زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



حمله‌ی فضایی

پویا کرم‌بخش
pooya_karambakhsh [@] yahoo [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


نویسنده: استیون میلهاوزر
مترجم: پویا کرم‌بخش


از همان ابتدا آماده بودیم، می‌دانستیم دقیقاً چه باید بکنیم، چون مگر همه‌اش را صد بار ندیده بودیم؟ - مردم خوب شهر در حال رفتن سر کار خود، برنامه‌های ناگهان قطع شده‌ی تلویزیون، صورت‌های درون جمعیت نگران به بالا، دختر کوچولو اشاره‌کنان به آسمان، دهان‌های بازشده، سگ پارس‌کنان، ترافیک متوقف شده، کیسه‌ی خرید در حال افتادن روی پیاده‌رو، و آن‌جا، در آسمان، نزدیک شدن... و بعد، وقتی بالاخره اتفاق افتاد، چون قرار بود که اتفاق بیفتد، همه می‌دانستیم که فقط مسأله‌ی زمان مطرح بوده است، در میان احساس کنجکاوی و ترس، یک آرامش خاص، آرامشی از روی آشنایی، احساس می‌کردیم، می‌دانستیم، در چنین لحظه‌ای، از ما چه انتظاری می‌رود. قضیه کمی بعد از ده صبح پخش شد. مجریان تلویزیون دقیقاً همان طوری به نظر می‌رسیدند که ما انتظار داشتیم، چهره‌هایشان جدی، موهایشان تمیز، شانه‌هایشان مضطرب، ما را از هشدار پر می‌کردند اما در عین حال مطمئن‌مان می‌کردند که همه چیز تحت کنترل است، چون آن‌ها، نیز، برای این آماده شده بودند، به نوعی انتظارش را می‌کشیده‌اند، از هم‌اکنون به خودشان در لحظات بزرگ‌شان می‌نگریستند. صحنه بی چون و چرا بود، اما قابل نتیجه‌گیری نبود: چیزی آن بیرون شناسایی شده بود، ظاهراً به سرعت به جو ما نزدیک می‌شد، پنتاگون به دقت ماجرا را زیر نظر داشت. به ما دستور داده شده بود که آرامش خود را حفظ کنیم، داخل بمانیم، منتظر دستورهای آتی باشیم. بعضی از ما بلافاصله کار را ترک کردیم و به سرعت پیش خانواده‌هایمان برگشتیم، بقیه نزدیک تلویزیون، رادیو، کامپیوتر ماندند، همه با موبایل‌هایمان صحبت می‌کردیم. از پنجره‌هایمان مردم را پشت پنجره‌هایشان می‌دیدیم که به آسمان نگاه می‌کردند. تمام آن روز صبح، مانند کودکانی که در تاریکی به توفان گوش می‌کنند، با هیجان اخبار را دنبال می‌کردیم. هر چیزی که آن بیرون بود هنوز ناشناخته بود، دانشمندان هنوز ماهیت‌اش را تعیین نکرده بودند، اعلام خطر شده بود اما دلیلی برای هراس وجود نداشت، وظیفه‌ی ما آن بود که آماده باشیم و سر جایمان منتظر اتفاقات بعدی بمانیم. و اگر چه ما هیجان‌زده بودیم، اگر چه بدن‌مان مثل موش می‌لرزید، می‌خواستیم آن‌چه را که بود ببینیم، می‌خواستیم باشیم، چرا که بالاخره داشت به طرف ما می‌آمد، بر ما واجب بود که شاهد باشیم، چرا که این ما بودیم که آن‌ها، در گوشه‌ای دیگر از آسمان، انتخاب کرده بودند. چون از همان وقت گفته می‌شد که شهر ما محل احتمالی فرود است، از همان موقع گروه تلویزیونی داخل شهر ریخته بودند. ما در این فکر بودیم که کجا فرود می‌آید: بین دریاچه‌ی اردک و الاکلنگ‌های پارک شهر، یا در اعماق جنگل در انتهای شمالی شهر، یا در میدان کنار مرکز خرید، که همان وقت هم یک حفاری جدید آن‌جا در جریان بود، یا شاید هم از بالای فروشگاه قدیمی در خیابان اصلی بگذرد و با صدای مهیبی از خرد شدن آجر و شیشه، با آپارتمان‌های طبقه‌ی دوم بالای پیتزا و کافه‌ی مانیونه برخورد کند، شاید هم روی بزرگ‌راه فرود آید و ما هجده‌چرخ‌ها را ببینیم که دور می‌زنند، قطعات بزرگ آسفالت با زوایای تیز بالا می‌آیند، و ماشین پشت ماشین به گاردریل می‌خوردند و به ساحل رودخانه واژگون می‌شوند.

