|
نقاش مال خودش نیست
|
برزخنشینان
info [@] barzakhmag [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
حسین ماهر یک نویسنده، یک موسیقیدان، یک فیلسوف یا هر آنچه بتوان برای یک آدم کاملاً خالص در نظر گرفت است. اما ابزار او برای شاعری یا تفلسف البته قلم و رنگ است. به سادگی، حسین ماهر یک نقاش شناختهشده و حرفهایست. هنرمندی که در میان اهل تصویر، به تجربهگرایی و در عین حال انزوا مشهور است.
آنهایی که ماهر را از نزدیک میشناسند همه در یک چیز متفقالقولاند و آن هم شخصیت فردی و جذابیت حضور اوست.
ماهر از آن هنرمندهایی است که خودش را در تاریخ هنر و تئوریهای رشتهی تخصصیاش زندانی نکرده. سفر میکند. داستان میخواند. شاهنامه را خوب میشناسد و با اهل ادب و نوشتن هم بسیار دمخور است. ذخایر فکری هنرمند که از این آبشخورها باز میآیند از او هنرمندی تجربهگرا ساختهاند. هنرمندی که البته، اکنون در میانسالی به اوج پختگی و خلاقیت خود رسیده است و گمان بر این است که اکنون دارد بهترین آثار خود را خلق میکند.

هرچند این آثار کمفروشترین کارهای او باشند و یا اهل فن، مغرضانه آنها را ندید بگیرند. آثار نمایشگاه تابستان سال گذشتهی حسین ماهر که تحت عنوان «شوک» ارائه شدند دلیل خوبی برای اثبات این مدعا هستند.
گفتوگوی برزخنشینان با حسین ماهر در منزل او در دزاشیب شمیران انجام شد. باید اذعان داشت آنچه حسین ماهر را از همصنفاناش و نیز همنسلاناش در هنرهای دیگر متمایز میکند، صفا، سبکی و تواضع بیکرانی است که در کردار او نمود دارد و گفتوگو را جذابتر میکند.
از جانب برزخ صالح تسبیحی در این گفتوگو حضور داشت. زحمت پیادهسازی و کارهای فنی نوشته هم به عهدهی محمد حافظی گذاشته شده بود.
*
بخش اول گفتوگو اما، بیشتر به زمینههای زیباشناختی هنرمند متوجه است، زمینههایی که در بخش دوم، صریحتر و با جزئیات بیشتری موشکافی شدهاند.
بخش دوم گفتوگو را یک هفتهی دیگر در برزخ بخوانید.
*
نقاشی: شعر و موسیقی و کتاب و سفر
.................................................
توی یک سال گذشته، سال 88، هنرمندهای زیادی کار کردهاند. با خیلی از آنها صحبت کردهام، نقاشها، نویسندهها و... کسانی که کارهای شما رو میدیدند نمایشگاه اخیرتان برایشان جذابتر بود، یعنی از کارهای قبلی خودتان و دیگران در آن زمان و همان موضوع. شاید به خاطر اشارههای غیر مستقیمی که داشت و شاعرانگی آثار نمایشگاه آخرتان. توی کارهایتان از مجاز استفاده کردهاید. از استعاره استفاده کردهاید. خوب معلوم است که شعر هم میخوانید. چون برداشتی هم که از طبیعت دارید، به نظر من خیلی شاعرانه میآید. شعر چی میخوانید معمولاً؟
من شعر همه چیز میخوانم. موسیقی همه جور گوش میدهم. یادم هست که قبل از این که کلاس یازدهم بروم نیما را میخواندم.
آن موقع نیما بود و همیشه هم هست. من هنوز هم که بعضی وقتها نیما را ورق میزنم نگاه میکنم و میبینم چه چیز جدیدی در نگاه این شاعر هست. الان شاملو دیگر برایمان کلاسیک است؛ ولی هنوز که هنوز است آنقدر لذتبخش است و آن چهار چوبهایی را که پیدا کرده، مثل این که کدهایی گذاشته که تو بیست سال دیگر بهشان میرسی. باباچاهی را در چیزهایی دوست داشتم. الان خیلی وقت است که دیگر من کتابی ازش ندیدم.
