ای هم دارد که بگويند بله جناب سرهنگ، داشت موهاشو رنگ می‌کرد. يا مثلاً توی حمام بوده. اصلاً اين آقای نوروزی چه قصابی هست که نه چهارشانه اندامی دارد و نه سبيل پرپشتی. فقط مقداری شکم دارد. اگر آدم مقداری شکم داشته باشد بد نيست. مأمورها اول به شکم‌ات نگاه می‌کنند بعد به چشم‌هايت و می‌گويند آن روز کجا بودی؟ تو هم بايد جواب بدهی. بايد مراقب باشی وگرنه با دست خودت همه چيز را خراب می‌کنی. وقتی هم خراب شد همين همسايه‌ها دور هم جمع می‌شوند و می‌گويند معلوم نبود چکار می‌کند. هميشه هم چراغ اتاق‌اش روشن بود. می‌گويند معلوم نبود شب‌ها کجا می‌رود. راست هم می‌گويند. شب‌ها که کسی توی خيابان نيست که خودت را نشان‌شان بدهی. مگر همين دکه‌ی روزنامه‌فروشی سر کوچه که تا دير وقت باز است. بايد چند بار از جلویش رد شوی يا اين که چيزی بخری و چند دقيقه‌ای هم همان جا بايستی. کاری هم نداشته باشی که با رژ لب قهوه‌ای روی مقوا نوشته است ايستادن بی‌جا مانع کسب ماست. بايستی و مدرکی درست کنی برای ساعت يک و دو نصفه شب‌ات. وگرنه يک وقت می‌آيند و می‌گويند ديشب کجا بودی؟!‌ ها!!


برای حسن تهرانی که بخشی از داستان وام‌دار تخيل ايشان است.

نسخه‌ی قابل چاپ   26 مرداد 1389    ||    (داستان فارسی)    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.