invasion_outer.jpgکمی پیش از ساعت یک، چیزی در آسمان ظاهر شد. بسیاری از ما هنوز سر ناهار بودیم، دیگران همان موقع هم بیرون بودند، بی‌حرکت در خیابان‌ها و پیاده‌روها ایستاده بودند و به بالا خیره شده بودند. جیغ و فریادها بود، دست‌ها در آسمان، تندی نگاه‌ها، اشاره‌ها. و به یقین، آن بالا در آسمان، چیزی می‌درخشید، در آسمان آبی تابستان، چیزی سوسو می‌زد - هر چه که بود، به وضوح می‌دیدیم‌اش. منشی‌های ادارات به سمت پنجره‌ها هجوم بردند، مغازه‌دارها دخل‌شان را رها کردند و بیرون پریدند، کارگران راه با کلاه‌های سخت نارنجی‌شان، در حالی که روی چشمان‌شان سایه می‌انداختند، از روی آسفالت به بالا نگاه می‌کردند. آن درخشش دوردست، آن نقطه‌ی نورانی - باید سه چهار دقیقه دوام آورده باشد. بعد شروع کرد به بزرگ شدن، تا این‌که به اندازه‌ی یک ده سنتی، بیست و پنج سنتی رسید. ناگهان به نظر رسید که کل آسمان پر از نقاط طلایی شده بود. بعد مانند گرده‌های ریز، مانند خاک زرد، به طرف ما پایین آمد. روی شیروانی خانه‌هایمان نشست، پیاده‌روهایمان را لک کرد، روی آستین‌هایمان و ماشین‌هایمان را پوشاند. نمی‌دانستیم چه کارش کنیم.

آن خاک زرد، برای تقریباً سیزده دقیقه، می‌بارید. در طول این مدت نمی‌توانستیم آسمان را ببینیم. سپس تمام شد. خورشید تابید، آسمان آبی بود. در طول فرو ریختن، به ما هشدار داده شد که داخل بمانیم، مواظب باشیم، از تماس با آن ماده اجتناب کنیم، اما آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که بیش‌تر ما رگه‌های زردی روی لباس‌هایمان و داخل موهایمان داشتیم. اندکی پس از اخطار، اطلاعیه‌های آرامش‌بخش شنیدیم: آزمایش‌های اولیه اگر چه ماهیت خاک زرد را تعیین نکرده بودند اما آن را سمی هم نمی‌دانستند. در حیواناتی که آن را خورده بودند، نشانی از بیماری نبود. دستور این بود که نزدیک‌اش نشویم و منتظر نتایج آزمایش‌های بعدی بمانیم. در این مدت، خاک زرد روی چمن‌هایمان و پیاده‌روهایمان و پله‌های جلویی‌مان نشسته بود، درختان افرا و تیرهای تلفن‌مان را پوشانده بود. به یاد راه رفتن صبح پس از اولین برف افتاده بودیم. از ایوان‌هایمان برف‌روب‌های سه چرخ را می‌دیدیم که به آهستگی حرکت می‌کردند و خاک زرد را در مخازن بزرگ جمع می‌کردند. چمن‌هایمان، پیاده‌روهای جلوی خانه‌هایمان و اثاثیه‌ی ایوان‌مان را آب‌پاشی کردیم. به آسمان می‌نگریستیم، خبرهای بیش‌تری را انتظار می‌کشیدیم - از همان موقع گزارش‌هایی می‌شنیدیم که آن ماده از ارگانیسم‌های تک‌سلولی تشکیل شده است، و در این حین می‌توانستیم گسترش یأس‌مان را حس کنیم.

ما خواسته بودیم، ما خواسته بودیم - آه، که می‌دانست که ما منتظر چه بوده‌ایم؟ ما، استخوان‌های خرد شده، فریادهای جان‌کندن، خواسته بودیم. ما ساختمان‌هایی که در خیابان فرو می‌ریختند، ماشین‌هایی که آتش می‌گرفتند، خواسته بودیم. ما نمونه‌های غول‌آسای خودمان را با سرهای بزرگ بر گردن‌های باریک، روبات‌های بی‌رحم برّاق مسلح به اشعه‌های مرگبار، خواسته بودیم. ما اربابان شکوهمند دنیا را با چشمان نرم و مهربان خواسته بودیم که طلایه‌دار دورانی پرافتخار باشند. ما رعب و هیجان خواسته بودیم - هر چیزی جز این خاک زرد. آیا این اصلاً تهاجم بود؟ بعدتر، در آن بعد از ظهر، فهمیدیم که دانشمندان به اجماع رسیده‌اند: آن خاک یک چیز جاندار بود. نمونه‌هایی به بوستون، شیکاگو، واشنگتن دی.سی. فرستاده شده بودند. ارگانیسم‌های تک‌سلولی بی‌آزار بودند، اگر چه به ما هشدار داده شده بود که آنها را لمس نکنیم، پنجره‌ها را بسته نگه داریم، دستان‌مان را بشوییم. سلول‌ها با تقسیم دو دویی تکثیر می‌شدند. آنها کاری به جز زیاد شدن انجام نمی‌دادند.

