زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه


پيشينه‌ی « داستان ترجمه » در برزخ:


من یه احمق‌ام
محمد رجب‌پور  (9 آذر 1389)

داستانی از شروود اندرسن

خیلی ناجور ضربه خوردم. ضدحال از این بدتر نمی‌شد. همه‌اش هم تقصیر حماقت خودم بود. بعضی وقت‌ها که به‌اش فکر می‌کنم، دلم می‌خواد زار زار گریه کنم، به خودم و همه کس و ناکس‌ام فحش بدم یا دودستی بزنم تو سر خودم. شاید بعد از این همه مدت، با گفتن قضیه یه کم آروم بشم. بذار همه بدونن من چه قدر ضایع‌ام. همه بدبختی‌ام ساعت سه بعد از ظهر یه روز پاییزی شروع شد. توی جایگاه ویژه نشسته بودم و داشتم کورس اسب‌دوانی سنداسکی رو نیگاه می‌کردم...


جهنم بی‌کران
پویا کرم‌بخش  (4 آذر 1389)

(داستانی از گیلرمو مارتینز، منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر)

معمولاً، وقتی که مغازه‌ی خواربار فروشی خالی است و تنها چیزی که آدم می‌شنود وز وز مگس‌هاست، به آن مرد جوانی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت اسم‌اش را نفهمیدم و دیگر هیچ کس در شهر از او یاد نکرد. به دلایلی که نمی‌توانم توضیح دهم، همیشه او را همان‌طوری که اولین بار دیدم‌اش به خاطر می‌آورم: لباس‌های خاکی، ریش وزوزی، و به‌خصوص موهای بلند آشفته که تقریباً چشمان‌اش را می‌پوشاند. اوایل بهار بود، برای همین، وقتی که به مغازه آمد فکر کردم برای چادرزنی در جنوب آمده است. چند قوطی غذا و مقداری قهوه خرید؛ زمانی که صورت‌حساب‌اش را جمع می‌زدم، به تصویرش در آینه نگاه کرد، موهای روی پیشانی‌اش را کنار زد، و از من پرسید که آیا در شهر آرایشگر هست یا نه...


حمله‌ی فضایی
پویا کرم‌بخش  (31 مرداد 1389)

(داستانی از استیون میلهاوزر، منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر)
از همان ابتدا آماده بودیم، می‌دانستیم دقیقاً چه باید بکنیم، چون مگر همه‌اش را صد بار ندیده بودیم؟ - مردم خوب شهر در حال رفتن سر کار خود، برنامه‌های ناگهان قطع شده‌ی تلویزیون، صورت‌های درون جمعیت نگران به بالا، دختر کوچولو اشاره‌کنان به آسمان، دهان‌های بازشده، سگ پارس‌کنان، ترافیک متوقف شده، کیسه‌ی خرید در حال افتادن روی پیاده‌رو، و آن‌جا، در آسمان، نزدیک شدن... و بعد، وقتی بالاخره اتفاق افتاد، چون قرار بود که اتفاق بیفتد، همه می‌دانستیم که فقط مسأله‌ی زمان مطرح بوده است، در میان احساس کنجکاوی و ترس، یک آرامش خاص، آرامشی از روی آشنایی، احساس می‌کردیم، می‌دانستیم، در چنین لحظه‌ای، از ما چه انتظاری می‌رود. قضیه کمی بعد از ده صبح پخش شد...


منطق خشک
سیده زهرا میرباقری  (11 مرداد 1389)

(داستانی از راسل مالونی)
وقتی آن شش شامپانزه وارد زندگی‌اش شدند، آقای باین بریج سی و هشت ساله و مجرد بود. حوالی کانکتی‌کات در یک خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کرد. با یک درشکه‌ی سواری، یک گل‌خانه، یک زمین تنیس و یک کتاب‌خانه از کتاب‌های دست‌چین شده، زندگی آرامی داشت. آب باریکه‌ای را که از «نیویورک ریل‌استیت» در می‌آورد با دقت زیاد، طوری که مایه‌ی دردسر کسی نشود، خرج می‌کرد. سالی یک بار اواخر آوریل، زمین تنیس‌اش را تر و تمیز می‌کرد و همه‌ی همسایه‌ها مجاز بودند از آن استفاده کنند؛ مقرری ماهیانه‌اش از برنتانو هفتاد و پنج دلار کم‌تر شده بود؛ هر سه سال یک‌بار، در نوامبر، کادیلاک قدیمی‌اش را با یکی جدیدتر عوض می‌کرد؛ سیگار لایت را با قیمت مناسب در بسته‌های هزار تایی از طریق یک تنباکو فروشی در هاوانا وارد می‌کرد...


انتقام
مجتبا کولیوند  (17 تیر 1389)

داستانی از ژوزه ساراماگو، نویسنده‌ی پرتغالی برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل سال 1998

پسر جوان از رودخانه بازگشت. پابرهنه بود. پاچه‌ی شلوارش را تا روی زانو بالا زده بود و ساق پاهایش به لجن آلوده بود. پیراهن سرخی به تن داشت که دکمه‌هایش باز بود. دسته‌ای مو که بر روی سینه‌ی او تازه داشتند رشد می‌کردند، خودنمایی می کرد. رگه‌های عرق از لابه‌لای موهای سیاه و پرپشت‌اش بیرون می زد و به طرف گردن‌اش جاری بود. پیکرش زیر فشار دو تسمه‌ی چرمی که بر روی شانه حمل می‌کرد، خمیده بود. هنوز از جلبرگ‌های خیسی که به نخ‌های تسمه آویخته بودند، قطرات آب می‌چکید...




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.