قدیم من رفتم سر کلاس دکتر (احمد) فردید. اینها داشتند مثنوی معنوی را میخواندند. من چهار تا از دفترچههای مثنوی معنوی را در آن کلاس گذراندم و این خیلی برای من جذاب بود.

افکار فردید هم برایتان جذاب بود؟
من که زیاد سر در نیاوردم! یک آدم 17- 18 ساله بودم. این که نگاههای ویژهای داشت برایم جذاب بود. ولی خیلی چیزهایش برایم پذیرفتنی نبود. و خیلی قابل قبول نبود.
مثلاً چه چیزهایی؟ یادتان میآید؟
الان نمیتوانم بگویم دقیقاً چه عبارتهایی، چه جملههایی. ولی نگاهاش زیادی متافیزیکی بود. در صورتی که من فکر میکنم مولانا کمتر متافیزیکی است. مولانا را میتوانی بغل کنی. یک نور نیست که در یک جایی پرتاباش کنی. در عین حال که از یک دنیای خیلی مبهم و از یک دنیای عارفانه صحبت میکند، ملموس هم هست. دکتر فردید در نگاهی که داشت، دائم همه چیز را به عالمهای دیگری وصل میکرد.
- البته معروف است که ایشان همه چیز را از این زاویه بررسی میکرد. دقیقاً نقد شما نقدی است که داریوش آشوری هم به ایشان وارد کرده. این که همه چیز را میخواهد از زاویهی متافیزیک نگاه بکند.
دقیقاً درسته. من میخواهم بگویم که هر دو وجهاش امکانپذیر است. یعنی نه خیلی مادی و ماتریالیستی نگاه کردن یا این که دنیا تو را به سرانجام نمیرساند و قرار نیست آدم توی این دنیا به انجامی برسد. نه آن نگاه مطلق متافیزیکی.
این طی طریق کردن است که در فرهنگ ما خیلی بیان قشنگی دارد که واقعاً «طی طریق کردن» است.
یعنی این که مقصد مهم نیست. پیمودن مهم است. یعنی تو داری همینجوری میروی. جستوجو میکنی. اگر روی یک چیز بایستی و بگویی این درست است، در حقیقت سد کردی و تو، مقصدت همان جا میشود. در صورتی که تو داری ادامه پیدا میکنی. این طی طریق کردن کمکات میکند. بخش عرفانی ما هیچ وقت تو را نگه نمیدارد و برای تو هزاران پرسش ایجاد میکند و میگوید که ببین قابلیتهایت نسبت به این پرسشها به کجا میرسد. هیچ وقت برای تو آیه نازل نمیکند.
این برداشت دو گانهای که از مسائل فولکلور ایرانی دارید، توی کارهایتان هم خیلی بارز است. حتا در انتخاب رنگهایتان هم، در همهی آثارتان این زمینه وجود دارد. آیا این به همان شعریت ذهنتان بر میگردد؟
فکر میکنم اصلاً شما وقتی دارید صحبت میکنید یک صراحت مستقیم ندارید و این که شما در محدودهی ذهنی طرف مقابل آن را انقدر پهناش میکنید، که او بالاخره نمیتواند به طور مطلق به نتیجه برسد. شما وقتی که زبان انگلیسی را دارید یاد میگیرید، یا فرانسه، یا هر زبان دیگری را باید جملههای سادهی خبری کوتاه بنویسید. وقتی این مسئله وارد زبان فارسی میشود شما نمیتوانید به این سادگی با آن برخورد کنید.
یعنی تو میگویی من کدام یک از این کلمات را استفاده کنم که دقیقاً مستند باشد. همهی زبانها ویژگیهای خودشان را دارند، ولی زبان فارسی این ایجاز درش بیشتر است و تو اگر که شعر را نفهمی، در حقیقت دنیای خودت را از طریق دریافتهای یک آدم با شعور که بهاش میگوییم شاعر، یا آدمی که ویژهتر به دنیایش نگاه میکند، نتوانی این ظرافتها را بیرون بکشی طبیعتاً موقعی که خودت هم داری با فضای بیرونیات در گیر میشوی این نقصانها و کمبودها را احساس خواهی کرد.

