|
نه! نگو که نه! |
سارا پرتو
sarah.partow [@] gmail [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
مثل باد
بادِ بیحصارِ مست
میرسم به انتهای هرچه بود و هرچه هست
مثل کودکی که کفشهای زندگی
به پا
از غمی
که لانه کرده توی زندگی
رها
قطرهام اگر
میرسم به رود
میزنم
پشت پا به هرچه بود
مثلِ شور آتشی که خندهاش
ناگهان و بیامان
همچو گل
در ميان دستهای يک شب دراز
باز میشود
مثل روحِ بیريای آب
چشمهای چشمهها که باز میشود
میرسم
مثل باد
بادِ بیحصارِ مست
تا به انتهای هرچه بود و هرچه هست
رود میشوم
قطره، قطرهام اگر
سيل میشوم
ذره، ذرهام اگر
نه!
نگو!
نرو!
نگو!
مثل يک عقابِ تيزپر
پرغرور
میرسم به قلهی بلندِ آرزو
نه!
نگو نرو!
نگو!
من نفس نمیکشم
اگر
اين هوا
هوای بیتحرکِ کسل
همدمِ شبانهام شود
من نفس نمیکشم
اگر که شاپرک
متهم شود به رقص
من نفس نمیکشم
آفتاب اگر
پيرهن به تن
گوشهيی
سر به زير
کز کند
من نفس نمیکشم
اگر که او
پيرهن ز تن
برون نياورد
يا اگر
يک پرنده در قفس
بی اجازه، خواندناش
جرم او
جرمِ دوستاناش شود
نه!
نگو!
نرو!
نگو!
مثل يک عقاب
مثل يک عقابِ تيزپر
پرغرور
میرسم به قلهی بلندِ آرزو
مثل باد
باد بیحصار مست
میروم که زير و رو کنم
هرچه بود و هرچه هست
قطرهام اگر
میرسم به رود
میزنم
پشت پا به هرچه بود
ای هميشه، يار!
روی غم ببار!
قطره
قطره
میرسيم
باز هم به هم
روی غم ببار!
سيل میشويم
دست
در دست هم
نه!
نگو که نه!
نه!
نگو که نه!
30 مرداد 1389
||
(شعر فارسی)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
- «سپهر نوروزی»
در تاریخ 3 شهریور 1389، ساعت 23:33:
بسیا بسیار زیبا بود هم از جهت شعر امروز و ادبیات نوین ایران و هم از جهت محتوی پست مدرنی که دارم کاش می توانستم شاگردی شاعر را برای ذوق شعر که یک فن منطقی است به جا می آوردم. سپهر نوروزی استاد دانشکاه ملک فهد مدینه.عربستان سعودی
- «محمد رضا اسمعیل زاده»
در تاریخ 4 شهریور 1389، ساعت 00:32:
ممنون از شعر زیباتون حس و آهنگ عجیبی توی شعر بود لذت بردم
- «رضا»
در تاریخ 6 شهریور 1389، ساعت 10:06:
سلام
براي من شروع غافلگيركنندهاي داشت. اول به خاطر ريتم و دوم براي تعليقي كه از همان ابتدا برذهن مخاطب ميكوبد: مسافري كه از حصار خود بيرون ميزند تا برود؛ به كجا؟
اما از همان ابتدا اشكالات جدي توي ذوق ميزند. اول، شعاري بودن: «ميرسم به رود/ ميزنم پشت پا به هرچه بود...» و اين شعارها تا آخر هست. و از همان ابتدا، و بعد در هر مصرع تا انتها، مثل آبي بر سرِ آتش آن كنجكاوي و غافلگيريِ ميريزد و دائم آن را سرد ميكند. و شعر از بند اول به بعد ديگر چيزي براي گفتن ندارد و همان حرف اوليه را هي تكرار ميكند و شاعر هي از خودش تعريف ميكند كه اين منم كه «رود ميشوم»، «سيل ميشوم»، «مثل باد»، «مثل يك عقاب تيزپر»، «ميرسم به قلة بلند آرزو» و مخاطب را در موضع ضعف مينشاند كه التماساش ميكند كه «نرو، نگو...» اما او كه بزرگتر از اين حرفها است بايد برود تا سيل شود و زيرورو كند... - «آريا»
در تاریخ 18 مهر 1389، ساعت 20:41:
ساراي عزيز متشکرم
متشکرم که ميبينم موسيقي شعرت راهنوزفداي برخي مفاهيم متداول نکردي
براستي هنرشاعرنمايان است که (فاعلات)درشعرنوهنوز
درخدمت ابلاغ مفهوم باشد
باپوزش ازرضا عزيز
من به هيچوجه برداشت ايشان راندارم وبالعکس تعريف ازخود ياخودخواهي رادراين شعرزيبانديدم چراکه شاعر بيش ازآن دردعوت به (ما)شدن است که اوج ميگيرد
اگر هم منظورشما ازاشکالات فراوان ريتم است که به نظر من کاملاموسيقي شعردلنشين وآهنگين است وتبديل( فاعلات)دربرخي مصرع ها به (مستفعلن)ازاختيارات شاعربوده وبه هيچ وجه لطمه اي به آهنگ نزده.
شعارهم ديده نمي شودچراکه شاعردردعوت ازمخاطب دورنماي اوج گيري (ما)راترسيم ميکند.
بازهم پوزش ميطلبم وهدف تنهااستفاده بيشترازمحضر اساتيد است اميدوارم مارابي نصيب نگذارند
ساراي عزيز
رودي که شماهم درآرزوي شدنش دست به دامان تخيلات زيبا ميشويد شعارنيست
من آدرس وب سايت يا بلاگي ازشمانديدم اميدوارم ماراازسروده هاي زيباودلنشينتان بي بهره نگذاريد
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









سلام از شعرزيبايتان ممنون قشنگ بود