|
دم نمیزنم |
کاوه احمدی علیآبادی
آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
به من کنايه زدند تفريح برایات جايز نيست. خواستم اعتراض کنم، اما انديشيدم که به راستی کارهای جدیتری هست، پس من «دم نمیزنم».
اشاره زدند، حرف زيادی نزن، چه کسی چنين حقی را به تو داده است؟ با خودم گفتم، بیخود بگو مگو نکنم، «دم نمیزنم».
گفتند کی به تو اجازه داده شده تا هر کجا که خواستی بنشينی؟ خواستم برخيزم، اما گفتم حتما حق با آنهاست و منطقیست که من در اين باره «دم نمیزنم».
گرفتند، خوردند و بردند، اما به من متذکر شدند که مربوط به تو نمیشود. من باورم شد و با خود عهد کردم، «دم نمیزنم».
بر من حکم کردند: «احمق همانجا بنشين!» و چنان نهيب زدند احمق بنشين، که من تصور کردم تنها احمقها مینشينند و با خود فکر کردم، احتمالا برایاش دليلی هست، از اين رو تحمل میکنم، «دم نمیزنم».
سرزنشکنان فرمان دادند تا خود را به همان شکلی که میپسندند، در آورم. با خود سبک سنگين کردم که باشد ممکن است غذا، پوشاک و مسکنام را از من سلب کنند. به همين سبب، من میخورم، ولی «دم نمیزنم».
فريادزنان بر سرم ريختند و هر چه داشتم بردند و منت گذاشتند: «شکر کن که تو را زنده گذاشتيم»، من به ناگزير «دم نمیزنم».
خواستند زندگیام را از من بگيرند، به خود آمدم که اينک چيزی برای از دست دادن نمانده، پس من ...
2 شهریور 1389
||
(زندگی)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
- «هیچ نفر »
در تاریخ 6 شهریور 1389، ساعت 21:58:
و دیدم از لبه تیز آرزوهایم جز تیغه ی سوهان باقی نمانده است
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









،خيلي شبيه به داستان "لاش خور" اثر كافكا نوشتيد،فضايي اثيري را به ذهن متبادر مي كند.