موسیقی هم همینطور است. من آنقدر پیوندهایشان را به همدیگر ناگسستنی میبینم که نمیتوانم تفکیک کنم نمیتوانم فکر کنم که یک رنگ، بدون موسیقیاش معنا داشته باشد. بدون کلاماش معنا داشته باشد. بدون صدایش معنا داشته باشد.
تو وقتی داری افکتی، خراشی را روی کار خودت اجرا میکنی، قلمی را با نرمش میکشی، باید محتوای این مسئله را بارها و بارها در خارج از خودت با بیانهای مختلف تجربه کرده باشی تا کم کم از جنس تو بشود.
این چیزی است که در روند این سی یا بیست و اندی سالهی کار کردن من انجام شده. خب، من با هر مضمونی که شروع کردم به کار کردن برایم درونی شده است. یعنی یک رنگ و بو و به اصطلاح شخصیتی گرفته. و من فکر می کنم یکی از دلایلاش همین نگاهی است که جامعه نسبت به کل هنرها دارد. من اگر یک سنگ رودخانه را تفاوتاش را با یک سنگ صخرهای نفهمم و دلایل به اصطلاح رودخانهای شدن این و نرم شدن فرم این نسبت به خشک شدن فرم آن را؛ و بادی که میآید از کنار این میگذرد و صدایی که آن باد توی سنگ رودخانهای ایجاد میکند و صدایی که آن باد توی یک سنگ صخرهای ایجاد میکند نتوانم درک کنم، فکر میکنم نمیشود کارم تبدیل به کار ویژهای بشود که بتواند ارتباط بیشتری برقرار کند.
از شعرای قدیمیسرا بیشتر کدامها را میخوانید؟
فردوسی فوقالعاده است. یعنی تو اگر میخواهی جهانات را بشناسی، جهان قبل و بعد و حال خودت را بشناسی، به نظر من شاهنامه را باید بخوانی. شاهنامه را همه یا با نگاه تاریخ میخوانند یا نگاه اسطورهای.
من اتفاقاً بخش اسطورهاش را خیلی درش نظر دارم. فردوسی تصویرساز بزرگی است. خیلی نگاه تصویریاش عالی است. موقعی که میرسد به بهرام چوبینه، در قسمت تاریخیاش به تو نزدیکتر است. توی سیاوش دورتر است.
در حقیقتِ زیبایی کلام. به نظر من فردوسی زیباترین رُمانسهای کلامی را در اشعارش به کار برده. فردوسی پارادوکس عجیبی دارد. شاهنامه را باز هم که بخوانی (من دومین باری است که دارم میخوانم، یک بار در دورهی جوانیام خواندم، یک بار الان دارم میخوانم) باز تازه است.
فردوسی را گذرا میخوانید یا از آغاز شروع کردهاید میآیید جلو؟
نه. نه. خطی میخوانم و پیوسته هم میخوانم. اتفاقاً کلاسی داشتیم با محمود دولتآبادی میخواندیم. برای این که، او یک نگاه ادبی هم دارد و خیلی جالب میبیند. و ما صحبت میکردیم. الان دیگر آن کلاس را نداریم. الان دیگر خیلی وقته خودمان میخوانیم. البته قبلاش من شروع کرده بودم...
فردوسی رنگ دارد. با خودش درگیری دارد. یعنی تو فردوسی را توی هر دو تا نیروی مقابل همدیگر میبینی. بعد موقعی که خودش میآید برای صحبت کردن و قضاوت کردن، اصلاً قضاوت نمیکند. اصلاً به این لحاظ شاهکار است.
از دید شما که نقاش هستید چرا شخصیتهای شاهنامه مراتب خاکستری دارند؟ یعنی رستم دروغ هم میگوید. به بچهی خودش هم دروغ میگوید.