ما صبح، در دنیایی پوشیده از خاک زرد بیدار شدیم. بر بالای نرده‌هایمان، روی تیرهای تلفن نشسته بودند. رد چرخ‌های سیاه روی خیابان‌های زرد دیده می‌شد. پرندگان با تکان دادن بال‌هایشان، پودرهای زردی را می‌افشاندند. دوباره برف‌روب‌های خیابانی آمدند، شلنگ‌ها بر خیابان‌ها و چمن‌ها آب پاشیدند، غباری زرد در هوا پراکندند و سیاهی و زردی زرین آشکار شد. در عرض یک ساعت خیابان‌ها و چمن‌ها، شبیه مزرعه‌های زرد شدند. خطوط زرد در طول کابل‌ها و سیم‌های تلفن دیده می‌شدند.

با توجه به اخبار، میکروارگانیسم‌های تک یاخته‌ای میله‌ای شکل‌اند و با فتوسنتز تغذیه می‌کنند. یک سلول تنها، در یک لوله‌ی آزمایش کاملاً پرنور، با سرعتی تقسیم می‌شود که ظرف را در عرض چهل دقیقه پر می‌کند. یک اتاق کامل، در نور شدید، در عرض شش ساعت پر می‌شود. ارگانیسم‌ها چندان در دسته‌بندی‌های ما نمی‌گنجند، اما به نوعی خزه‌ی دریایی سبزآبی شبیه‌اند. هیچ مدرکی دال بر مضر بودن آن‌ها برای حیات بشری یا حیوانی وجود ندارد.

ما مورد هجوم هیچی، پوچی، خاک زنده قرار گرفته بودیم. مهاجم خصوصیتی جز توان تولیدمثل سریع نداشت. از ما نفرت نداشت. به دنبال نابودی ما، انقیاد و تحقیر ما نبود. هم‌چنین تمایلی به محافظت از ما در مقابل خطر، حفظ ما، آموزش حیات جاویدان به ما، نداشت. تنها آرزویش تولیدمثل بود. ممکن است که ما راهی برای محدود ساختن تکثیر این مهاجم ابتدایی، یا حتا حذف کامل آن بیابیم؛ البته ممکن است که شکست بخوریم و شهرمان به مرور در زیر یک تکثیر مرگبار محو شود. همان‌طور که هر روز گزارش‌ها را دنبال می‌کنیم، این احساس رشد می‌کند که ما لایق چیزی دیگر بودیم، چیزی گستاخانه‌تر، چیزی با شکوه‌تر، چیزی مهیب‌تر، چیزی جنگنده یا آتشین یا وحشی، چیزی که نشان‌گر یک وحی یا یک تقدیر باشد. ما خودمان را تجسم می‌کردیم که یک سفینه‌ی فضایی را احاطه کرده‌ایم و منتظریم تا درش باز شود. خودمان را تصور می‌کردیم که از کودکان‌مان محافظت می‌کنیم، شاخک‌هایی را که از پنجره‌های شکسته‌ی زیر شیروانی داخل می‌شوند قطع می‌کنیم. در عوض، پیاده‌روهایمان را جارو می‌کنیم، ایوان‌هایمان را می‌شوییم، کفش‌ها و کتانی‌هایمان را می‌تکانیم. مهاجم به خانه‌هایمان وارد شده است. علارغم سایه‌بان‌های کشیده و پرده‌های بسته، لایه‌های ضخیمی از آن روی میزهای انتهایی و پای پنجره‌هایمان نشسته است. روی تلویزیون‌های تخت و لبه‌ی باریک دی‌وی‌دی‌های درون قفسه‌هایمان نشسته است. از پنجره‌هایمان خاک زرد را می‌بینیم که همه چیز را می‌پوشاند و زبری ملایمی ایجاد می‌کند. تقریباً می‌توانیم ببینیم که مانند نان آرام پف می‌کند و این‌جا و آن‌جا زیر نور خورشید، برای لحظه‌ای، ما را به یاد مزارع گندم می‌اندازد.

در نوع خودش، کاملاً آرامش‌بخش است.


پی‌نوشت:
برای مطالعه‌ی این داستان به زبان اصلی در مجله‌ی «نیویورکر» به «این صفحه» مراجعه کنید.

نسخه‌ی قابل چاپ   31 مرداد 1389    ||    (داستان ترجمه)    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «shool»  در تاریخ 9 مهر 1389، ساعت 16:54:

    خوشحال می خونمش.

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.