|
سودای تئاتری بدون بازیگر |
علی قلیپور
gholipour58 [@] gmail [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
«هاینریش فون كلایست» نویسندهی شوریده حال آلمانی كه روزگاری برای رهائی از آشفتگی به سیاق همهی رمانتیكها راهی سفر شده بود، در یكی از شهرهای فرانسه یا سوئیس با عروسكسازی آشنا میشود.
جستار كوتاه، اما عمیق او، به نام «در باب عروسك خیمهشببازی»، دربرگیرنده تفكرات و تاملات متافیزیكی زیباشناسانهی او در باب عروسكهای خیمهشببازی است. این جستار كه حوالی سال 1801 نوشته شده، بحثی را مطرح میكند كه چیزی شبیه به آن، بعدها در اندیشه «ادوارد گوردن كریگ» با عنوان «ابرعروسك» ظهور كرد.
کریگ در سال 1907 نوشت: «من با تمام توانم فریاد میزنم که باید ایدهی ابرعروسک به تئاتر بازگردد، و هنگامی که بار دیگر ابرعروسک [به تئاتر] بازگشت و مردم آنها را دیدند، یقیناً از عشق سرشار خواهند شد و مانند آیینهای باستانی، برای سرمست شدن، از این عشق نیرو خواهند گرفت، آنها بار دیگر به اصول خلاق تسلیم شده، مسرت زیستن را حس كرده، و پرهیزکارانه و شادمان به مرگ ادای احترام میكند».
دیدگاه كریگ در زمینهی «عروسك در تئاتر» و متعاقب آن به مفهوم «ابرعروسك»، تا كنون مورد توجه بسیاری از نظریهپردازان تئاتر قرار گرفته. البته در اینجا باید گفت كه آنچه كریگ از واژهی «ابرعروسك» مراد می كند با آنچه كلایست درباره عروسك خیمهشببازی نوشته تفاوت اساسی دارد، اما علیرغم تفاوت یك نقطه مشترك قدرتمند میان این دو هست. این نقطه مشترك به نوعی حكایت از «مرگ بازیگر» دارد.
در جستار كلایست این بحث مطرح میشود كه آیا میتوان به جای رقصندههای تئاتر، كه تماشای آنها در آن زمان بزرگترین سرگرمی ملت اروپا بود، همین عروسكهای خیمهشببازی را نشاند؟ و نكته دیگر این كه آیا نیاز است كه یك عروسكگردان خودش هم رقاص باشد تا بتواند عروسكها را موزون و زیبا به حركت در آورد؟ و آخر این كه آیا میتوان جای بازیگر را به عروسك خیمهشببازی داد؟

كریگ هم چنان كلایست چنین رویائی در سر داشت، تا اینكه روزگاری تادئوش كانتور آب پاكی را روی دست هر دو ریخت و به كل این ایده را نفی كرد. كانتور در تئاتر مشهور خود، «كلاس مرده» كه بر اساس «رساله در باب مانكنها» اثر برونو شولز به اجرا در آمده، چندین بازیگر از بازیگران كار را به مانكنی وصل میكند. آنها همزاد، مجسمهوار به بازیگر متصل هستند. روزی كه این نمایش در شهرهای اروپا به اجرا در آمد همه حیرتزده به آن مینگریستند و روزنامههای آن روزها انواع تفاسیر را از این مانكنها ارایه دادند كه هیچكدام به اندازه حرف كانتور قابل اتكا نیست.
او با خلق مانكنها در كنار بازیگرهای تئاتر، موفق به تحقیر امر واقعی و تنزل واقعیت به سطح تصنع میشود. كانتور در گفتگوئی با بازیگر تئاترهای خود، كشیشتوف میكلاشفسكی به این عقیدهی كلایست و كریگ اشاره می كند و میگوید: «بر خلافِ آرزوی کریگ و همچنین کلایست، هرگز معتقد نیستم که مانکنها بتوانند جای بازیگران زنده را بگیرند. برای اثبات این حرفم فقط نیاز به دیدن آن تصویری دارم که کریگ به شکل معناداری از نخستین لحظهی ظاهر شدن بازیگر توصیف کرده بود. آن تصویر، هر عقیدهای مبنی بر غصب شدن جایگاه بازیگر در تئاتر بوسیلهی عروسک خیمهشببازی را انکار میکرد. به نظرم لحظهای که بازیگر برای نخستین بار در مقابل تماشاگر ظاهر میشود، لحظهای ـ با استفاده از اصطلاحشناسی امروزی ـ انقلابی و آوانگارد است. در مانیفست «تئاتر مرگ»ام که با چیزی شبیه به نشست احضار روحِ «کلاس مرده» همراه بود، تلاش کردم تا این تصویر را به درستی شرح دهم، طوری که روند رویدادهای «کلاس مرده» دقیقاً در مخالفت با استدلال کریگ جریان یابد.

اقدام به نقض آیین جمعی و کنشِ گسستن [از آن]، نمیتواند با ارجاع به ذوقِ عجیب و غریب بازیگر، اشتیاق او به شهرت، و یا امیالِ پهنانش اجرا شود».
اكنون با گذشت سالها از جستار كلایست و پس از آن كریگ و حتی كانتور، این نكته بر هر نظریهپردازی روشن شده كه هیچ شیء و هیچ مفهومی یارای ایستادگی در برابر بازیگر و حضور سنگین او روی صحنه را ندارد. تئاتر بدون بازیگر تقریبا بی معنی است. قید «تقریبا» در این میان برای آن دسته از آثاری است كه مانند نمایشنامه سی و شش ثانیهای بكت، به نام «نفس»، به كل تعریف ما را از «هنر تئاتر» تغییر میدهند. برای نبرد با چنین فرضیه بیفایدهای باید دو پرسش طرح كرد. اول همان پرسش كهنه: آیا تئاتر بی بازیگر ممكن است؟ دوم: تئاتر بی تماشاگر چطور؟ نقطه اشتراك این دو پرسش یك چیز است. هر دو بر آن شدهاند تا انسان را از انسانیترین هنر حذف كنند و یا به قاطعیت حضور او تردید کنند. پس حال باید پرسید: آیا تئاتر بدون انسان ممكن است؟ جهان بی انسان چطور؟
5 شهریور 1389
||
(نمایش)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.