تو به عنوان یک موجود پیچیده به فردوسی در شاهنامه نگاه کن. یعنی آن وجه پلاستیکیاش را من رویش متمرکز هستم. اصلاً هم با جنبهی رواییاش کاری ندارم. لحظههایی پیش میآید که تو احساس میکنی که مثلاً سیاوش یک لحظه مکث دارد، قبل از این که بسوزانندش. گذشته را میداند؛ آینده را دیده؛ حال را درک میکند و آنجا تنها تاملی که دارد این است که لباش را ببندد و هیچ چیز نگوید. لحظهی فشردهی عجیب و غریبی است، که قشنگ معلوم است فردوسی به عنوان یک شخصیت، کجای این ماجرا نشسته.
نقاشی و هنر پلاستیک به تو ریزهبینی یاد میدهد. و خدا نکند که در ارتباطات اجتماعیات مجبور شوی که ریزهبین باشی. پدر طرف را در میآوری! پدر خودت را هم در میآوری. ولی تا تو این حسی را که میخواهی بیاناش کنی در خودت راه نداده باشی و در خودت جستوجو نکرده باشی، محال است که بتوانی بیاناش کنی.

چیزی در مورد فردوسی یادم افتاد که بگویم. میدانید فردوسی فقط یک جا وارد میشود، یعنی از زبان خودش حرف میزند. اول رستم و سهراب یک قطعه دارد که میگوید: «اگر داد این است پس بیداد چیست» گویا این قطعه را زمانی گفته که پسر خودش میمیرد و بعد آورده گنجانده توی کتاب...
چقدر قشنگ. همین عبارت شاهکار است. متاسفانه شاهنامهخوانی تعطیل شده بین جوانها. حالا نگوییم مطلق تعطیل شده ولی کمتر شده. در ایران اینها حاد شده. مثل تمام شرایط بیرونی که همه چیز از شکل افتاده است. تو یک عده را میبینی که دارند بار نود درصد بقیه را به دوش میکشند.
رابطهتان با ادبیات کجاها تقویت شد. و چه شد سراغ مطالعه رفتید؟
یادم هست که بین سالهای 54 تا 57 من دانشجو بودم. 58 هم که پروژهی دیپلم و لیسانسام را دادم به دانشگاه هنرهای تزئینی. مدیریت کلی آن دانشگاه در دست خود وزارت فرهنگ و هنر بود و پهلبد آنموقع وزیر فرهنگ و هنر بود. این دانشگاه به گونهای یک الگوبرداری از آرت-دکور پاریس بود.
ولی آن بخش تجسمی و به اصطلاح Fine Art هم تعطیل نشده بود. یعنی این دو وجه را با هم داشت و خیلی جنبهی کاربردیتری داشت. در نتیجه این مسئله کمک میکرد به این که استادان بتوانند وسیعتر هنرجوهایشان را پرورش بدهند.ما درسی داشتیم به نام میتولوژی، که گلی ترقی تدریساش میکرد و بعدها مهرداد اوستا قسمت تاریخ ایران باستاناش را تدریس کرد. ما در آن دوره شروع کردیم با ادبیات میتولوژی آشنا شدن. مثل فروید. ما تمام کارهای هسه را، مجبور بودیم سال دوم دانشکده بخوانیم چون واحدی بود که باید پاس میکردیم.
خودتان هم به هرمان هسه علاقه داشتید؟
بله. بله.من «دمیان» هسه را خیلی دوست دارم. «سیذارتا»ی هسه را، خب همهی آدمها دوست دارند! نگاه «گرگ بیابان»ش را واقعاً دوست دارم.
یعنی هسه به نظر من آدمیست که تو را قلقلک میدهد تا آن مکانیزمهایی را که در تو پنهان است، با پرسشهایی که در تو ایجاد میکند بیرون بکشد و تو نسبت به آنها عکسالعمل نشان بدهی. شاید بتوانم بگویم که بخشی از تاثیراتی که در زمینهی اسطورهای در کارهای من هم منتقل شد، در روند 20 سال گذشته و همچنان هم، در ته نگاهام وجود دارد، برمیگردد به همان دورهای که من داشتم این کتابها را مطالعه میکردم.

جنبهی عرفانی هم در کارهای هسه هست...
درسته. هسه جنبهی عرفانی هم در کارهایش دارد. یعنی در حقیقت آدم مادیگرای محض نیست. بلکه چیزهایی را در حال تعلیق نگه میدارد و به تو میگوید که میتواند باشد و تو اگر با این حال میکنی ادامه بده!
تازگیها چی خواندهاید؟
یک رمان خیلی کوچک، یعنی رمان که نه، یک داستان کوتاهی است مال [بهومیل] هرابال. حتماً خواندهاید. به نام «تنهایی پر هیاهو» . کتابی است کوچک ولی بسیار غنی.
یکی دیگر «روح پراگ» ترجمهی خشایار دیهیمی. یعنی اگر تو میخواهی جامعهی ایران را بشناسی روح پراگ را بخوان. میخواهی ادبیات معاصرت را درک کنی آن قسمتی را که در مورد کافکا صحبت میکند بخوان. چون آمده نگاه معاصر کرده.
شما اهل سفر هم هستید؟ چون هسه و علاقهمندان به هسه، اصولاً آدمهای اهل سفرند. یعنی هسه در همهی داستانهایش، آدمهایش، یا از یک جایی آمدهاند، یا...
بسیار. من اولین سفری که تنها رفتم 14، 15 سالم بود. رفتم شهرکرد. و آن موقع برای خودم هم مسئله بود، که یک آدم چه جوری میتواند تنها مسافرت بکند. و این مسئله یواش یواش ادامه داشت تا این که من، در زمان سراسر دورهی بعد از دانشآموزیام و کمی هم، قبل از فارغالتحصیلی دبیرستان، حدود دوسوم ایران را، بدون ادعا، با روستاهایش گشتم.
هنوز هم که هنوز است، موقعی که مسئلهای در ذهنام، مرا به بنبست میرساند، نگه میدارد یا این که راکد میکند، تنها چیزی که آن را باز میکند، مسافرت کردن است. فقط هم با یک دفتر یادداشت و بدون هیچ چیز و هیچ اثاثیهای.
یادداشت نوشتنی بر میدارید یا تصویری؟
هم نوشتنی و هم تصویری. یعنی در حقیقت یادداشت تصویری خیلی کوتاه، ولی یادداشتهایی که کاملاً این امکان را به من میدهد، که بتوانم به قبل و بعدش دسترسی پیدا کنم. این یادداشتهایی که من برمیدارم الزاماً مستندات نیستند.
گاهی اوقات توی طبیعت که میروم، آن برشهای کوه برایم جالبترند. درست مثل حروفاند. این طور من این برشها را یادداشت میکنم. یا مثلاً توی دشتی که دارم راه میروم، این کُرکها یا این بیابانزاری که وجود دارد، اینها را تبدیلشان میکنم به عناصری که بتوانم جمعآوریشان بکنم، که بعداً، در فرصتی بتوانم به آنها مراجعه کنم. به تازگی رفته بودم سفر. این سفری که رفتم پرسهزنی بود و تنها با همان دفترچه. خوب از پیش تدارکاش را دیده بودم. خیلی چیزها دیدم. جاهای مختلف فرهنگهای مختلف دیدم. پراگ رفتم. براتیسلاو رفتم. وین رفتم. برلین رفتم. دوسلدورف رفتم. مادرید رفتم و پاریس.
اینجاها هم سعی کردم با آن آدمهایی که میشناسم ارتباط نگیرم. خیلی گالری رفتم. نیاز زیاد به موزه نداشتم. به جز موزهی مادرید، الپرادو، یا برلین که تا حالا نرفته بودم، برایم جذاب بود.

12 شهریور 1389
||
(گفتوگو)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









مصاحبه پر از مطلبی بود.ممنون